شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
27 August 2016
من همان عزت‌اله انتظامی هستم

«نامه آقای بازیگر به مردم سرزمین‌اش»

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷

خبر / رادیو کوچه

«عزت‌اله انتظامی» بازیگر مطرح و برجسته سینما و تاتر ایران که زمان ثبت‌نام «اسفندیار رحیم مشایی» به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری به وزارت کشور رفته بود، با انتشار یادداشتی توضیح داد که چگونه بدون این‌که بداند در وزارت کشور حضور می‌یابد، از سوی آقای مشایی با بهانه‌ی دیگری فراخوانده شده است.

متن نامه «عزت‌اله انتظامی» به نقل از «خبرگزاری کار ایران»(ایلنا) بدین شرح است:

«پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم…

برای مردم سرزمینم…

من عزت‌اله انتظامی هستم

آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین‌های عکاسی

شنبه ٢١ ادری بهشت ماه ١٣٩٢ ساعت سه بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند « آماده باشید ماشین می‌آید دنبالتان». خوشحال شدم. ماه‌ها برای ثبت بنیاد دویده بودم. چند روز قبل از مراسم اعطا نشان درجه یک هنری در بهمن ماه ١٣٩١ (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. آن‌جا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرا مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار… مدتی گذشت… نتیجه‌ای حاصل نشد.

20130518

ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته‌ی قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی‌سیم صحبت می ‌رد به کسی که آن طرف خط بود گفت «بله ایشان آمدند.» حرکت کردیم.

ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می‌دهم

راننده چراغ گردان قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان‌ها را طی می‌کرد و شخص بی‌سیم به دست هم مرتب خبر می‌داد که ما کجا هستیم و کی می‌رسیم. من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می‌برند! نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی‌سیم شماره، رنگ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود.

دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتا برای آقای بی‌سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت «چیزی نیست. انشااله همین امروز تمام می‌شود.» ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می‌دهم.

آقای مشایی سوار ماشین بزرگ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می‌شد… دوندگی‌هایم به نتیجه می‌رسید و نگرانی‌هایم رفع می‌شد… «بنیاد فرهنگی و هنری عزت اله انتظامی»… ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم… گلدسته‌های مسجد نور… ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! همه جا پراز پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت.

فقط سعی می‌کردم به زحمت پاهای جراحی شده‌ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم

به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند… به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده‌ای دیگر، همه آن‌جا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعن خسته شده بودم… مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آن‌جا یک صندلی سه‌نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مرد جوان همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی‌توانم از اینجا تکان بخورم. بهرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی‌دانستم آن‌جا چه خبر است فقط پر ازسروصدا و آدم های جورواجور بود… کمی گذشت… درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. صندلی‌ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می‌کردم به زحمت پاهای جراحی شده‌ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند.

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه‌های لاله زار با تشویق‌های شما بزرگ شده‌ام

جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آن‌ها بودند از روبرو به طرف من می‌آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند. ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین‌های عکاسی. آقای مشایی گفت «چی شده؟ یه خرده شاد باشین! » من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس‌ها تند و تند عکس می‌گرفتند. عکس‌شان را که گرفتند محل را ترک کردند و من بازهمان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت «امروز که دیگه نمیشه بعدا انشااله اوراق و براتون میاریم»…

201305117_

مردم سرزمینم!

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه‌های لاله زار با تشویق‌های شما بزرگ شده‌ام… همانی که همراه شما با دردهای ایران بسیار گریسته‌ام و با شادی‌هایش لبخندها زده‌ام… برای شما من همیشه همان عزتم… بچه ای از سنگلج…

بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم… آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم…»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , , 

۴ Comments


  1. محمد
    1

    غمت نباشه عشقی … بپرون مگسارو ، بزرگ شدیم بات ، شوخی که نیست ، عزیزی و عزتت نه واسه اسمته که سال خرج کردی براش ، شاهی شاهی شو ، ریز به ریزشو ، تیکه به تیکه از همین مردم جمع کردی شده کوه ، یه کوه عزت ، شوخیه مگه؟
    .
    بزرگ من ، عزیز من ، استاد من ، خیالت نباشه بزار یه سری هم که ادعای مدیریت بر دنیاشون و خاص و مخصوص بودنشون گوش فلک و کر کرده بیان واسه یه جو اعتبار با تو عکس بندازن، چی دیگه می خوای؟ عزت از این بیشتر؟ …
    لاکردار این همه آدم بات عکس انداختن تا حالا ، کوشون کجان؟دلمون قرصه از اصالتت، اصلی ، نابی ، بزار این عکسم بره ور دل همون عکسای قبلی ، زمان که گذشت اونی که نقشش نقش دل مردمه می مونه و بقیه پاک می شن و می رن و غبارشونم می خوابه ، شوخیه مگه؟

    عزیزی عزت خان، چه با بیانیه چه بی بیانیه، چون اصلی ، چون نابی
    دریا با یکی دو قطره که چه عرض کنم با یه تانکر هم آلوده نمیشه.
    .
    شوخیه مگه …..


  2. هادی
    2

    عزتت زیاد تو عزیز دلی حتی اگه صحبت هم نمیکردی همه میدونستن چه خبره خوشبختانه این ملت بسیار زیرک وبا هوشه شما غم نداشته باش


  3. خداپرست
    3

    آنها را از عزت تو بهره ای نیست.


  4. Cyrus
    4

    چه اسم جالبی‌: “آقای بازیگر”!! واقعاً بازیگر….