Saturday, 18 July 2015
22 October 2021
خاطرات و داستان‌های کودکی

«کودکانی که با قصه‌ها، خلق می‌کردند»

2013 April 18

شهرزاد  / رادیوکوچه

لحاف کرسی سنگین و بزرگ بود. اون قدر بزرگ که راحت زیرش هشت نفر می‌خوابیدن. هوا که سرد می‌شد کوچک و بزرگ قل می‌خوردن زیر کرسی. اولش دست و پا‌ها سرد بود و به شوخی بهم می‌زدن. وقتی یکی به تنت می‌خورد انگار یک گلوله یخ بهت خورده. ولی کم کم گرم می‌شدن و حرف‌ها هم گل می‌انداخت. اولش موضوعات روز بود و خرید و کوچه. بعد فامیل و غیبت. و در ادامه می‌رسید به قدیم. گفتن از قدیم‌ها هم برای بزرگ تر‌ها خوش آیند بود و هم برای بچه‌ها. بچه‌ها مرتب سوال می‌کردن تا از جزییات بیشتر و بیشتر بدونن.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شب، با این تعریف‌ها خیلی زود می‌گذشت و آوردن چایی، بحث‌ها و گفتگو‌ها را داغ‌تر می‌کرد. تو این گفتگو‌ها، همیشه فامیل اون خانواده‌ای که زیر کرسی بودن، قهرمان دعوا‌ها یا اتفاقات قدیم بودن و بقیه تحت فرمان اون‌ها. این به بچه‌ها حس غرور می‌داد که ما بهتریم و باید به خودمون افتخار کنیم. خوب و بدش را نمی‌دونم ولی روال همین بود.

yalda_korsi

این وسط نقش رویاهای بچه‌ها خیلی برجسته بود. گاهی که حرف‌ها از قدیم‌ها می‌کشید به خیلی قبل‌تر از اون و زمان‌هایی که حتی ننه و بابا هم یادشون نبود و از پدر و مادر‌ها شنیده بودن، کم کم می‌رفت به سمت افسانه‌ها. قصه‌ها و متل‌ها. افسانه‌هایی که عمومن شاه و شاهزاده و قصر و دیو و غول و جن داشت. اون وقت بود که رویا‌ها شروع به شکل گرفتن می‌کرد و خلاقیت بچه‌ها به کار می‌افتاد.

یک روزی یک پادشاهی بود…

یک روزی یک دختر پادشاهی…

یکی بود یکی نبود یک شاه زاده‌ای بود…

همین طور می‌گفتن و بچه‌ها هم رویا می‌ساختن. تصویر نبود. پس ذهن خودش براشون هر جوری که دوست داشتن و با هر رنگی که دلشون می‌خواست خلقش می‌کرد. حاضر و آماده تحویلشون نمی‌شد. باید ذهنشون رو به کار می‌گرفتن و می‌ساختن و می‌ساختن و اون وقت هر جا که دلشون می‌خواست می‌رفتن و هر جا که دلشون می‌خواست قهرمانشون رو می‌بردن. می‌تونستن مسیر قصه را عوض کنن. می‌تونستن آخرش رو تغییر بدن و یا حتا خودشون یا کسی دیگه را جای قهرمان یا ضد قهرمان بذارن.

پایه‌های کرسی از جایی که به تیرک افقی پایینش وصل می‌شد گاهی یک شیار داشت که اون شیار خیلی کوچیک عین در ورودی یک قلعه بود. نور آتیش منقل کرسی که قرمز بود و اون شیارهای کوچیک، می‌شدن ابزار رویا‌پردازی و قصه بافی. دنیایی عجیب می‌ساخت همون چهار تا تیر و تخته برای ذهن بچه‌های اون دوره.

20130418_khaterat koodai_shahrzad_radiokoocheh

خیلی زیاد پیش می‌اومد بچه‌ها بلند بلند با خودشون حرف می‌زدن و داستان‌ها و چیزهایی را که ذهنشون خلق می‌کرد بلند بلند بیان می‌کردن و اون وقت بود که بزرگ‌تر‌ها گاهی فکر می‌کردن بچشون خل شده! یا جنی شده.

دنیای ذهنی بچه‌ها نیاز به خلق داره. ولی این روز‌ها کمتر این فرصت بهشون داده می‌شه. چون همه چیز حاضر و آماده در اختیار ذهن قرار می‌گیره. این روز‌ها ذهن‌ها بیشتر مصرف کننده شده تا خلق کننده. ولی چاره‌ای نیست. مدلی از زندگی است که باید با اون پیوند خورد.

اما یک نکته خیلی مهم این وسط هست. این روز‌ها اطلاعاتی که داده می‌شه باعث می‌شه اون معدود بچه‌هایی که به دنبال خلق هستن و فقط گیرنده نیستن چیزهایی را در ذهنشون بوجود بیارن که ورای رویاهای همه باشه. چیزهای ناب و ماندنی. این بچه‌ها خوراک را دریافت می‌کنند و چون پایه و اصل را گرفتن به خلق چیزهای بدیع در ذهنشون می‌پردازند. گیریم که تعدادشون کم باشه ولی هستن.

دنیای کودکی، بزرگی را می‌سازه. و ابدن نباید اون را دست کم گرفت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,