Saturday, 18 July 2015
29 November 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«جاسوس‌های کوچک»

2013 August 20

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

بارون زیاد تند نبود ولی چون اولین بارون فصل پاییز بود، برای همین خیلی برای همه مهم بود. یک سری‌ کت و کلاه و خصوصن چترهاشون را با ذوق گرفته بودن دست‌شون و اومده بیرون که مثلن برن تا سر کوچه شیر بخرن یا برن مدرسشون که فقط باهاشون ۴ تا قدم فاصله داشت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

یک سری هم مثل «عاطفه» با این که راهش دور بود هر چی مادرش بهش اصرار کرده بود چتر ببره قبول نکرده بود. انگار که چتر یک چیز تزیینی باشه یا مثلن یک کالای لوکس باشه.

اواسط دهه شصت بود و همه چیز تو ایران تحت تاثیر جنگ و دفاع مقدس بود. کفش‌های پارچه‌ای عاطفه کاملن پر از آب شده بود و چادرش سنگین. با این که سعی کرد همه راه را از کنار دیوار حرکت کنه ولی در امان نموند.

1

از این جا به بعد همش کوچه پس کوچه بود. اوضاع بهتر می‌شد چون محله‌ای که مدرسه توش بود محله خوبی بود و همه خونه‌های اعیونی اطرافش طاقی داشتن. برای همین کمتر خیس می‌شد. بر عکس هر سه محله چسبیده به این جا ساکنینش مردمی بودند که نسل اندر نسل کشاورز و رعیت بودن و حالا داشت کم‌کم قیمت زمین‌هاشون بالا می‌رفت و اون‌ها تیکه‌تیکه می‌فروختن. این کشاورزان از جمله پدر عاطفه در سال‌های بعد و با بالاتر رفتن قیمت زمین‌ها نقش مهمی در اون محله و حتی شهر پیدا کردند. این روزها دیگه از اون زمین‌های کشاورزی حاشیه شهرها چیز زیادی باقی نمونده.

عاطفه همین طور که کوچه‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کرد تا به مدرسه برسه چشم‌هاش از پشت عینک ته استکانی خوب اطراف را می‌پایید. گرچه خانم ناظم مامورش کرده بود که حواسش به هم‌کلاسی‌هاش باشه و هر خبری هست بره و به او بگه ولی گذشته از این مسئله عاطفه خودش این کار را دوست داشت. سال‌ها تو کوک هم‌کلاسی و همسایه بودن این روش را تبدیل به «صفت» او کرده بود و ازش جداشدنی نبود. حتی زمانی که خانم ناظم بهش گفت دیگه به کفش سفید کاری نداریم و دستورالعمل اومده که آزاد هست چشم‌هاش بی‌اختیار روی پاهای بچه‌ها دنبال رنگ سفید و رنگ‌های تند می‌گشت.

از سر پیچ کوچه که خواست بپیچه یک آن مدل مقنعه دختری که در و باز کرد و توی شورلت خاموش گوشه خیابون نشست، توجه‌اش را جلب کرد. رفت پشت کاج. تو اون بارون و شیشه‌های غبار گرفته ماشین امکان نداشت توسط اونی که توی ماشین هست شناسایی بشه. توی تموم مدرسه مدل مقنعه «ندا» نشون بود. هیچ‌کس مقنعه‌اش توی مدرسه شبیه اون نبود. تازگی‌ها یکی دو نفر رفته بودن و تا حدودی شبیه اون درست کرده بودن ولی باز هم اون مقعنه خاص و تک باقی مونده بود. اون کسی که کنارش بود حتمن دوست پسری بود که قبلن توی پچ پچ بچه‌ها درباره‌اش شنیده بود.

