Saturday, 18 July 2015
06 December 2020
پس‌نشینی تند

«رویای کاغذی»

2013 July 29

اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

هر وقت می‌رسیدم خونه بدو بدو می‌رفتم سراغ درس و مشقام و اونارو زود تمام می‌کردم. بعد یه راست می‌رفتم سراغ کوبلن‌ و تند تند به اندازه‌ی سهم خودم اونو می‌بافتم و می‌دادمش دست آبجی خدیجه. خیالم که راحت می‌شد بدون معطلی می‌دویدم توی زیرزمین و گنجینه‌ی خودم رو از زیر لحاف تشک‌های مهمونا که ننم اونارو ملافه پیچ کرده بود در می‌اوردم و زندگی‌ واقعی‌ام تازه شروع می‌شد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اوایل دهه‌ی شصت بود. چهار سالم که بود بابام مرد، یعنی درستش اینه که خفه شد. بابام چاه‌کن بود و یه روز موقع کار توی یه چاه قدیمی، گاز چاه گرفتش و خفه شد. بجز گریه و زاری‌های ننم و آبجی خدیجه چیز دیگه‌ای تو خاطرم نیست. قیافه‌ش رو خوب یادم نیست چون هر موقع از سر کار میومد خونه من خواب بودم. بعد ننم رفت سر کار. می‌رفت خونه‌های مردم کارگری و تمیزکاری. هر چند وقت یه بار یه بقچه چیز و میز هم با خودش میاورد خونه. چیزایی بود که مردم بهش داده بودن از لباسای دست دوم گرفته تا لوازم دکوری خونه که واسه پولدارا از مدافتاده شده بود و می‌خواستن از سر وازش کنن و این بود که روغن ریخته می‌شد نذر امام‌زاده. یه روز که ننه با بقچه از راه رسید آبجی خدیجه خونه نبود و تا بخواد دست و روش رو بشوره من رفتم سراغ بقچه‌ش. توش چند تا لباس زنونه بود و یه رومیزی گل‌دوزی شده‌ی خارجی. به محض اینکه تای رومیزی رو واکردم یه مجله از لاش افتاد بیرون، رنگ و روی جلدش رو که دیدم نمی‌دونم چی شد که بی‌اختیار اونو ورداشتم و زیر پیرهنم قایم و کردم و رفتم تو زیرزمین. بعد مثل یه چیز ممنوعه زیر رختخوابا پنهونش کردم و بدو برگشتم بالا.

SWIMSUIT 2012 COVER

ننم که اومد سر بقچه ازم پرسید:

-توش چی بود ننه؟

-هیچی، مثل همیشه گذاشتمش همونجا

ننه یه نگاهی از سر بی‌میلی به لباسا انداخت و رفت سراغ نمازش. منم یه راست رفتم تو زیرزمین

مجله رو که باز کردم تازه فهمیدم دنیای دیگه‌ی هم به جز این خراب شده‌ای که ما توش زندگی می‌کنیم هست، خارج. از جایی که بهش می‌گفتن خارج چیزایی شنیده بودم اما هیچ چیز درستی ندیده بودم. اون روزا نه ماهواره‌ای بود و نه اینترنت و نه هیچ وسیله‌ی دیگه‌ای که بتونه مارو به دنیای بیرون از ایران وصل کنه. مجله پر بود از عکسای ساختمونای قشنگ، دیوارهای رنگی، رختخوابای نرم و خوشگل و پیاده‌روهای تمیز و خلوت. تو یه سری از صفحه‌ها عکسایی از میزایی بود که روش غذاهای رنگ و وارنگ چیده بودند، کیک‌های خوشمزه و جام‌های پر از شراب، نوشیدنی که خیلی سال بعد فهمیدم اصلن مزه‌ی نوشابه نمی‌ده. اما از همه‌ی صفحات مجله دو صفحه‌ی وسطش برام جذاب‌تر بود. یه ساحل شنی تمیز که روی آن چهار تا زن خوشگل نیمه برهنه لم داده بودند. اون روز بود که شاید در اولین روزهای نوجوانی‌ام چیزی به نام لذت جنسی رو تجربه کردم.

