Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
جاده‌ی یک طرفه

«کوچ اجباری-بخش دوم»

2013 July 28

شادیار عمرانی / رادیو کوچه

از این پس روزهای شنبه، مجموعه مصاحبه‌هایی را با پناهجویان، در برنامه‌ی «جاده‌ی یک طرفه» به میزبانی «شادیار عمرانی» خواهید شنید. مصاحبه‌شونده‌ها از پناهندگان و پناهجویانی هستند که در شرایط نامساعدی زندگی می‌کنند و بدون در نظر گرفتن نوع و علت پناهندگی و یا گرایش سیاسی‌شان انتخاب شده و خواهند شد. بدیهی است، مسوولیت صحت و سقم ادعاهای مطرح شده توسط طرف‌های مصاحبه، بر عهده ایشان است.

مصاحبه با پناهجویان ترکیه – این قسمت: مهدی آمیزش، فرشته ناجی حبیب‌زاده، جمشید بابایی و حمید شاهسیاه

فرق است بین دانستن و فهمیدن. «کِنِت چَستین» دانش را فرایند دریافت، حفظ و پردازش اطلاعات ورودی به مغز از طریق حواس پنج گانه تعریف می‌کند. اما فهم فرآیندی تجربی است. تجربه‌ای که نه تنها اطلاعات را از طریق حواس دریافت می‌کند بلکه با به خدمت گرفتن آن داده‌ها در چالش‌ها، آن‌ها را درونی می‌کند. فرق است بین دانستن و فهمیدن. فهم حاصل نمی‌شود مگر محک تجربه آید به میان. به بیانی دیگر «دچار باید بود».

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شما شنونده‌ی برنامه‌ای هستید که صدای پناهجویان را به شما می‌رساند، با مشکلات‌شان آشنا می‌شوید، مشکلاتی که شاید خود کمترین نقش را در بروز آن‌ها داشته اند، مسیری به ناچار می‌پیمایند. شما می‌شنوید و حالا می‌دانید اما، مادامی که آن شرایط را تجربه نکنید فهم ماهیت حقیقی مصائب آن‌ها چندان ممکن نمی‌نماید. من هم می‌دانستم اما تجربه نکرده بودم. تجربه‌هایی که کاش تکرار نشوند.

«مهدی آمیزش»، فعال حقوق کودک. چهره‌ای خندان و شوخ دارد. گویی جهانی را در کوله پشتی بزرگش جا داده، از تمام مکنت‌ها و دارایی‌ها. مهدی اولین ایرانی‌ای بود که در ترکیه دیدم. کوله پشتی‌اش را که باز می‌کند تمام خانه‌اش را می‌تواند بچیند. اما بزرگترین دارایی او «رفاقت» است. کمتر فعال چپ‌گرایی است که او را نشناسد و از او کمک نخواسته باشد. او برای کمک به همه آماده است. با این وجود تا به امروز کمکی از هیچ سازمانی دریافت نکرده است. پشت نقاب خنده و شوخ طبعی‌اش، غم تنهایی و خانه به دوشی را می‌توان دید. او گاهی به استیصال می‌رسد. بیست و شش ماه زمان کمی نیست برای تبعیدی بی‌هیچ حمایت. در این میان رفقایش آمده و رفته‌اند، هر یک جایی، از آمریکا گرفته تا اروپا؛ از کانادا گرفته تا استرالیا. و او همچنان در ترکیه کوله‌اش را از شهری به شهری دیگر می برد.

 از بالا، سمت راست: آقایان بابایی، شاهسیاه، آمیزش و خانم ناجی حبیب‌زاده

از بالا، سمت راست: آقایان بابایی، شاهسیاه، آمیزش و خانم ناجی حبیب‌زاده

در کافه‌ای نزدیک میدان «کیزیلای» آنکارا باب صحبت را با او باز می‌کنم. او نقاب خنده از صورت بر می‌کشد و از کوچ اجباری می‌گوید و جاده‌ای یک طرفه که ناگزیر می‌پیماید.

