Saturday, 18 July 2015
16 January 2021

«گفت‌و گوی یک بازجوو زندانی»

2010 February 08

اخترقاسمی در وبلاگ «از هردری سخنی» آورده‌است:

دوستان عزیزم!

لطفا این گفت‌و گو‌ی بازجو و زندانی را تا آخر با دقت بخوانید و از عبرت‌های تاریخ درس بگیریم. در واقع این گفت‌و گو را باید کسانی بخوانند که روزی در جای همین زندانی بودند و امروز خود بازجوی کسانی هستند که برای همان آرمان‌های انسانی که در آن زمان آن‌ها را در بند کرده بود مبارزه می‌کردند و حال در جایگاه قدرت به همان آرمان‌ها نه تنها پشت کردند بلکه بازجو و  شکنجه‌گر کسانی شدند که برای آن آرمان‌ها مبارزه می‌کنند. اگر دوست داشتید در پایان حتمن نظرتون رو بنویسید.  نظرات را بعد در  یک مطلب جدا در همین وبلاگ چاپ خواهم کرد!

سپاس از شما

اختر

«گفت‌و گوی یک بازجو و زندانی»

– سلام

– بگیر بنشین! ما اینجا سلام و علیک و از اینجور خرمقدس بازی‌ها نداریم .

– سلام که حرف نامربوطی نیست دوست من. همه ملت‌ها سلام دارند. شما تلفن را که

برمی‌دارید می‌گویید: الو. این الو، اشاره به شعله  آتش نیست. همان سلام خود ماست  که به انگلیسی  می‌شود هلو.

– من هیچ وقت نگفته‌ام هلو، همیشه گفته‌ام الو.

– بهرحال شما با برداشتن تلفن ، اول کاری که می‌کنید به طرف مقابلتان ، هرکه هست، سلام  می‌گویید.

– به ما گفته‌اند با زندانی سلام و علیک نکنید.

– این شاید بخاطر این است که سلام و علیک بین دو نفر عاطفه برقرار می‌کند.

– ظاهرا اینجا قرار است من سوال کنم و تو جواب بدهی.  انفرادی چطور بود ؟

– سخت و تنگ و ساکت و درد ناک.

– تو دهنت می‌گویی انفرادی. هتل که نیست اینجا .

– یک حداقل‌هایی را باید مراعات کرد .

– سه وعده غذا به تو داده اند یا نه ؟

– بله ، اگر این سه وعده را هم نمی‌دادند که من الان خدمت شما نبودم تا به پرسش‌های ناب شما پاسخ دهم.

– با من لفظ قلم صحبت نکن. پرسیدم انفرادی خوش گذشت؟

–  به خوشی شما، من یک کتاب خواستم ندادند. یک قرآن، یک نهج البلاغه. حالا تلفن زدن به خانواده و ملاقات با آنان بماند .

– جوری حق بجانب صحبت می‌کنی که ما اینجا نوکر تو هستیم و تو ارباب مایی. همین که  اعدامت  نکرده‌ایم باید ممنون ما باشی .

– چرا من باید اعدام شوم ؟ مگر من چه کرده‌ام ؟

– تو برعلیه امنیت ملی فعالیت کرده‌ای .

– چه کرده‌ام ؟

– سخنرانی کرده‌ای. نه یک‌بار صدبار. در تجمعات غیرقانونی شرکت کرده‌ای و سخنرانی کرده‌ای .

– من در این سخنرانی‌ها چه گفته‌ام؟

– اتفاقن می‌خواهم درباره همین‌ها با هم صحبت کنیم . تو روز دوشنبه در جمع دویست نفر کاسب و دانشجو،  یک ساعت تمام صحبت کرده ای .

– بله ، کاملن درست است. صحبت‌های خوبی هم بود. بعضی صحبت‌ها هدردادن وقت خود و مخاطب است اما آن صحبت دوشنبه من خوب بود.

– تو در این یک ساعت صحبت، یک‌جا گفته‌ای: « فضای مه‌آلود کشور»، این عبارت، می‌دانی کنایه به چیست ؟ تو فکر می‌کنی با یک مشت خر طرفی که یک عبارت را لای یک سخنرانی یک ساعته مخفی کنی و ما نفهمیم؟

– شما اگر بازجو نبودی و از دستگاه امنیتی کشور حقوق نمی‌گرفتی،  به من حق می‌دادی که حتی  بیش از این نیز بگویم. اگر فضای سیاسی کشور مه‌آلود نبود، من و شما می‌توانستیم بیرون از اینجا، در باره مشترکات ملی و میهنی مان صحبت کنیم.

نه در باره چند کلمه از یک سخنرانی یک ساعته.

