شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
سنت‌ها و قصه‌های نوروز

«لذت یک مشت گندم شادونه از اون دست‌های چروکیده»

۱۳۹۲ فروردین ۰۷

شهرزاد / رادیوکوچه

نمی‌دونم چرا، ولی لباس نو پوشیدن توی عید نوروز برای رفتن به مهمونی، با لباس نو پوشیدن برای عروسی از زمین تا آسمون فرق داشت. اصلن از یک جنس دیگه بود. این که وقتی می‌رفتی تو خیابون از همه چیز و همه کس انتظار نو و تمیز بودن داشتی حال و هوای خودش رو داشت. بوی عید همه جا را می‌گرفت. آدم فکر می‌کرد پشت در همه خونه‌ها الان داره غذا طبخ می‌شه برای مهمون. البته بیشتر وقت‌ها هم این طور بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

جالب‌ترین قسمتش دیدن مردهای جدی فامیل تو لباس‌ها و کت و شلوارهای نو بود. آدم‌ها، لبخند زنان و با تبریک وارد خونه‌ها می‌شدن و بعد بساط روبوسی شروع می‌شد. کفش‌ها که جلوی در اتاق چیده می‌شد، صحنه جالبی بوجود می‌اومد. انبوهی از کفش‌های نو و براق که صاحب هاش سر و صداشون از توی اتاق می‌اومد.

20130326_sonathaye noruz_shahrzad1

پذیرایی تو خونه‌ها یک روال مشخص داشت که الان هم تقریبن همون شکل هست. اگر مثلن تو یک روز برای عید دیدنی به پنج تا خونه سر بزنین چیزی که جالب هست و اصلن یک جور تفریح محسوب می‌شه دیدن شکل پذیرایی کردن و مدل ظرف‌ها و «سفره هفت سین» و بقیه چیز هاست. بعضی‌ها اول چایی را می‌آوردن و بعد بقیه چیز‌ها مثل آجیل و میوه و شیرینی.

لذت نشون دادن سبزه‌های پر و خوشگل که با غلات مختلف انداخته می‌شد، بین خانوم‌ها آن چنان همه گیر بود که هر سال مدل‌های جدید سبزه مد می‌شد. یک سال روی کوزه، یک سال توی سبد، یک سال توی شیشه

ولی بیشتر مواقع اول آجیل و بعد شیرینی و بعد میوه و در آخر چایی نصیبت آدم می‌شد. خلاصه یادم می‌اد که دیگه اواسط عید این پذیرایی کردن کم کم ماشینی می‌شد. یعنی عین یک آدم آهنی تربیت شده تند تند مراسم پذیرایی را انجام می‌دادیم و بعد می‌اومدیم می‌نشستیم کنار میهمان. هر جای دیگه هم که می‌رفتیم همین طور بود. روزهای آخر اتفاق دیگه‌ای می‌افتاد. اون هم این بود که روال پذیرایی شکلش عوض می‌شد. یعنی کمتر خونه‌ای برات آجیل می‌آوردن و سفره هفت سین هم محدود شده بود به چیزهای اصلی سفره و دیگه از میوه و شیرینی تو سفره خبری نبود. بعضی جا‌ها هم جمع شده بود و فقط یکی دوتا سبزه پیر این طرف و اون طرف اتاق دیده می‌شد.

همه این‌ها یک طرف اون روزهای اول بعضی از فامیل‌های نزدیک که معمولن باهاشون خودمونی بودیم برای ناهار می موندن، یا ما خونه اونا می موندیم خیلی لحظات شیرینی بود. خصوصن اگر بچه‌های هم سن ما داشت که دیگه هیچی. بوی غذا و سالاد و مرغ و زعفرون تو خونه می‌پی چید و هر کسی هم از کنار ظرف آجیل رد می‌شد یک ناخنکی می‌زد. اصلن دیگه «تکلیف عید» نوشتن بی‌معنی و پوچ می‌شد. برای همین دو سه روز مونده به «سیزده به در» به صرافت تند تند نوشتن تکالیف می‌افتادیم. این که تکلیف عید را بین رفتن مهمونی و اومدن مهمون و گاهی عروسی رفتن یا دیدن برنامه‌های تلویزیون تند تند و با عجله بنویسی تا از دستش راحت بشی هم از موارد و خاطرات عید نوروز هست و هم چنان کودک ایرانی باهاش درگیر.

20130326_sonathaye noruz_shahrzad2

لذت نشون دادن سبزه‌های پر و خوشگل که با غلات مختلف انداخته می‌شد، بین خانوم‌ها آن چنان همه گیر بود که هر سال مدل‌های جدید سبزه مد می‌شد. یک سال روی کوزه، یک سال توی سبد، یک سال توی شیشه. بعضی‌ها هم این وسط استعداد عجیب و غریبی داشتن توی این کار و آن چنان شهرت به هم زده بودن که همه فامیل اون‌ها را به این که دستش توی سبزه انداختن خوبه معروف می‌شناختن. تو بعضی خونه‌ها دو تا یا سه تا سبزی انداخته می‌شد. عده ای هم گویا مسابقه «هر چه بیشتر، بهتر» گذاشته بودن و تا ده تا یا بیشتر سبزه می‌نداختن و می‌چیدن دور تا دور خونه، یا به بقیه کادو می‌دادن.

عید بود و همین خاطرات. بو، رنگ و حس. چیزهایی که گفتنش و نوشتنش روی کاغذ سخته.

اما همه این‌ها یک طرف، تو همه این سال ها لذت گرفتن یک مشت گندم شادونه بو داده از دست اون پیرزن با دست‌های چروکیده تو اون خونه روستایی، از همه چیز لااقل برای من خاطره انگیز‌تر بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , 

۱ Comment


  1. majid225
    1

    ممنون از بابت این متن زیبا.چقدر نوستالژیک بود.عین حقیقت.. حقیقت محض… تمام خاطرات کودکی ما از عید و نوروز همین جوری بود وکابوس روزهایآخر یعنی تکالیف مانده عید این بدترین قسمت عید بود.خیلی دوست دارم یک روز اون معلمهارو ببینم وبپرسم آخه چرا انقدر تکلیف عید میدادید؟ چه فایده ای برای ما داشت