–          ش. ع: مهدی، چه شد که راهی ترکیه شدی؟

–          مهدی آمیزش: «بیست‌و‌چهار سالم بود که برام زندان بریدند. و تصمیم گرفتم، گفتم اگر قرار باشد که در این سن، بخواهم بروم زندان، آن هم اولین حکمم که دو سال بود، و بقیه‌ی پرونده‌ی من در دست آقای مقیسه و قاضی صلواتی بود که مطمئنا حکمهای سنگینی که با توجه به آن اقداماتی که من داشتم برایم در نظر می‌گرفتند، و ترجیح دادم که به جای اینکه بروم زندان، بیایم بیرون از ایران، که بتوانم حداقل به فعالیت‌های خودم ادامه بدهم.»

او در ادامه می گوید که چرا به ترکیه پناه آورد.

«مهدی آمیزش: ترجیح دادم که به جای اینکه بروم زندان، بیایم بیرون از ایران»

–          مهدی آمیزش: «من قصد نداشتم به ترکیه بیایم. همان اول رفتم عراق. چند وقتی آنجا ماندم، چون آنجا نسبت به ترکیه اوضاعم خیلی بهتر بود، چون بالاخره دوستانی داشتم که بخواهم پیششان بمانم و آنجا، جایی بود که بتوانم کار کنم و حداقل درآمد را داشته باشم که خودم را هَندِل کنم. ولیکن بعد دیدم که اوضاع آنجا واقعا اصلا جایی نیست که بشود ماند و مجبور شدم در نهایت به خاظر دوستان دیگر خودم و رفیق‌هایی که در ایران داشتیم و فعالیت می‌کردند و از ایران خارج شدند و آمدند ترکیه و اینکه گزینه‌ی آخر من بود ترکیه. و اینکه قصد هم نداشتم که در ترکیه بمانم. اما بنا به دلایلی مجبور شدم در ترکیه بمانم و ماندگار شدم.»

«حمید شاهسیاه» هم از اجبار می گفت. خبر تبعید او به ارزروم و تصمیم او به خودسوزی یک تهدید تبلیغاتی نبود. وقتی که به صدای پدری که در همین ترکیه از دو دختر تنهایش دور می‌افتد، همسرش در ایران در حبس است، و آنقدر جوان نیست که بتواند کوله بر پشت کشد و آنقدر مسوول است که باید خرج زندگی دو دخترش را هم در شهرهای دور این تبعید تامین کند می‌شنوی، خوب می‌دانی که دیگر از احساس تهی شده است. دیگر آرزوهایش ته کشیده است. حمید شاهسیاه در جریان جنبش سبز سال 88 دستگیر می شود و راه ناچاری را بر‌می‌گزیند: ترک ایران. او نمی‌خواست بماند، ایران برای او دیگر جایی نداشت.

–          حمید شاهسیاه: « من در رابطه با جنبش سبز فعالیت کردم در ایران. و در کودتای انتخابات و در مراسمات میدان انقلاب و میدان امام حسین و فلکه‌ی صادقیه شرکت کردم. که از نیروهای امنیتی مورد ضرب و شتم قرار گرفتم و شناسایی شدم. با توجه به این‌که به هر حال فیلم‌هایی را از ما گرفته بودند، و من تصمیم به ترک وطن کردم. قبلاً چند روزی بازداشت بودم به قید وثیقه آزاد شدم. بعداً ترک وطن کردم. ترکیه آمدم که ببینم می توانم باز برگردم. چند ماهی هم خودم را به کمیساریای عالی معرفی نکردم، در استانبول زندگی کردم. بعد دیگر شرایط ایران برایم طوری بود که خانواده بازداشت شدند که دوستان به من گفتند که شرایط برایت نامساعد است و نمی توانی برگردی. خانواده‌ی من، دو تا دخترهایم با من هستند، خانمم در ایران است که ایشان دو سال محکومیت دارد که باید بکشد. که چند روزی هم باز در زندان بود که حالا با سپردن وثیقه به مرخصی هفت روزه آمده است. ایشان در شرایطی بود که نمی توانست خارج شود چون تحت مراقبت نیروهای امنیتی بود. هم خودش و هم دخترهایم. من تا الآن توانسته‌ام دو تا دخترهایم را بیاورم. خانمم را نتوانستم بیاورم، چون وثیقه‌ی سنگینی بود و کسانی که وثیقه برای خانمم گذاشته بودند از آشنایان بودند که به هر حال ما نمی توانستیم وثیقه‌ی این‌ها را جوابگو باشیم.»