– تو روز سه‌شنبه در سفر به شیراز و در سخنرانی مسجد دانشگاه به سیم آخر زده‌ای

و  گفته‌ای: این چه مملکتی است که نظامیان برمقدرات ما حاکمند. استاندار نظامی، فرماندار نظامی ، فلان شرکت نظامی ، فلان معامله اقتصادی نظامی . و گفته‌ای:  پس مردم چه می‌شوند؟ سهم این مردم از نفت و جنگل و دریا کجاست؟

چرا نظامیان کشور فکری برای این همه قاچاق نمی‌کنند؟ چرا اعتیاد را ریشه‌کن نمی‌کنند؟ وظیفه نظامیان مگر همین نیست که امنیت روانی جامعه را از جهات گوناگون تامین کنند؟

– جواب همه این‌ها می‌دانی چیست؟

– می‌دانم.

– می‌دانی؟ بگو ببینم اگر می‌دانی.

– جواب همه پرسش‌های من این است: به تو چه!

– خوب از همه چیز سردر می‌آوری !

– من از چیزهای دیگر هم سردرمی‌آورم .

– چهارشنبه یک نوشته را به دست یک دانشجو داده‌ای که ببرد آن را  بین دانشجوهای

دانشگاه توزیع کند. در این نوشته به شخص اول مملکت و اختیارات بیش از اندازه

او اعتراض کرده‌ای. می‌دانی این مطلب می‌تواند سرت را به باد بدهد؟

– دوست بازجوی من، خود شما بیا و بقول قدیمی‌ها کلاهت را قاضی کن. یک نفر ،

هرچه باشد یک نفر است. با محدودیتی از توانمندی‌ها. اگر شخص اول مملکت، بخشی

از این اختیارات را به قانون و نمایندگان مردم  واگذار کند ، آن امور بهتر اداره نمی‌شوند؟

– جوابت را خودت می‌دانی!

– بله ، به من چه؟

– در یک جلسه خانوادگی گفته‌ای مردم باید بتوانند طبق قانون راهپیمایی مسالمت

آمیز داشته باشند و نسبت به چیزی که متفقند اعتراض کنند.

– بله، این یک حق قانونی است.

– به تو چه؟ مگر تو وکیل و وصی مردمی؟ مردم مگر به تو نمایندگی داده‌اند که حق آن‌ها را از قانون بگیری؟ مردم یک مشت عوام هیچ نفهمند که از نان شبشان خلاص نشده‌اند باید بفکر نان  صبحشان باشند . یک نگاهی به خودت بیانداز . همه الان سرشان به کار خودشان است و دارند بار خودشان را به منزل می برند . یکی از آن مردمی که تو دلت برای حقوق آن‌ها می‌سوزد، یک جعبه بیسکوییت آوردند بگویند این را بدهید به فلانی‌؟ الان پیش زن و بچه‌هایشان نشسته‌اند و با دارو ندار خود دارند کیف دنیا را می‌کنند. نه از تو سراغی می‌گیرند نه کاری به حرف‌های تو دارند. حرف نمی‌زنند اما می‌شود از بی‌تفاوتی‌شان این را فهمید که: سیاست کیلویی چند؟ آزادی کیلویی چند؟ حقوق فردی و اجتماعی کیلویی چند؟ همه رفته‌اند

سرکارشان و نیم‌نگاهی هم به تو و زن و بچه‌ات نمی‌اندازند. تو اشتباه کردی رفتی سراغ اینجور قضایا!

– بله ، اشتباه از من بود!

– پس قبول کردی که اشتباه کردی. بیا اینجا را امضا کن و به کارهای خلاف خودت

اعتراف کن .

– من چیزی را امضا نمی‌کنم. اشتباه من در این نبود که چرا حرف از آزادی و حق

مردم زدم . اشتباه من این بود که روی انسان بودن مسوولین کشورم زیادی حساب باز

کردم . فکر می‌کردم اگر مسوولین کشورم با من مثلن به عنوان استاد دانشگاه  و

منبری و دانشجو مشکل دارند، حداقل به خانواده ام جفا نمی‌کنند. شما مرا از

کار بیکار کرده‌اید، لابد دلایل خدا پسندانه‌ای هم دراختیار دارید. اما دوست من، اگر به زعم شما من مقصرم، خانواده من چه گناهی کرده اند که سرپرستشان مدت‌ها در زندان باشد و نانی برسفره نداشته باشند؟

– این دیگر به خود تو مربوط است. هر که خربزه می‌خورد باید پای لرزش هم بنشیند

. همان مردمی که نگران کمبود آزادی‌شان هستی بروند مشکل نان سفره زن و بچه‌ات

را حل کنند. حکومتی که با تو و امثال تو مشکل دارد و سربه تن تو نمی‌خواهد، حالا برود خرج زن وبچه ات را هم بدهد؟

– اگر این حکومت حرف از خدا نمی‌زد و شخص اولش نمی‌گفت که من کمربسته بزرگان

دینم، ما می‌پذیرفتیم که در یک کشور کافریم و حسابمان با خودمان و خدای خودمان

است . اما آوازه انصاف و تاریخ و قدمت شکوه این دستگاه، کم‌مانده  گوش فلک را

کرکند.

