Saturday, 18 July 2015
21 January 2021
قصه‌های دوریالی

«سال‌ها پیش از لرزش دستان یک مرد پیر»

2010 February 11

مهدی کسائیان/ رادیو کوچه

عصرها از پنجره هتل – که رو به فضای سبزی باز می‌شد – می‌نشستم و پیرمرد را نگاه می‌کردم. او درست روبروی من، گوشه یکی از پیاده‌روهای پارک، کنار نیمکتی، روی ویلچر خودش نشسته بود. آمدنش را نمی دیدم ولی غروب که می‌شد، کسی می‌آمد و ویلچر او را هل می‌داد و می‌برد، کسی مثل مستخدم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در تمام ساعاتی که با دست و سر لرزان، روی ویلچر نشسته بود، کارش تماشای زن‌ها و دخترانی بود که با لباس ورزشی دورتادور پارک می‌دویدند و مسیرشان طوری بود که هر چنددقیقه یکبار از جلوی پیرمرد رد می شدند. سنگینی نگاهش را نمی‌توانم توصیف کنم، شاید واژه «حریصانه» بهترین تعبیر باشد. مثل پسربچه‌ای پانزده ساله! با وجود رعشه‌ای که در سر و گردن داشت، مسیر آمدن هریک را از ابتدا نگاه می‌کرد و بعد از رد شدن، آنرا به دقت دنبال می‌کرد. هر از گاهی هم خم می‌شد و به دست‌های لرزان خودش نگاهی می انداخت. پیدا بود از تماشای زن‌ها چقدر لذت می برد و اصلن برای همین هر روز به آنجا می‌آمد. او محو تماشای زنان، و من حیران و متحیر، محو تماشای او بودم. حیران که می‌گویم به این دلیل که پیرمرد، حداقل هشتاد سال را داشت. به خیالم راز طول عمرش همین سرزندگی بود و لذت‌بردن از چیزهایی که دوست می‌داشت.

طاقت نیاوردم. بعد  از چند روزی که کارم شده بود نشستن پشت پنجره هتل و تماشای او،  بلند شدم و به هوای قدم زدن، خودم را به پیرمرد رساندم و روی نیمکت کناری‌اش نشستم. حضور من باعث نشد تا احساس – مثلن – شرم یا خجالت کند و از تماشای زن‌ها دست بردارد. هم‌چنان با عبور هر زنی، سرتاپای او را می‌کاوید. انگار درپی چیزی بود که برایش در هر کدام تازگی داشت. دقایقی گذشت. سیگاری در آوردم و به او تعارف کردم. سر لرزانش که تابحال ارتعاشی به چپ و راست داشت، بالا و پائین رفت و دانستم که می‌گوید نه. بهانه‌ای بود که سر صحبت را باز کنم. از میل مبهم هوس در کشیدن سیگار شروع کردم و به لذت‌های دیگر رسیدم. که چه چیزهایی را دوست دارم و از چه چیزهایی می‌ترسم و هرگز سراغشان نرفته‌ام. آنقدر حرف زدم که احساس کردم برای پرسیدن یک سوال ساده، بیش از حد خودم را بیرون ریخته‌ام. در تمام مدت هم پیرمرد ساکت نشسته بود و گوش می‌کرد و گاهی که نوبت رد شدن زنی می‌رسید، چهره از من می‌گرفت و به او خیره می‌شد. به این‌جا که رسیدم، سر حرف را یک طوری چرخاندم به سمت مقصد و منظوری که من را از پشت پنجره هتل به اینجا کشانده بود. طوری که به او برنخورد، با خنده گفتم که هرگز مردی را به سن و سال او ندیده‌ام که آنقدر مشتاق تماشای زنان باشد و از راز این نگاه پرسیدم. و او سخاوتمندانه پاسخ داد.

پیرمرد به سختی حرف می‌زد – تکان‌های مداوم سرش، روی تارهای صوتی حنجره‌اش هم اثر می‌گذاشت  و آن را مثل بلندگویی که اتصالی داشته باشد، قطع و وصل می‌کرد – به همان سختی که عصایش را با دست‌های لرزانش گرفته بود. اما جان کلامش را فهمیدم که چه می‌گوید.

ابتدا دست‌های لرزانش را بالا آورد و گفت نگاه کن. دست‌ها چروکیده بود و آرام و قرار نداشت. درست حدس زده بودم، هشتاد سال را داشت. بعد به حرف آمد و گفت که جوانی‌اش را در جایی گذرانده که زنان و دختران بسیاری دور و برش بوده‌اند. از همه نوعش، بهترین‌هایش. و او که جوانی برازنده و متمول بوده، اگر اراده می‌کرده، در تسخیر هیچ‌کدام مشکلی نداشته‌است. اما او دست‌درازی نمی‌کند و به هر دلیل و بهانه‌ای، از کنار آن‌همه زن می‌گذرد. می‌گفت با این خیال که جوانی‌اش برای همیشه خواهد ماند، به نوعی مغرورانه زن‌ها را از سر خود باز می‌کرده. این‌ها را می‌گفت و هر از گاهی به دست‌های لرزانش نگاهی می‌انداخت. انگار لرزش دست‌ها، نماد حسرتی بود که با خود به پیری آورده. به آخر قصه‌اش که رسید، دختر جوانی که در حال گذر بود را با اشاره چشم نشان داد و گفت: «این‌ها را می‌بینی؟ من روزگاری می توانستم همه‌شان را داشته باشم. هم پولش را داشتم، هم وجاهتش را. حالا به این دستهای لرزان خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم چیزی از آن توانایی و قدرت در وجودم باقی نمانده. تماشای زن‌ها من را برمی‌گرداند به جوانی باشکوهم. هرکدامشان خاطره‌ای را برایم زنده می‌کنند. باید حسرت بخورم ولی با خودم می‌گویم، بایستی پیش از این‌ها به فکر می‌بودی، خیلی قبل از این‌که دستت بلرزد»

غروب شده بود. کسی آمد، قفل چرخ ویلچر پیرمرد را با پا بازکرد، چرخ را تکانی داد و رفت. زن‌ها هم رفته بودند. پاکت سیگارم را در آوردم که سیگاری بکشم، خالی بود.

پنجشنبه ۲۸ ژانویه ۲۰۱۰

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,