«حمید شاهسیاه: بعد دیگر شرایط ایران برایم طوری بود که خانواده بازداشت شدند. دوستان به من گفتند که شرایط برایت نامساعد است و نمی توانی برگردی»

حمید شاهسیاه گر چه از یاران یاری ندیده و تنهاست اما تنها تبعید نشده است. جمشید بابایی، با سه تن از خانواده‌اش سرنوشتی مشابه را در ترکیه تجربه می‌کند. او نیز در قیام روز عاشورا زخمی شد و به قول خودش بدون گذرنامه «مجبور» به ترک خاک شد. جمشید بابایی پر از خشم است. وقتی حرف می‌زند صدایش می‌لرزد و هر چند ثانیه آرامشش به فریاد می‌کشد. او از همه دلگیر است، از مردمش دلسرد است.

–          جمشید بابایی: « روز عاشورا، تقریبا ساعت دوازده و نیم بود که پشت اداره‌ی راهنمایی میدان انقلاب من مورد اصابت گلوله قرار گرفتم. گویا بیمارستانی که رفته بودم از توی بیمارستان یا به صورت‌های مختلف این را پلیس متوجه شده بود و دنبال این قضیه بودند. تا این‌که من دو ماه بعد از این‌که تیر خوردم مجبور شدم که بدون پاسپورت، چون‌که اقدام کردم که پاسپورتم را بگیرم، متوجه شدم که این‌ها به من پاسپورت نمی‌دهند و در صدد این هستند که من را بگیرند. به خاطر همین مجبور شدم ایران را ترک کنم و به کشور ترکیه بیایم. من حتا فکر این را نمی‌کردم که بیایم ترکیه. اصلا نمی‌دانستم پناهجو یعنی چی؟ حتا من می‌خواستم خودم را به سفارت انگلیس در ایران معرفی کنم. که شنیدم که تمام سفارت‌های خارجی تحت نظارت پلیس اطلاعات قرار گرفته و کسانی که می روند به آن‌جا مراجعه می‌کنند بعد آن‌ها را در همان لحظه که دارند برمی‌گردند ازشان سوال می‌کنند آمده‌ای این‌جا چه کار؟ به چه عنوان آمدی و به سفارت مراجعه کردی، به خاطر همین از این نظر من را برگرداندند گفتند هرگز دَمِ سفارت‌ها نرو، و تنها راهی که داری این است که از کشور خارج شوی. و من نمی‌دانستم که می‌آیم ترکیه می شوم پناهجو، بعد پناهنده. حتا من فکر می‌کردم که زمانی هم که آمدم ترکیه مستقیم بروم سفارت آمریکا، سفارت انگلیس یا یکی از این سفارت‌‌های اروپایی که تقاضای پناهندگی بکنم. که آمدم ترکیه متوجه شدم که نه! یعنی زمانی که وارد خاک ترکیه شدم آن شهر اولی که شب آن‌جا ماندم تعدادی از بچه‌های افغانی آن‌جا بودند، ما دو تا ایرانی بودیم که من آن‌جا با چند تا از بچه‌های افغانی _ چون نفربری که من را از ایران خارج کرده بود، جایی که داده بود یک خانه‌ای بود که تقریبا پانزده-شانزده تا افغانی بودند و ما دو تا ایرانی بودیم _ که این‌ها گفتند که شما بایستی بروی خودت را به «یو اِن» معرفی کنی. که من گفتم «یو اِن» چی هست؟ گفتند کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل. که من آن لحظه هم تصمیم داشتم بروم «کایسری»، از کایسری بروم برای آنکارا، که متوجه شدم همان‌جا می‌توانم بروم به وان و آن‌جا خودم را معرفی کنم که البته همین طریق را انجام دادم.»

