Saturday, 18 July 2015
17 January 2021
قصه‌های دو ریالی

«دغدغه‌های ناموسی یک مسافرکش درون شهری»

2010 February 14

مهدی کساییان / رادیو کوچه
ساعت هفت و هشت دقیقه شب بود. بیست و دو دقیقه برای رسیدن به پخش زمان داشتم. اینکه بشود در آن بارش شدید برف، پای پیاده از تقاطع  میرداماد-ولی عصر، بیست دقیقه ای به استودیوی پخش جام جم رسید، فکر محالی بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید


هر ماشینی که رد می شد، مقداری گل و شل روی لباس مردمی که منتظر ماشین ایستاده بودند می پاشید. تا بالای زانوهایم خیس شده بود.

همه ۴۵ دقیقه گذشته را کنار خیابان منتظر تاکسی مانده بودم. تنها نبودم که حدود سی-چهل نفر، همان یک گله جا ایستاده بودند معطل ماشین. هر ماشین مسافرکشی که می رسید، جمعیت هجوم می آورد. غوغائی شده بود. نه صفی بود، نه نوبتی و نه ترتیبی. مسافرکش هائی که جای خالی داشتند، سر ماشین را کج می کردند توی دل جمعیت و بسته به شانس آدمها، دستگیره در کنار هرکس توقف می کرد، او سوار می شد. اگر دست دست می کرد، هجوم بقیه مسافرها چندمتری او را عقب میراند.

ساعت را نگاه کردم: هفت و نه دقیقه. پیکانی رسید و دستگیره  در جلوئی، درست روبروی من ایستاد. صندلی  کنار دست راننده خالی بود. معطل نکردم، دست انداختم در ماشین را باز  کردم و گفتم:«جام جم…» چند نفر از چپ و راست خواستند زودتر خودشان را بچپانند توی ماشین، با دست مانع شدم. یک زن از زیر دست چپم خودش را انداخت روی صندلی ماشین. جا برای هردومان بود (آن وقت ها دونفر مسافر روی صندلی جلو، کنار راننده می نشست). بقیه مسافرها با دیدن ما عقب کشیدند و رفتند سراغ شانس بعدی.

همینکه خواستم کنار زن بنشینم، راننده کف دستش را جلو  آورد تا مانع سوارشدن من شود و  با لهجه غلیظی گفت: «نامحرم و غریبه بغل هم سوار نمی کنم … یکیتون سوارشین … کار بی‌ناموسی نمی کنم!» نگاهی به زن کردم که قبل از من داخل ماشین شده بود. او بدون اینکه خودش را ببازد به راننده گفت: «غریبه نیستیم، باهمیم!»  این را گفت و کمی کنار کشید تا من سوار شوم. راننده هنوز باور نکرده بود و داشت بّر و بّر ما را نگاه می کرد که شاید بتواند مُچ گیری کند و سر و صدا راه بیندازد.

از قیافه اش معلوم بود که می خواست اینکار را بکند. نشستن زن بین خودش و من، شک راننده را بیشتر  کرده بود (که می شد آنرا به حساب ازدحام جمعیت و عجله ما در سوارشدن گذاشت). در را محکم بستم. کمی پاهایم را بهم فشار دادم تا زن راحت بنشیند. هر دو خیس آب بودیم. راننده اما هنوز راه نیفتاده بود. با گردنی کج، زُل زده بود به ما. به صورتمان نه، نگاهش به ران پاها بود. دید که من بعد از نشستن، خودم را جمع و جور کردم.

نفس راحتی کشیدم. رو به زن کردم و با حرکت لبهایم گفتم: «ممنون!» طوری که بقیه نشنوند. زن لبخندی زد که یعنی مهم نیست. و بعد محض  رضای راننده غیرتی، کمی حرفهای بی ربط  زدیم که سر و ته نداشت.

نگاه تندی به من کرد، انگار بخواهد از ماشین پرتم کند بیرون (پیدا بود چنین خیالی دارد). زن که معنی نگاه راننده را فهمید، خودش را چسباند به من، دستی به آرامی روی دستم کشید و گفت: «گفتم که ماشین گیرمون می آد … بیخودی نگران بودی!» دستش یخ بود. راننده از ما چشم برداشت، دنده را عوض کرد، به آینه بغل نگاهی کرد و راه افتاد. جمعیت کنار رفتند که ماشین حرکت کند.

نفس راحتی کشیدم. رو به زن کردم و با حرکت لبهایم گفتم: «ممنون!» طوری که بقیه نشنوند. زن لبخندی زد که یعنی مهم نیست. و بعد محض  رضای راننده غیرتی، کمی حرفهای بی ربط  زدیم که سر و ته نداشت.

سه تا چراغ جلوتر، زن یواشکی دست کرد توی کیفش،  اسکناسی درآورد و از زیر کیف  گرفت سمت من و به آهستگی گفت: «من باید اینجا پیاده شم.» منظورش این  بود که کرایه هردو نفر را من حساب کنم. به نیمه راه رسیده بودیم و  هنوز مقداری تا جام جم فاصله بود. اسکناس توی دست زن مانده بود و من هاج و واج که باید چکار کنم. مبلغ کرایه آنقدرها نبود که بخواهم از او بگیرم. در ضمن لطف بزرگی در حق من کرده بود که حساب کردن کرایه در مقابل آن ناچیز بود.

با سر گفتم نمی گیرم. اینبار با اصرار بیشتری دستش را جلو آورد که بگیر.  آنقدر جلو که ترسیدم راننده پول را دستش ببیند. اگر پول را نمی گرفتم، معنی کاری که برایم کرده بود از بین می‌رفت. اسکناس را گرفتم و توی مشتم پنهان کردم که چشم راننده به آن نیفتد. با صدائی که راننده بشنود بمن گفت: «پس مراقب خودت باش، فردا می بینمت!» و از راننده خواست کناری بایستد.

پیاده شدم تا راه  را برایش باز کنم. در یک لحظه، هردو بیرون ماشین بودیم، دور از چشم  راننده و بقیه مسافرها. آهسته گفتم: «بزرگواری کردید…» در جواب من خیلی سریع گفت: «این از اون راننده هاست که من هیچوقت تنهائی سوار ماشینش نمی  شم!» و رفت

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,