شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
01 September 2016
دایره‌ی شکسته

«خیره به کجا»

۱۳۹۲ تیر ۰۹

 

مهشب­تاجیک/رادیو کوچه

در ایستگاه اتوبوس نشسته بود و خیره نگاه می­کرد. آدم‌های زیادی به ایستگاه‌های اتوبوس می­آیند و می­روند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شاید آن‌قدر که حتا خود ایستگاه­ها هم آدم­ها را در خاطرشان نماند. حتا آدم‌های تکراری را. آدم‌های زیادی هر روز به یک ایستگاه اتوبوس واحد می­روند با همان صندلی­های سرد آهنی، همان میله‌هایی که گاهی زرد است، گاهی نارنجی و گاهی سبز. پیرمردهای بازنشسته­ای که جیبشان پر از بلیط است و تک و توکی شکلات که از کاغذها درآمده و پرز گرفته. پیرزن­های کوچکی که چادر خود را محکم نگه می­دارند و با سلام و صلوات سوار اتوبوس می­شوند، کارمندهای مفلوکی که انگار از ازل به این زندگی محکوم شده­اند و زن‌ها و مردهای رنگارنگ دیگر.

نشسته بود و خیره شده به روبه­رویش، هر اتوبوسی که می­اومد سرش رو می­نداخت پایین، نگاهش رو می­گرفت یک سمت دیگر، اتوبوس که حرکت می­کرد دوباره زل می­زد به جلو، انگار که دنباله­ی نگاهش رو بگیره تا برسد به مقصدی. من مثل همیشه دیرم شده بود. آخر ماه بود، پول هم نداشتم که با تاکسی برم. پس باید می‌­نشستم تا اتوبوس بیاد و بعدن برم، تاخیر بخورم. هر ماه کلی پول سر این تاخیر خوردنا ازم کم می­شد ولی یک‌خورده خودمو هم نمی­کشیدم که زودتر راه بیفتم یا لااقل زودتر از خواب پاشم. همیشه نصف کارامو توی راه می­کردم. ان‌قدر از زندگی کارمندی متنفر بودم که حتا نمی­تونستم خودمو از توش بکشم بیرون.

هیچ­کار دیگه­ای هم البته بلد نبودم که بخوام حتا بهش فکر کنم. یک‌خوردم دیر بود برای این­که برم دستمو جلوی بابام دراز کنم. اصلن از اون دسته زن­ها نبود که کوچک‌ترین توجهی رو بکشه سمت خودش.

ax 1

 از اونا که هر روز با یک کیف متوسط که اصلن نمی­خوای بدونی توش چیه، یک کیف مشکی یا هر رنگی هم که باشه بازم مشکی دیده می­شه، میان می­شینن توی ایستگاه اتوبوس و منتظر می­شن اتوبوس زودتر برسه. شاید از این آدما که توی دلشون خدا خدا می­کنن که صندلی خالی داشته باشه اتوبوس. به ساعتم نگاه کردم، بیست دقیقه دیگه باید اداره بودم، یک کم پول داشتم، امروز، فردا حقوق­ها رو می­ریختن، ولی اگه الان با تاکسی می­رفتم باید ظهر گشنه می­موندم، البته می­تونستم از یکی دستی بگیرم ولی حالشو نداشتم، همه ناله بزنن که آخر ماهه نداریم و به خدا و به جان عزیز تو. پس بی­خیال شدن و دیر رسیدن بهتره. بعدم نمی­دونم چرا توی این روز سرد زمستون، با بی­پولی و نداری، این زن باید نگاهش این‌طوری منو بگیره، خیره شده بود، چونان خیره که انگار می­دونست بالاخره یکی از اونور خیابون میاد. اتوبوس رسید. ملت صف رو بهم زدن و هجوم بردن به سمت درها، راننده، در عقب رو نزد، اومد وایستاد تا بلیط­ها رو بگیره. زن تکون نخورد فقط نگاهش رو از خیرگی به اون سمت خیابون گرفت، زل زد به کفشاش، بلند هم نشد. نمی­خواست سوار بشه. به کفشاش هم همونطور خیره نگاه می­کرد. منم وایستادم، نرفتم سوار شم. می­خواستم ببینم چی می‌شه آخر این نگاه خیره.