«جمشید بابایی: که من گفتم «یو اِن» چی هست؟ گفتند کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل»

اما داستان برای «فرشته ناجی حبیب‌زاده» نوع دیگری است. خبرنگار و روزنامه‌نگاری که زمانی برای خبرگزاری فارس می‌نوشت و حالا باید از دردهای خود بگوید. از شایعات و ناامنی‌ها. داستان او عجیب است، آنقدر متفاوت و نامتعارف که باورش را سخت می‌کند. وقتی از او می‌خواهم که دلیل خروجش را از ایران بگوید به سال‌ها قبل باز می‌گردد. از سال 76 و همکاری‌اش با «پیک هفته» می‌شمرد. من سعی می‌کنم بیشتر سکوت کنم و بشنوم. او حس راحتی کرده است. با تمام جزئیات آن سال‌ها را ورق می‌زند. تنهایی و انکار شدن‌های مداوم در غربت و تبعیدی که هم جسم او را بیمار کرده و هم آینده‌اش را نامعلوم سفره‌ای گسترده از انواع آلام و دردها می‌گشاید. بر خلاف خیلی‌ها او می‌دانست که در ترکیه چه سرنوشتی در انتظارش است، اما راه دیگری نداشت.

-فرشته ناجی : « من سال 89 البته آمدم بیرون. دوباره برگشتم. دیدم من که نمی‌توانم اینجا طاقت بیاورم. اصلا ترکیه قابل تحمل برای من نبود. هیچ جا ایران برای من نیست یعنی نمی‌شود. هر جا که می‌رفتم یکی دائماً تعقیبم می‌کرد. یکی دیگر از علت‌هایش این بود که در هتلی که من بودم توی اتاق ننشستم، آمدم در لابی نشستم، یک آقایی مزاحمت ایجاد کرد، یعنی همان مزاحمتی که ایجاد کرد تن من لرزید. گفتم بر‌می‌گردم ایران. هر چه باشد آنجا کشورم است. آمدم ایران، یک ماه ایران بودم، دقیقا یک ماه و یک روز کم. دوباره مجبور شدم که کشور را ترک کنم چون ریختند خانه‌ی دایی. من این را بگویم که ناگفته نماند، من اول اسفند به تظاهرات رفتم، سوم اسفند ساعت 2 شب، ریختند توی خانه. 2 تا 4 توی خانه بودند که من به محض آن‌که در باز شد من از اتاق رفتم توی حیاط، لابه‌لای درخت‌های خرزهره که هنوز برگ داشت قایم

«فرشته ناجی: . اصلا ترکیه قابل تحمل برای من نبود. هیچ جا ایران برای من نیست.»

شدم. و آن‌‌ها هر چه خواسته بودند برده بودند. و من یک هفته خانه‌ی کسی قایم شدم. بعد از یک هفته وسایلم را جمع کردند دوستان و برایم آوردند. لباسهایم را، البته خیلی کم. بعد از یک هفته بدون این‌که به کسی بگویم رفتم ترمینال آرژانتین، بدون این‌که بلیت بخرم، سوار اتوبوس شدم. در اتوبوس پول کرایه را دادم. و آمدم ترکیه. دو ساعت مانده بود به آنکارا زنگ زدم به مادرم که من دیگر در ایران نیستم. و این مسأله پیش آمد و من آمدم بیرون. من ساعت یک شب بود یا دوی شب بود که رسیدم آنکارا، صبح ساعت 10 جلوی در «یو اِن» بودم.

گفتگویم با ایشان تازه آغاز شده است. تازه دیوار عدم اعتماد بین ما شکسته است. تازه بارقه‌ی امیدی بر ایشان تابیده که شاید صدایشان به گوش آن‌ها که باید برسد، شاید ناچاری‌شان چاره شود.

در قسمت بعدی، از آن چیزی سخن خواهند گفت که کمتر پناهنده‌ای با کسی در میان می‌گذارد: روند قانونی پناهندگی در ترکیه. همچنان شنونده‌ی ما باشید، شاید این مسیر هر یک از ما را روزی به تجربه بخواند؛ برای خیلی‌ها دیروز، برای برخی شاید فردا.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , ,