Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
قاعده هرم

«گذر از تقسیم استانبول تا ولی‌عصر تهران، تقسیم انصاف»

2013 July 19

محمد افرازه/ رادیو کوچه

فکر کنم پیرمرد حدود هشتاد را داشت،اما از آن آدم‌هایی نشان می‌داد که گذر سال‌ها را باور نمی‌کنند، ظاهرش متفاوت از آن چه بود که هر روز می‌دیدم، تی‌شرتی نارنجی با نوارهایی از رنگ سبز و یک شلوار جین سفید به تن کرده بود، کلاهی نقاب‌دار به سر داشت و مدام و خیره به کنار خیابان و جوی آب نگاه می‌کرد، کمی بالا می‌رفت سپس برمی‌گشت و پایین‌تر روانه می‌شد و با چشم‌هایش مشخصن چیزی را می‌جست. انگار که مهره مار داشته باشد، مرا به خود جلب کرد و به طرفش رفتم و پرسیدم:

می‌تونم کمکتون کنم؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

نگاهی به من کرد و انگار که سن و سالم را اسکن می‌کند گفت، نه جوان تو نمی‌توانی. تعجب کردم، البته نمی‌بایست متعجب می‌شدم، درست بود که سن و سالی داشت اما با توجه به ظاهرش می‌بایست هم چنین صدای صاف و رسا و محکمی داشته باشد، پا پی شدم، گفتم:

فکر می‌کنم چیزی را گم کرده‌اید بگویید با هم جستجو کنیم،

مجدد نگاهی به من کرد، لبخندی زد، گفت:

مربوط به دوران شما نیست جوان، بگویم هم، حرفم را متوجه نخواهی شد شاید هم به من بخندی،

ساکت ماندم، کناری ایستادم و او را نظاره کردم، متوجه نگاه کنجکاو من شد، کمی بعد به طرفم آمد و نگاهی به بالا و انتهای خیابان ولیعصر انداخت و گفت:

معطل نباش جوان، اگر خیلی مشتاقی، زمان جوانی من آن بالا کوه‌های بزرگی بود، الان نیست، بگرد پیدای‌شان کن.

20130718_ghaede heram_gozar az taghsim istanbul ta valieasr tehran taghsim ensaf_mohamad1

در خیابان ولیعصر مابین پارک ملت و «بزرگ‌راه نیایش» در کنار پیاده‌رو، روی نیمکتی نشسته بودیم پیرمرد از خودش برایم گفت، از این‌که حدود پنجاه سالی هست که ایران نبوده و این‌که در زمان نوجوانی دوچرخه‌ای داشته که همیشه «خیابان‌ پهلوی» از محدوده «میدان ونک» تا «تجریش» را رکاب می‌زده و این بزرگ‌ترین تفریح و ورزشی بوده که در آن زمان انجام می‌داده و با وجود هوای دل‌پذیر آن زمان تهران پس از رسیدنش به تجریش، هیچ خستگی در بدنش حس نمی‌کرده

از او پرسیدم:

حال کنار جوی دنبال چه می‌گشتی؟

گفت: کوه‌های به آن عظمت را تو نتوانستی برای من پیدا کنی حال چه انتظاری داری من، چیزی را که دنبالش بودم بیابم؟

نگاهی به بالا و انتهای خیابان ولیعصر انداخت و گفت: معطل نباش جوان، اگر خیلی مشتاقی، زمان جوانی من آن بالا کوه‌های بزرگی بود، الان نیست، بگرد پیدای‌شان کن

گفتم: خب پدر جان، بگویید دیگر، دنبال چه بودید؟

گفت: آن زمان به همین حدودها که می‌رسیدم، دو چرخه‌ام را نگه می‌داشتم و از آن پیاده می‌شدم، کفش‌هایم را در می‌آوردم و با دوچرخه به درون جوی آب می‌رفتم دوچرخه را به یکی از چنارهای کنار جوی تکیه می‌دادم و خودم هم می‌نشستم و پاها در آب، از قمقمه آبی که هم‌راه داشتم جرعه‌ای می‌نوشیدم و از تماشای «کوه‌های‌ شمیران» لذت می‌بردم و نفسی تازه می‌کردم و دوباره به راه می‌افتادم، این کار هربار من بود، سال‌هایی که در ایران نبودم شاید بارها در خواب این لحظات را می‌دیدم و هر بار که از خواب می‌پریدم، حسرت دوری و گذر زمان را با تمام وجودم حس می‌کردم، قرارم با خودم این بود که قبل از مرگ، به هر صورتی که شده بار دیگر به تهران برگردم و خودم را مجدد در آن مکان و آن شرایط قرار دهم، می‌دانستم و شنیده بودم که تهران تغییر کرده است و طبیعی هم بود که تغییر کرده باشد، اما گفته بودند که چنارهای اطراف ولیعصر را شماره‌گذاری کردند و از آن‌ها حفاظت می‌شود، الان این‌جا که هیچ چیزش شباهتی با آن موقع ندارد.