2

یک شورلت کهنه سفید. دقیقن نشونه‌ها همین بود. و حالا با چشم خودش دید که اون سوار شد. اتومبیل زیاد نایستاد و زود راه افتاد و چند باری تا ته خیابون خلوت رفت و دوباره سر تقاطع دور زد. عاطفه خواست بره ولی بازم موند. ندا دوست صمیمی اون بود. هیچ‌کس توی مدرسه خبر نداشت عاطفه جاسوس ناظم هست. با این که چادری بود اصلن کسی بهش شک نمی‌کرد. دلیلش این بود که با همه بچه‌ها خیلی خوب می‌جوشید. با ندا اما، دوست واقعی بود. توی یک نیمکت بودن. اون هم نه یک سال. از سال قبل توی کلاس کنار هم می‌نشستن. از همون وقت پشت سر ندا شایعه بود. خصوصن به خاطر اون مقنعه لبه ابریش که عین شیروونی جلوی پیشونیش می‌ایستاد و ابروها و ریشه موهای خرمایی خوشگلش را به نمایش می‌گذاشت به جای این‌که مثل مقنعه‌های اون‌ها عین یک تیکه گل بچسبه به سر.

خوب می‌پوشید و رنگ سرمه‌ای مانتوش هم به آبی نفتی می‌زد و برا خوش تک بود خلاصه. اوایل به قصد جمع کردن اطلاعات رفت کنارش ولی بعد که اون حرفی نزد کم‌کم با هم بیشتر دوست شدن و عاطفه متقاعد شد که پسر شورلت سفید وجود نداره و همش شایعه‌اس. اما حالا…

رفت به سمت مدرسه . دیگه جای ایستادن نبود.

به خودش گفت: این بار را چشم‌هامو می‌بندم. فکر می‌کنم ندیدم.

مامان همیشه بهش می‌گفت: عاطفه بعضی وقت‌ها چشم‌هاتو ببند فکر کن نمی‌بینی. ولی عاطفه موضوع تجسس، دیگه فقط براش یک کار نبود، یک عادت هم بود. به در مدرسه نزدیک می‌شد. شورلت سفید از ته کوچه مدرسه داشت به طرفش می‌اومد. ولی دیگه «ندا» توی ماشین نبود. اتومبیل با سرعت رد شد.

از ته کوچه ندا داشت یواش و با تانی به طرف مدرسه می‌اومد. پسر شورلت آبی ته کوچه پیاده‌اش کرده بود و اون الان داشت به طرف در مدرسه می‌رفت. عاطفه رو نشون نداد تا اون بره توی مدرسه. بعد رفت توی آب‌خوری. حیاط مدرسه خلوت بود. به خاطر بارون اونایی که زود رسیده بودن سریع رفته بودن توی ساختمان.

3

عاطفه پیش خودش فکر کرد: ندا هیچ‌وقت نمی‌فهمه که من لوش دادم بهتره برم بگم. برای خودش هم بهتره. اگه دوست منه نباید اجازه بدم تو فساد و تباهی غرق بشه. تازه معلوم نیست این راننده شورلت کیه و چه کاره‌اس. شاید… افکار عجیب و غریب به مغزش هجوم آورد. جرات نکرد به شایدها فکر کنه. سریع راهش رو از آب‌خوری به طرف دفتر مدرسه کج کرد. می‌دونست که مثل همیشه خانم ناظم میبرتش توی آبدارخونه اتاق معلم‌ها که توی دفتر بود و هیچ کس نمی‌تونست ببیندش.

دفتر مدرسه خالی بود. خیلی زود بود و هنوز هیچ معلمی نیومده بود. از مدیر و ناظم هم خبری نبود. ولی یک چایی تازه و داغ روی میز بود. رفت به سمت آب‌دارخونه. صدای داخل توجه‌اش را جلب کرد. ایستاد. پاهاش قفل شد. صدا را می‌شناخت. ندا داشت تندتند و فهرست وار به خانم مدیر گزارش می‌داد. باور نکردنی بود. از لاک انگشت کوچیک «سارا» که ته کلاس می‌نشست تا نامه‌هایی که «زهره» یواشکی می‌خوند و کسی نمی‌دونست چیه. ندا جاسوس خود خانم مدیر بود. باور کردنش سخت بود. حالا می‌فهمید که چرا این همه خبر رسون‌ها درباره اون به دفتر می‌گفتن و اتفاقی براش نمی‌افتاد. قدرت حرکت نداشت. دستی را روی شونه‌اش احساس کرد: عاطفه جان خبری چیزی آوردی ؟

ناظم بود که باهاش حرف می‌زد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,