Saturday, 18 July 2015
27 November 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«اعدام در سکوت»

2013 August 15

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

ساعت  یک بعد از نیمه شب صدای تیک تیک ساعت توی فضای خونه پیچیده بود. از دور می‌شد صدای جیرجیرک‌ها را هم شنید. ولی لااقل دور و اطراف اتاق نبودن. شاید توی باغچه یا….

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ناگهان در خونه با شدت و پشت سر هم کوبیده شد. هم‌زمان زنگ بلبلی خونه هم به صدا در آمد و بدون وقفه فشار داده می‌شد. به فاصله کوتاهی قبل از این‌ که بابا خودش را پشت در برسونه ضربه‌ها و لگد‌ها با پا به در بزرگ و آهنی شروع شد. مامان تو رختخواب مثل بید می‌لرزید. بلندبلند و با صدای لرزان ذکر می‌گفت. صدای چکمه‌های زیادی توی حیاط شنیده شد که به طرف اتاق‌ها هجوم می‌بردند.

12

«الهام» هم مثل مادر و خواهر و برادرش کنار دیوار ایستاد تا ماموران یا همون کمیته‌ای‌ها خونه را خوب بگردن. اونا می‌گشتن و فریاد می‌زدن. گاهی فحش می‌دادن و گاهی لگدی حواله یکی از افراد خانواده می‌کردن. به کتاب‌خونه کوچیک که رسیدن تندتند همه کتاب‌ها را بعد از وارسی روی زمین انداختن. بعد دوتا کتاب را برداشتن و خواهر و برادر شونزده و هجده ساله الهام را با خودشون بردن و با چکمه‌های سنگین خودشون از روی مادر که می‌خواست جلوی اون‌ها را بگیره رد شدن.

اون شب الهام هم مثل مامان و بابا نخوابید. بابا رفت دنبالشون ولی نزدیک صبح دست از پا درازتر برگشت. هیچ کاری نمی‌شد کرد. مامان نه چیزی می‌پخت و نه غذا می‌خورد. گاهی به بهونه الهام یک برنج ساده دم پخت، بدون خورش یا چیزی بار می‌گذاشت و بعد هم با ماست یا گوجه خام می‌داد بهش تا بخوره.

11

شب‌ها الهام خیلی می‌ترسید. یک سری پشت دیوار خونشون می‌ایستادن و پا به زمین می‌زدن .یک چیزهایی می‌گفتن که نمی‌فهمید. مامان و بابا هم مثل الهام می‌ترسیدن. می‌گفتن همسایه‌هاشون هستن. می‌گفتن دارن شعار می‌دن. همون بقالی که روزها الهام ازش خرید می‌کرد هم جزئشون بود. بابا این روزها به هر کسی رو می‌انداخت. آدمای مختلف توی خونشون رفت و آمد داشتن. آدمایی که بوی سیگار می‌دادن و اورکت‌های سبز می‌پوشیدن و ریش داشتن. همشون قول می‌دادن و وقتی می‌رفتن بابا خوشحال بود، ولی بازم اتفاقی نمی‌افتاد. تا این که یک روز بابا، مامان را برد توی اتاق و صدای جیغ مامان بلند شده بود. بابا با این که خودش گریه می‌کرد دهان مامان را گرفته بود که جیغ نزنه. می‌گفت نباید صدات بره از خونه بیرون و همسایه‌ها بفهمن. چند روز بعد کنار دو تا قبر خاکی مامان و بابا خودشون را به مرز کشت زدن و گریه کردن. ولی بازم اتفاقی نیفتاد.

شب‌ها مردم، همسایه‌ها، یا شاید همون بقال هنوز شعار می‌دادن. تا این که بلاخره از اون محل کوچ کردن.

و زندگی هم چنان آروم و در سکوت ادامه یافت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,