20130718_ghaede heram_gozar az taghsim istanbul ta valieasr tehran taghsim ensaf_mohamad2

بخش شمالی خیابان ولیعصر در حال احداث

 لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد:

 کوه‌ها که دیده نمی‌شوند، هوای آلوده که دیگر نیازی به گفتن ندارد، آرامش آن زمان هم که با وجود این همه سروصدا و بوق و صدای اگزوز که، قربانش بروم …

سکوت کرد و نگاهش با لبخندی تلخ که بر چهره‌اش نشسته بود به آرامی به طرف شمال خیابان چرخید و آرام و ممتد به تماشا نشست، نمی‌خواستم سکوتش را بشکنم، حقیقتن نمی‌دانستم به چه نگاه می‌کند، آیا همین خیابانی را می‌بیند که من می‌بینیم و یا از پس عینک بدون فریمش، گذر زمان و تاریخ را فیلتر می‌کند و ولیعصر را هم‌چنان پهلوی می‌داند و می‌بیند، به همان آرامش و همان زیبایی و همان سرسبزی که من فقط در کتاب‌ها خوانده و دیده‌ام.

20130718_ghaede heram_gozar az taghsim istanbul ta valieasr tehran taghsim ensaf_mohamad3

می‌دانستم که شاید دیگر پیرمرد هیچ‌گاه نتواند درختی که در پی‌اش آمده بود را بیابد، خبر این بود «درختان چنار کهن‌سال «خیابان ولیعصر» تهران را شبانه قطع می کنند» در شرح خبر هم آمده است که احتمالن بدلیل مزاحمت برای کسب و کار اصناف کنار خیابان و یا به دلیل ایجاد مانع برای دید دوربین‌های امنیتی شهر این اقدام صورت می‌پذیرد. نمی‌دانم جدای از تاثیر وجود درختان بر حفظ محیط زیست و کنترل آلودگی هوا که ده‌ها و شاید صدها نهاد و ارگان و سازمان‌های مردم‌نهاد ریز و درشت، داعیه حفاظت از آن را دارند، کسی به این نکته توجه دارد که تک‌تک این درختان حامل خاطراتی است که تاریخ تهران را در دل خود دارد؟

تک‌تک این درختان حامل خاطراتی است که تاریخ تهران را در دل خود دارد، مردمی که با این درخت‌ها رشد کرده‌اند و بزرگ شده‌اند و چه بسا افرادی که لحظات و روز‌هایی از عمرشان، با حضور این درختان گره خورده است

مردمی که با این درخت‌ها رشد کرده‌اند و بزرگ شده‌اند و چه بسا افرادی که لحظات و روز‌هایی از عمرشان، با حضور این درختان گره خورده است، ارزش‌ها تعریفش برای گردانندگان این روزهای جامعه و حکومت ایران در چیست؟ چگونه است که مردم در ترکیه این چنین برای حفظ یک پارک عمومی حاضر می‌شوند و اما در کشور ما به راحتی هر اقدامی از این دست انجام می‌پذیرد و صدایی از کسی در نمی‌آید؟

پیرمرد از روی نیمکت بلند شده بود و در کنار جوی آب جایی را خیره نگاه می‌کرد، به طرفش رفتم و سمت نگاهش را پی‌گرفتم، دوچرخ‌هایی و اما نه این‌بار دوچرخه، بلکه موتورسیکلت روی پلی‌فلزی برجوی آب که چه عرض کنم بهتر است بگویم جوی فاضلاب قرار گرفته بودند و چشمان مردپیر ثابت بر کنده درختانی مانده بود که انگار دیشب و به تازگی قطع شده بودند، نهایتی از خاطره و حس و عاطفه که با تیزی برنده تیغ نسیان، بیگانگی و بربریت بر روی خاک انداخته شده بودند، حال معلوم  نخواهد بود که چه بر آن‌ها که هنوز استوارند و ایستاده، خواهد رفت. پیرمرد را رها کردم و گذر کردم.

20130718_ghaede heram_gozar az taghsim istanbul ta valieasr tehran taghsim ensaf_mohamad4

برنامه‌های اخیر قاعده هرم:

«جان انسان، ارزش انسان، جامعه ما»«جان انسان، ارزش انسان، جامعه ما»

«دولت دهم و نگاه به آینده»«دولت دهم و نگاه به آینده»

«مردم ایران از شکیرا متنفرند»«مردم ایران از شکیرا متنفرند»

«شماره ۱۰ برای سعید مرتضوی»«شماره ۱۰ برای سعید مرتضوی»

«دل‌خوش به این مقدار نباشید»«دل‌خوش به این مقدار نباشید»

«خواست حداکثری و تیغ دو دم مردم»«خواست حداکثری و تیغ دو دم مردم»

«آن شنبه سیاه بود»«آن شنبه سیاه بود»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۲ Comments


  1. تهمورث
    1

    در جائیکه ارزش جان و شرف و حیثیت انسان تا حد یک دستمال مچاله شده پائین میاید تصور میکنید درختان چنار حاشیه خیابان هر ولی عصر و یا پهلوی ( هر اسمی دوست دارید) ارزشمندن. در ایران ما چه در دوره پلوی و چه در حال حاضر چیزی که ارزش نداشته و ندارد حفاظت از طبیعت است. در بررسی مسائل و مشکلات جامعه امروزی ایران بقدری مطلب هست که این نکات در آن گم است و صد افسوس آنچنان بدنبال تهیه سورو ساتزندگی هستیم که این کوچکتر ها را نمی بینیم مثل مسئله خشکی طبیعت در آینده و از بین رفتن آبهای زیر زمینی و غیره که اگر شمرده شود مثنوی هزار برگ خواهد شد.یاد بعد از ظهرهای حاشیه پارک ساعی بخیر !!.


    1. محمد افرازه
      2

      اسمی را دوست نداریم آن چه که بوده و هست را صرفن نام بردیم،به موارد و درد های دیگر هم در برنامه های مختلف پرداخته و می پردازیم. نظر و برداشت جالبی داشتید.موفق باشید