Saturday, 18 July 2015
27 September 2020
آن کلمه‌ی پنج حرفی جادویی

«افکار مغشوش یک تبعیدی گینه نو»

2013 July 24

شهرزاد کریمی / رادیو کوچه

گوشی تلفن را که گذاشت، تازه یادش اومد چه چیزهایی می‌خواست و می‌تونست بهش بگه. الان و بعد از گذاشتن گوشی یادش اومد که چقدر بغض داره، چقدر حرف برای گفتن داره، و الان سال‌هاست که حرف نزده. نه، اون اصولن هیچ‌وقت حرف نزده. همیشه خواسته‌هاشو، حرفاشو، فکرشو خورده. و حالا تو این کمپ لعنتی، جایی که زیر نظر یک کشور آزاد هست، بازم داره حرف‌هاشو می‌خوره.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مگه چیز دیگه‌ای برای از دست دادن مونده که باز هم باید خودم را سانسور کنم؟ این جزیره، این‌جا تو اقیانوس و حالا جواب منفی. قرار شده پرتم کنن توی یک جزیره دیگه. جایی که چیزی فراتر از یک تعبیدگاه شاید باشه. خیالی نیست. عمری داشتم. عمری که همه فلاسفه وشاعران اون را در تفاسیرشون کوتاه می‌دونن و توصیه می‌کنن به این که ازش بهترین استفاده را بکنید. من نتونستم. مثل یک قمارباز که زندگیش را پای… باخت.

پای چی باختم؟ آره می‌دونم که باید از ایران بیرون می‌اومدم. ولی زندگی را دقیقن و مشخصن برای چی باختم؟ باید بفهمم.

20130723_ New Guinea  _shahrzad_radio koocheh2

دستش را به سمت پاکت سیگار برد و یک دونه آتیش زد و رفت تو بالکن نشست. بذار مرور کنم. این حداقل حقی هست که دارم. می‌خوام بدونم چی شد. بدون این که گریه کنم.

یادش افتاد به این که خواهرش داشت پشت تلفن بهش می‌گفت: چرا رفتی؟ تو هیچ کمبودی نداشتی. می‌گفت هر چی به گوشت خوندیم اثر نکرد و کار خودت را کردی. الان هم داری جور بدقلقی‌های خودت را می‌کشی. یادش افتاد بین حرف‌هاش گفت: مادر مریض شده. گفت الان که بهت نیاز داریم نیستی. گفت: هیچ‌وقت واقعن نبودی. حتا وقتی تهران بودی.

راست می‌گفت. اون دنیا برام غریبه بود. از وقتی چشم باز کردم میون حجمی از نقاب راه می‌رفتم. نقاب‌های رنگارنگی که  به صورت‌های همه بود. هیچ‌کس حتی جرات برداشتنش را نداشت. راه رفتن، حرف زدن، کار کردن و زندگی کردن بدون اون نقاب‌های لعنتی آرزوی همیشگی من بود. تظاهر به دین‌دار بودن، تظاهر به سنتی بودن، تظاهر به احترام قائل بودن، تظاهر به خودم نبودن.

20130723_ New Guinea  _shahrzad_radio koocheh1

اوائل، لااقل تا سن شونزده سالگی خیلی نمی فهمیدم ماجرا چیه. آرزوها و تصورات و حتی قصه‌پردازی‌ها به من فرصت نداد. ولی بعد کم‌کم سنگینی همه چیز را حس کردم. بیست سالم که شد هوایی که تنفس می‌کردم هم سنگین شده بود و بیست و پنج سالگی همه به چشم یک شورشی کوچولو بهم نگاه می‌کردن که سر سازگاری با هیچ کدوم از نقاب‌های ساختگی‌شون را نداره.

بعدش دیگه فقط به رفتن فکر می‌کردم و همه چیز برام شد موقت. برای همین کمتر  لازم می‌دیدم خودم را کنترل کنم و حرف نزنم. کم‌کم تحمل روسری و مانتو آن‌چنان برام کم شده بود که وزنش را روی سر و تن خودم حس می‌کردم. انگار پنجاه کیلو بود. شاید هم بیشتر.

نه من سیاسی نبودم. جراتش را هم نداشتم. ولی ۸۸ با همه ترس‌هام رفتم توی خیابون. گرچه اتفاقی برام نیفتاد جز چندباری کتک خوردن. رفتم برای تغییر این اوضاعی که اون ته وجودم می‌دونستم همش به تغییر حکومت برنمی‌گرده. ولی آرزوها و امیدهای جوونی همیشه بی‌انتهاس.

20130723_ New Guinea  _shahrzad_radio koocheh3

حالا در انتظار رفتن به جزیره‌ای هستم که نمی‌دونم قرار هست توی اون چی به سر خودم و بقیه بیاد. شاید راهی برای بازگشت هم باشه. اما آیا من می‌خوام و می‌تونم برگردم؟

صبر کن، اول جواب خودت را بده … پی چی اومدی؟ دقیقن برای چه هدفی حاضر شدی سال‌های سال عمرت را بذاری به خاطر چند سال خوشی احتمالی در آینده؟

خوب می‌دونم اون کلمه چیه. خیلی خوب می‌دونم. الان تو این لحظه با بندبند وجودم دارم حسش می‌کنم. همین الان ، این جا تو این بالکن محقر، توی این جزیره و آینده مبهم دارمش. حداقل تا حدخیلی زیادی.

من الان دارمش. می تونم بدون فیلتر، بدون نقاب، فکر کنم. بخندم. حرف بزنم، گریه کنم و حتی بمیرم. این حداقل چیزی هست که یک آدم باید داشته باشه. چیزی که زندانی‌ها هم اون را دارن. ولی یک زمانی یک وقتی من تو ایران هم خودم، هم اطرافیانم و هم حکومت از من دریغ کرده بودیم.

اون کلمه ۵ حرفی جادویی. / آزادی/

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,