– ببین بنده خدا، بگذار حرف آخرم را همین اول به تو بگویم : این دستگاه موی دماغ نمی‌خواهد. دوست ندارد آدمای یک لاقبایی مثل تو چوب لای چرخش بگذارند.

اگر می‌خورد به تو چه؟ اگر می‌برد به تو چه؟ مثلن اینجا را نگاه کن، رفته‌ای در اجتماع زنان شرکت کرده‌ای و گفته‌ای در این مملکت هزارفامیل همه فرصت‌های اقتصادی و اجتماعی را بالا کشیده‌اند. به تو چه؟ اگر همین هزار فامیل، تو را می‌کشیدند داخل خودشان و تو را هم به نوایی می رساندند، باز اعتراض می‌کردی؟ شما سیاسیون ، اعتراض می‌کنید، بله، اما  نه بخاطر مردم، بخاطر این که در

این گردونه، شما را به بازی نگرفته‌‌اند. مردم بهانه‌اند.

– شما فرض کنید ما به نام مردم و به کام خودمان اعتراض می‌کنیم. عزیزم ، نفس هزار فامیل فساد می‌آورد. یک وزیر را می‌بینید نشسته برسر یک وزارت‌خانه و همه بستگان و آشنایانش را در اطراف خودش آرایش داده. دوست من، امروز ما ممکن است سپری شود اما فرزندان ما وشما ما را نخواهند بخشید. ما از گلوی تک‌تک بچه‌های بدنیا نیامده  خود می‌بریم و می‌ریزیم به جیب خودمان. این یعنی ظلم . یعنی بلایی که در کمین ماست.

– خوب، بگذریم. برای امروز کافی است. من یک سوال شخصی از تو دارم .  نظرت راجع به این رژیم و آینده آن چیست؟

– دوست دارید حقیقت را بگویم یا می‌خواهید پرونده‌ام را قطور کنید؟

– نه، این را برای آگاهی خودم پرسیدم . این پرونده تو، این هم قلم . می‌بندم و می‌گذارم کنار . من الان دیگر باز جو نیستم. یک انسانم. فرض کن من نشسته‌ام داخل یکی از همان مجالس سخنرانی و تو داری سخنرانی می‌کنی. آینده این رژیم را چگونه می‌بینی ؟ با این همه توپ و تانک و نظامیان کارکشته و فداییانی که دارد ؟

– من و شما مسلمانیم . من در پاسخ به سوال شما به سنت‌های حتمی و لایتغیر الهی

اشاره می‌کنم . بزرگان این کشور،  اگر هرچه زود تر به آغوش مردم برنگردند و در

کنار مردم قرار نگیرند و حق مردم را از آزادی‌های اجتماعی و سیاسی گرفته تا

سایر حوزه‌ها، برسمیت نشناسند، دیریا زود فرو خواهند پاشید. این فرو پاشی

حتمی است دوست من. من صدای شکستن استخوان‌های این رژیم را می‌شنوم . ظلم پایدار

نمی‌ماند. و تو ، دوست بازجوی من‌، در پرونده من،  این پیش‌گویی حتمی را متذکر شو . بنویس : سیدعلی خامنه‌ای، طلبه‌ای بی‌نشان در مشهد، در یک چنین روزی‌، در زندان ساواک‌، درسال یکهزار سیصد و پنجاه و چهارهجری شمسی، رسمن به فروپاشی این رژیم انگشت نهاد و گفت: «اگر  این رژیم هم‌چنان از حق عدول کند، و حق مردم را نادیده بگیرد، و به ظلم خود ادامه دهد، لاجرم فرو خواهد ریخت و چه بسا نامی از او نیز در تاریخ نماند. مثل بسیاری از حکومت‌ها که به سنت‌های

حتمی خدا پشت کردند و گردونه تاریخ آنان را زیر چرخ‌های خود له کرد و هیچ از آنان بجای ننهاد.

برگرفته از کتاب خاطرات آیت‌اله سیدعلی خامنه‌ایی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , 

۱ Comment


  1. امیر
    1

    یک نفر مثل این آدم بعد از چند سال تبدیل به بزرگترین دیکتاتور قرن می شود و یکی مثل تاجزاده در زندان اعتراف نامه می نویسد و از جوانان عذرخواهی می کند از اشتباهات کذشته بابت سکوت در برابر ظلم های دهه شصت دنیای غریبی است قدرت از انسان موجودی پست و خ.نخوار می سازد.