اتوبوس که رفت، دوباره به همون شکل قبل نه یک‌ذره اینورتر، نه اونورتر زل زد. دیگه مطمئن بودم که چیزی اون سمت خیابون اتفاق می­افته. منم وایستادم به نگاه کردن، منم خیره شدم به همون سمت، گاهی رو برمی­گردوندم به سمت زن که بتونم خط نگاهشو دنبال کنم و گاهی دوباره به افق روبه­رو. دوباره آدم­ها داشتن توی ایستگاه پر می­شدن. من گاهی چشمم رو برمی­گردوندم به سمت آدم‌های جدید ایستگاه و نگاهشون می­کردم.

زن اما بی‌هیچ کنجکاوی زل زده بود به سمتی که می­خواست. از زیباترین زل­های دنیا بود. اصلن بعید می­دونم کسی بتونه این‌چونین خیرگی کنه به یک سمت. اتوبوس دوم هم اومد و رفتارهای قبلی بی‌هیچ کم و کاستی تکرار شد و آدما با همون هول ولای همیشگی، حتا اونایی که هیچ عجله­ای نداشتن پریدن پله­ها رو بالا که برن بشینن روی صندلی­های چرم قهوه­ای زشت. اتوبوس گاز کشید و دود کرد و رفت، زن دوباره نگاهش را گرفت به همون جای قبلی. من هم. دیر شده بود. خیلی. برای رییسم هیچ توضیحی نداشتم.

ax 2

 برای خودم هم که چرا با این همه بدبختی وایستادم این‌جا که ببینم آخر این ماجرا چی می­شه، اصلن کدوم ماجرا… می­دونم نهایتش یکی میاد، لابد یک مردی یا شایدم یک زنی، بعد پا می­شن می­رن و یا صبر می­کنن اتوبوس بعدی بیاد و با هم سوار بشن. یا شاید مثلن شوهرش بچه­اش رو بیاره تا ببرتش یک روز و نصفی با هم باشن. شاید اصن منتظر دوستشه. چه می­دونم، هر چی. آخه هر انتظاری هم که باشه این‌طوری زل زدن داره؟ این خیرگی به همین سادگی نیست. یکی دوبار خواستم برم ازش بپرسم. اما ان‌قدر منو نمی­دید که روم نشد برم طرفش.

اتوبوس بعدی رسید. آدم­های کمتری توی ایستگاه بودن، از یک ساعت مشخصی گذشته بود و هر کس برای رسیدن به جایی عجله داشت، رفته بود و رسیده بود. به اداره­ها، بیمارستان­ها، مدرسه­ها، مهدکودک­ها. من علافم. وایستاده بودم به تخیل کردن، کاری که همه­ی عمر کرده بودمو و منو به فنا داده بود. کاری که تا دم مرگ می­کردمش، می­کردم تا تکلیفم کلن یک‌سره بشه. اتوبوس رسید. صورتی بود. زرد نبود. راننده اومد بلیط جمع کنه. زن خط نگاهشو برگردوند. از خیرگی در اومد به یک سمت دیگه. راننده یک کم به زن نگاه کرد. بعد بهش گفت: خانوم ببخشین نگاهتونو بهم زدم­ها. چاره­ای نداشتم. باید همین جا وایستم.

زن یک کم نگاهش کرد. گفت: « من اصن نگاه نمی­کردم. راحت باشین».

یخ کردم. زن تمام این مدت حتا نگاهم نمی­کرد، خیره به هیچ کجا، به هیچی… کیفمو مرتب کردم روی دوشم. می­رم خونه، خستم. خوابم میاد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,