Saturday, 18 July 2015
04 December 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«شب‌های سرد کودک یک اعدامی گم‌نام»

2013 July 19

«قسمت اول»

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

هوا سرد بود. ولی نه اون‌قدر که لحاف سنگین و بزرگی که مامان انداخته بود روی «سپیده» نتونه گرمش کنه. البته سر و شونه‌اش که از لحاف بیرون بود یخ زده بود. وقتی هم سرش را می‌برد زیر لحاف یکم که می‌موند احساس خفگی می‌کرد. عوضش پاهاش داغ کرده بود. مامان انگار نه انگار هوا سرد هست. دور خونه راه می‌رفت و سعی می‌کرد خودش را با بیهوده‌ترین کارای عالم سرگرم کنه.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سپیده بهش می‌گفت بیا زیر پتو، ولی گوشش بده‌کار نبود که نبود. چراغ نفتی را گذاشت و دم‌پخت گوجه را بار گذاشت. بعد به زور سپیده را از زیر لحاف کشید بیرون تا مجبورش کنه غذا بخوره. غذا را که خوردن، مامان خواست ظرف بشوره. سپیده دیگه کلافه شد و ازش خواست تو این سرما زیر آب یخ زده حیاط ظرف شستن را بی‌خیال بشه. تازه لامپ حیاط هم سوخته بود. مامان با بی‌میلی قبول کرد. چایی را گذاشت و دو تا چایی ریخت و اومد زیر پتو پیش سپیده. بعد دوتایی در حالی که چایی داغ را می‌خوردن با هم حرف زدن.

20130718_khaterat koodai_shahrzad_radiokoocheh1

سپیده کلاس دوم دبستان بود. دو ماه قبل از این که با مادر به خونه پدری مادرش در روستا بیان موقع حمله هوایی درصد زیادی از خونه‌اشون توی تهران تخریب شده بود. خیلی شانس آوردن که اون شب خونه عمه مهمون بودن. پدر سپیده وقتی که خیلی کوچیک بود _اون قدری که سپیده اون را یادش نیاد_ اعدام شده بود و حالا فقط گاه به گاه یک کپه خاک را جای اون بهش نشون داده بودن. حالا با مادرش اومده بودن تو یک خونه روستایی نیمه مخروبه با اتاق‌های کاه‌گلی و کمی وسایل. خونه‌ای که از پنج سال پیش که پدربزرگ فوت کرد، کسی توش زندگی نمی‌کرد. بخشی از وسایل خونه تهران که سالم مونده بود تا هفته دیگه می‌رسید. قرار بود شوهرخاله با نیسان خودش بیاره. این جوری لازم نبود پول حمل و نقل بدن.

مادر کمی که زیر لحاف کنار سپیده موند

گفت: هوا واقعن سرد شده. این طوری تا صبح حتمن تو سرما می‌خوری. باید یک کاری بکنیم.

از جاش بلند شد. رفت به سمت در اتاق.

سپیده گفت: نه. اون در رو باز نکن. حالا دوباره همه جا یخ می‌زنه.

مادر گفت: دختر اگر این چند شب تا قبل از رسیدن بخاری نفتی‌ها فکری برای گرم شدن نکنیم سینه پهلو می‌کنیم.

20130718_khaterat koodai_shahrzad_radiokoocheh2

سپیده به مادر نگفت که دوست نداره اون از اتاق بیرون بره. چون می‌ترسید. نمی‌دونست از چی. ولی سقف خیلی بلند خونه روستایی و اون لامپی که از وسط‌ترین نقطه سقف آویزون شده بود اون‌هم با یک سیم دراز که دورش را سیاهی کارای بد مگس‌ها پر کرده بود، و اون در چوبی که منتهی می‌شد به اتاق‌های تو درتوی کناری و از همه مهم‌تر اون سوراخ توی دیوار که با پارچه پر شده بود، سپیده از همه این ها وحشت می‌کرد.

رفت پشت پنجره و نگاه کرد. مهتاب بود. حیاط خیلی بیش از اون چه که فکر می‌کرد روشن بود. مادر گوشه حیاط، کنار اون اتاقک خراب داشت سعی می‌کرد چیزی را بیاره بیرون. خیلی داشت به سختی این کار را می‌کرد. کاش زود کارش تموم می‌شد! حجم ترس‌ناکی که توی اتاق جمع شده بود و نمی‌دونست چیه گویا از پشت سر تهدیدش می‌کرد. اونی‌که مامان آورد بیرون یک چیزی بود شبیه یک صندلی پهن. بعد شروع کرد از توی انبار تندتند چوب بریزه بیرون.

صداش کرد. :سپیده بیا

20130718_khaterat koodai_shahrzad_radiokoocheh3

سپیده انگار منتظر بود. دوید بیرون. موقع بیرون رفتن انگار تا لحظه آخر اون دست‌ها و اون وحشت‌ها تعقیبش می‌کردن. مامان گفت: بیا با کمک هم امشب کرسی راه بندازیم. یک منقل اضافه آتیش هم کنار اتاق می‌ذاریم. این جوری قابل تحمل‌تر می‌شه.

سپیده درباره کرسی شنیده بود. مادربزرگ لابه‌لای تعریف‌هاش چیزهایی گفته بود. گفته بود که بابا نوشته‌هاش را لحظه آخر توی چال‌کرسی ریخته بود. ولی آتیش شعله گرفته بود و لحاف دود ازش بلند شده بود و مامورها دیده بودن و خیلی از کاغذها که هنوز نسوخته بود و ریخته بود کنار چال کرسی دست‌شون افتاده بود. خوب حالا داشت یک کرسی می‌دید. پس این شکلیه.

مامان گفت: چرا ایستادی؟ بیا کمک من، این طوری گرم هم می‌شی.

همین طور که داشت به کمک مامان چوب از توی اتاقک مخروبه بیرون می‌ریخت ناگهان صدایی باعث شد هر دو کارشون را متوقف کنن.

کسی داشت به طرز وحشت‌ناکی در آهنی خونه را می‌کوبید.

پایان قسمت اول

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. ddlfrmob@sharklasers.com
    1

    Salam, man dastanhaie shoma ro doost daram. Mersi. 🙂