Saturday, 18 July 2015
19 January 2021
فرهنگستان

«توفان و جهش روحی در تفکر آلمان»

2010 February 13

حمید جعفری / رادیو کوچه

توفان و جهش روحی، اصطلاحی است که از سال 1779 در آلمان باب شد. این اصطلاح اندک اندک به عنوان مظهر دوره رمانتیسیسم به کار رفت و حتی کانت در نظام زیبایی شناسی خود به آن اشاره کرد. اصطلاح «رمانتیسیسم» و «جهش روحی» را در سنت آلمانی نمی توان از یکدیگر جدا دانست زیرا هر دو نظر در برابر عصر روشنگری و روحیه حاکم بر آن، موضع انتقادی داشتند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به تازگی کتابی از دکتر کریم مجتهدی با عنوان «فلسفه آلمان» منتشر کرده که در بخشی از آن، اصطلاح «توفان و جهش روحی» تبیین شده است.

یکی دیگر از نشست های هفتگی مرکز فرهنگی شهر کتاب تهران توفان و جهش روحی در تفکر آلمان نام داشت که دکتر کریم مجتهدی، نویسنده ی کتاب فلسفه در آلمان، اختصاصن به تشریح این اصطلاح پرداخت.

فلسفه، تنها عامل تربیت
یک فیلسوف هرگز نمی تواند خود را معلم بداند. او ناگزیر همیشه دانشجو است. من نیز برخی از فصول کتاب «فلسفه در آلمان» را برای تحقیق انتخاب کردم. یعنی تصمیم گرفتم مسائلی را که در این دوره از تاریخ از آن اطلاع ندارم یا کمتر اطلاع دارم، تکمیل کنم. بیشتر نوشته هایم مکمل هم هستند. وقتی کانت را می خوانید انتقاد از او را در هگل باید پی بگیرید، وقتی هگل را می خوانید، درگیری او را با چند نفر دیگر می بینید. بنابراین شخص علاقه مند با خواندن این آثار، به موضوعات دیگری هم دلبسته می شود و درباره آنها تحقیق می کند. در میان جامعه فرهنگی ما و حتی غربی این نکته بسیار گفته شده که فلاسفه یا کسانی که به کار فلسفه می پردازند، فقط توضیح واضحات می دهند. اما این پرسش مطرح است که آیا همه چیزهایی که واضح می بینیم واقعاً واضح هستند؟ این بحث در آغاز عصر جدید با دکارت بیان می شود. دکارت روش خود را توضیح می دهد و تحلیل می کند که فقط امر واضح و متمایز را بپذیر. بلافاصله در آن متن بیان می کند که از سبق ذهن بپرهیز و از شتاب زدگی دوری کن. آنچه واضح به نظر می رسد، باید توضیح داده شود. اگر انسان به آن چیزی که می داند و به آن چیزی که واضح است اکتفا کند نه علم پیشرفت می کند، نه تفکری به وجود می آید، نه جامعه یی فرهیخته می شود و نه تعلیم معنایی می یابد. واضحات را باید زیر سوال برد و دید تا چه حد می توان آنها را واضح تلقی کرد؟ روح تفکر فلسفی پژوهش است. کسی که فکر می کند جهان به پایان رسیده و او در نهایت دانایی است اشتباه می کند، شاید هنوز جهان آغاز نشده باشد. جهان روز به روز ساخته می شود و آن آینده که بشر در ذهنش می تواند به تصور درآورد خیلی دور است. اینجاست که فلسفه کارآمد و تنها عامل تربیت است. یعنی اگر نباشد، علم و تاریخ و حتی فهم هم نیست.