این شده بود کار هر روزم، که از مدرسه بدو بدو بیام خونه و تند و تند مشقامو بنویسم و سهم کوبلنمو ببافمم و بعد یه راست برم سراغ مجله‌م. از دنیا بریده بودم. دیگه بازی توی کوچه با بچه‌های محل برام جذابیتی نداشت. مجله شده بود دریچه‌ای به دنیای بهتر، جایی که دیوار شهراش مثل شهر ما خاکستری و کثیف و پر از شعارای بکش بکش نبود، جایی که صدای آژیر و بمب نمی‌اومد، جایی که توش به اندازه‌ی کافی گوشت و شیرینی و غذاهای خوشمزه بود و از همه مهمتر جایی که زنا خوشگل بودند و البته لخت. مجله رو که ورق می‌زدم توی خیابونای شهراش راه می‌رفتم، بعد در یه مغازه می‌نشستم و دل سیر غذا می‌خوردم و آخر سر دست یکی از اون زنای لوند و خوشگل رو می‌گرفتم و می‌رفتیم روی یکی از اون تختخوابای نرم و خوشگل، کنار هم دراز می‌کشیدیم و من سرم رو می‌ذاشتم روی سینه‌های بزرگ و نرمش تا اینکه خوابم ببره.

20130729-pas neshiniye tond-Torshizad-royaye kaghazia2

یک روز از راه مدرسه که رسیدم ننم گفت که باید کار کوبلنی را که دست گرفته بودیم هر چه زودتر تموم کنیم چون صاحبش پیغام داده که اونو لازم دارد. این بود که من و آبجی خدیجه تند و تند شروع کردیم به بافتنش. کارمون که تمام شد ساعت شده بود 7 بعدظهر و ننم آدرس صاحب کوبلن رو گذاشت کف دستم و منو راهی خانه‌ی اون کرد. نمی‌دونم چم شده بود که تمام راه رفت و برگشت دلم شور می‌زد. به خونه که برگشتم پولی رو که بابت دست‌مزد بافت کوبلن از صاحب‌کار گرفته بودم رو گذاشتم کف دست ننم و یه راست رفتم توی زیرزمین. چشمم که به رختخوابا افتاد دنیا جلوم تیره و تار شد. اون تشکی که من همیشه مجله رو لاش قایم می‌کردم سرجاش نبود.

بدو اومدم بالا و با ترس و لرز از ننم پرسیدم:

-شما جای رختخوابارو عوض کردی؟

-واسه چی می‌پرسی؟

-همین جوری، دیدم بهم ریخته پرسیدم

-نه، مادر عبدی اومد یکیش رو قرض گرفت، مهمون دارن امشب

دیگه نفمیدم ننم چی می‌گفت. سرم گیج رفت. دویدم سمت خونه‌ی عبدی اینا. در که زدم خود عبدی در رو واکرد، با یه لبخند مرموز گوشه‌ی لبش. هر چی خواهش و التماس کردم به روش نیاورد که لای رختخوابا چیزی بوده. برگشتم خونه و تب کردم. سه روز مدرسه نرفتم تا جایی که کار ننم به نذر و نیاز کشید. بعد یه هفته بالاخره خوب شدم، اما من دیگه بهشتم رو گم کرده بودم. چند سال طول کشید که تو خونه‌ی همه‌ی بچه‌های محل پر بشه ازین بهشت‌های کاغذی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , 

۳ Comments


  1. Bijan
    1

    Salam. The auidio file is not there! Please fix it!


  2. بهاره
    2

    قاعدتا کسی که چنین چیزی رو می نویسه و سایتی که منتشزش می کنه از لحاظ طرز فکر فرقی با مسلمینی که در بهشتشون پر از خوردنی و زنهای سکسی به نام حوری(که برای کیف و حال مردها درست شدند)هست ، ندارند . فقط نمی دونم چرا مسلمون ها مسخره میشن و این هایی که به دنبال این بهشت های مردانه در زمین هستند تحسین میشن ؟!!!!!


  3. fff
    3

    مقاله حرف خاصی برای مطرح کردن نداشت.اولل.
    دد ثانی بهشت همیه دیگه حداقل برای انسان به شکل و شمایل تکامل یافته امروزی همین که بخوره و بخوابه و سکس داشته باشه تو یه سرزمین خوش اب و هوا و قشنگ وبتونه از تفریح ها و سرگرمیهای مورد علاقش لذت ببره و استفاده کنه.طبیعتا بشر چند صده پیش هم که داستان بهشت رو ساخت همین فکر رو میکرد دیگه.پس لزوما تعریف بهشت چیز بدی نیست.اصلا بهشت مسلمونا دیگه زیادی شورشو از مزه دراورده دیگه ولی انسان با تلاش میتونه روی زمین بهشتی بسازه خیلی باحالتر و زیباتر از بهشت اون دنیای واهی.اولین راهش اول کاهش جمعیته و حفظ محیط زیست و الی اخر