مقاومت شاعرانه در برابر قرن علوم و ریاضیات
بحث توفان و جهش روحی در آلمان به اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم باز می گردد. اصطلاح توفان و جهش روحی کمی عجیب است. در فارسی گاهی به جای آن از تعبیر «توفان و غوغا» یاد می شود. در فرانسه نیز به صورت «Tempete etژlan» آمده است. این عنوان که بعدها دوره یی از فرهنگ آلمان را در برگرفت از نمایشنامه یی اثر فردریک کلینگر گرفته شده است. این جریان در وهله نخست به شعرا تعلق داشت. شعر اجازه مقاومت در برابر قرنی که قرن علوم و ریاضیات نامیده می شد، می داد. پیش از این دوران، دوره استبداد منور فردریک قرار دارد. فردریک، فلسفه های عقلی عصر تجدد را برای اعتلای ذهن قوم ژرمن لازم می دید. از آنجا که در آن عصر طبقات متوسط بیش از پیش در کشور آلمان قدرت گرفته بودند و تا حدودی به نحو خودجوش به افکار جدید و فلسفه های دانشگاهی علاقه نشان می دادند، فردریک لازم دید از استادان و متفکران پیشرو و به اصطلاح منورالفکر حمایت کند. عصر او را عصر استبداد منور یا پیشرفت به زور می دانند. فردریک فرانسه دان بود و تصمیم داشت در آلمان پیشرفتی از نوع منورالفکری فرانسوی ایجاد کند. امانوئل کانت را می توان محصول آن دوران دانست. به هر حال کانت روشنگر است و شاید با اندکی افراط بتوان گفت شناخت قدرت و ضعف فرهنگ فلسفی آلمان از راه تعیین جایگاه فلسفه کانت در آن کشور مقدور است. دوره توفان و جهش روحی در آلمان بعد از کانت روی داده است.

ویژگی های رمانتیسیسم آلمانی
رمانتیسیسم شاعران آلمانی شاید بیشتر به شعرای انگلیسی نزدیک باشد تا فرانسوی. نوعی روح پروتستانتیسم در آنها هست. اگر بخواهیم اوصاف عمومی رمانتیسیسم را شرح دهیم در اصل یک نهضت فکری و ذوقی و یک واکنش در برابر ذهن اصالت عقلی بسته و در خود فرو رفته است که غرب را از این حیث که برای عواطف ارزشی قائل نیست، مورد انتقاد قرار می دهد. شاید اولین رمانتیست دنیا ژان ژاک روسو باشد که قربانی قرن هجدهم است. او در اعترافاتش این مساله را بیان می کند. روسو بعد از پایان اعترافاتش آن را در کلیسای پاریس گذاشت به این معنی که من برای کسی اعتراف نکرده ام و برای خدا اعتراف کرد ه ام. رمان معروف گوته، رنج های ورتر جوان، بیانگر زندگی جوانی در نهایت پاکی است که موفق نمی شود در قرن هجدهم خوشبخت شود. این اثر در حقیقت اعتراض گوته است به این قرن که حتی افراد پاک طبع از خوشبختی در آن بی بهره اند. آثار هیچ یک از کسانی که در ادبیات رمانتیک آلمانی کار کرد ه اند، خوشحال کننده نیست. نمونه دیگر این افراد هولدرلین است. در رمانتیسیسم با تفوق عاطفه بر آنچه معقول است، تفوق فرد بر جمع، تفوق تخیل بر تعهد و تفوق رویا مواجهیم. انسان نیازمند رویا و آرزو است. چنین جوی در بین شعرا و ادبا رایج بود. خصوصیت دیگری هم باید در این وضع جهش روحی هنری و ادبی در نظر گرفت و آن توجه به ادبیات غیرکلاسیک است یعنی ادبیاتی که از سنت های رومی و یونانی اقتباس نمی شود؛ ادبیات جدیدی که در دنیای ناشناخته ممکن است مورد نظر باشد در اوضاع و احوالی که قبلاً در آن صحبت نمی شد. حتی توجه به ادبیات فارسی هم در این دوره در غرب صورت می گیرد و گوته دیوان غربی- شرقی اش را می نویسد. علاوه بر این افرادی مطالبی راجع به زرتشت می نویسند. روم و یونان الهام بخش ادبیات کلاسیک در قرن هفدهم است. اما در این قرن ادبیات نوع دیگری جست وجو می شود. شاید اصیل ترین چهره رمانتیک آلمان نه شعرا باشند و نه فلاسفه بلکه افرادی مثل بتهوون هستند که مظهر توفان و جهش روحی به شمار می روند. سمفونی پنجم او بیانگر همین توفان در این عصر است.

روزگار فلاسفه آن دوران
فلسفه نمی تواند هیجانی باشد، به عواطف توجه کند و تعقل را کنار بگذارد. نهایتاً بتواند توسع تعقل را جست وجو کند. یعنی نوعی تعقل معلوم را کنار بگذارد و چیز بیشتری را به دست آورد. افلاطون که در جوانی شعر می سرود پس از آشنایی با سقراط، شعر را کنار می گذارد چون می خواهد فیلسوف باشد و فیلسوف نمی تواند شاعر باشد. در آن دوران با برادران شلایگل مواجه هستیم که مترجمان بزرگی هستند و از رواج دهندگان این دوره رمانتیسیسم آلمانی به شمار می روند. در اطراف آنها کسانی هستند که به شعر و ادبیات علاقه دارند. آنها را نمی توان فیلسوف رمانتیک نامید اما می توان فلاسفه یی نامید که در دوره رمانتیسیسم زندگی می کرده اند و گوته به آنها خط مشی نشان داده است. آنها به این نوع فکر و گرایش و جهش روحی بی اعتنا نیستند اما در درجه اول نماد چنین جریانی شلینگ است و پیش از آن باید درباره فیخته سخن گفت. فیخته چهره یی است که در آن دوره زندگی کرد و می خواست فیلسوف باشد. گرچه فیلسوف هم هست اما گرایش هایی در آثارش دیده می شود که نشان می دهد به آن دوره تعلق دارد. او تنها استادی است که هولدرلین انتخاب می کند و بر سر کلاسش می نشیند. بین فیخته و شلینگ رقابت شدید استاد و شاگردی هست. استادی که به شاگردش حسادت می کند و شاگردی که استاد را قبول ندارد. فیخته تنها فیلسوف آلمانی است که روز به روز جریان انقلاب کبیر فرانسه را تعقیب می کند و اولین تفسیر راجع به انقلاب کبیر فرانسه را با سبک خودش نوشته است. او از لحاظ فکری، فرد موثری است. با اینکه فیلسوف است اما آثارش هیجانی است. او به اندازه شلینگ مظهر عصر رمانتیسیسم نیست بلکه او را می توان فیلسوفی نامید که در عصر رمانتیسیسم زندگی کرد.

شلینگ، فیلسوف- شاعر آلمانی
شلینگ هم دوره هولدرلین و هگل است. پنج سال از آنها جوان تر است. به زبان های گوناگونی مسلط است. چهره عجیبی است که به دانشگاه می رود و زودتر از همه هم به نتیجه می رسد. گوته از این استعداد حمایت می کرده است. او یک فیلسوف- شاعر است. وقتی در قرن بیستم هایدگر می گوید شعر خانه وجود است یعنی اصل شعر است که هستی را نشان می دهد که ریشه در باور شلینگ دارد. هستی واقعی را در شعر می توان فهمید و آینده بشر در فهم اشعار است. با این حال فیلسوف است. فلسفه شلینگ فلسفه وحدت است. تقریباً اگر به زبان بومی ایرانی- عرفانی خودمان بخواهیم بگوییم انعکاس جهان درون در جهان بیرون است. شلینگ کتابی در فلسفه طبیعت دارد که یک کتاب فلسفه شاعرانه است. طبیعت در زیبایی اش خود را به ما می شناسد. بعضی از افکار او با سنت های شرقی و افکار شعرای ما ارتباط دارد. در فلسفه طبیعت شلینگ، شخص خود را با نحوه شناختش از جهان می شناسد و آن زیبایی را اصل قرار می دهد به طوری که می گوید هنر، ارغنون هستی شناسی است یعنی منطق عالم و ذات عالم در هنر تجلی می یابد. برای درک تفکر او باید روح لطیفی داشت تا آن را دریافت. افکار او نباید دست نامحرم بیفتد.

تعقل محض هگل
در مقابل شلینگ، هگل می خواهد تعقل محض باشد اما در دوره رمانتیسیسم زندگی می کند. او قدرت فوق العاده فکری دارد. فلسفه اصالت عقل دکارت به اندازه کافی عقلی مسلک نیست و این برای هگل کافی نیست. فلسفه عقلانی کانت کامل نیست اما یک پدیدار را از ذات جدا می کند. هگل نقطه مقابل شلینگ است و دو راه متمایز را طی می کنند. برای هگل طبیعت غایتی که از آن بیرون بیاید نیست. هگل به جای فلسفه طبیعت شلینگ، فلسفه تاریخ را قرار می دهد و غایت را به سمت تاریخ می برد. یعنی حیات انسانی و فرهنگ انسانی در تاریخ ارتقا می یابد نه در طبیعت. انسان به آگاهی و آزادی می رسد نه در دل طبیعت، که در دل فرهنگی که به دست خودش ساخته می شود. او بیش از هر کس دیگر به رابطه انکارناپذیر تاریخ فلسفه و فلسفه تاریخ پی برده بود و معتقد بود اگر فلسفه بخواهد رشد کند و متعالی شود باید در درجه اول به ریشه ها و مراحل تکوینی خود دقت کند. با این روش فلسفه نه تنها به گذشته خود متصل می شود بلکه جنبه های مثبت آن را به فعلیت درمی آورد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment