Saturday, 18 July 2015
01 December 2020
جاده‌ی یک طرفه - گزارش تحصن پناه‌جویان در آنکارا - بخش اول

«۶۴ روز انتظار، این‌جا آنکارا»

2013 August 24

شادیار عمرانی/ رادیو کوچه

مصاحبه با پناهندگان متحصن مقابل کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل- آنکارا

 

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

  • شادی: « بابام مریض بود، آمبولانس آمد کمکش کرد.»
  • ش.عمرانی: «خاله جون، اسمت چیه؟»
  • شادی: «شادی»
  • ش. عمرانی: «به به، چه اسم قشنگی! اینجا را دوست داری یا دوست داری برگردی؟»
  • شادی: « دوست دارم»
  • ش. عمرانی: «از صبح پا می‌شی چی کار می‌کنی؟»
  • شادی: «حالا اسباب بازی دارم که بازی کنم با اسباب بازی‌ام»
  • ش. عمرانی: « اسباب بازیت چیه؟»
  • شادی: « الان اسباب بازی دارم. اون سگمه، جیش کرده، پی‌پی کرده»
  • ش. عمرانی: « سگه پی‌پی کرده اینجا؟ به پی‌پیش که دست نزدی؟»
  • شادی: « نه، یک سگ بزرگ آمده جیش کرده، پی‌پی کرده. اینم شکسته.»
  • ش. عمرانی: « تو اینجا دوست هم داری؟»
  • شادی: « نه دوست ندارم.»
  • ش. عمرانی: « دلت می‌خواد کجا بری؟ چی کار کنی؟»
  • شادی: « دلم می‌خواد برم مغازه آب‌میوه بخرم.»
  • ش. عمرانی: « چه آب‌میوه‌ای دوست داری؟»
  • شادی: «میوه دوست دارم. اونجا.میرم مغازه‌ی «بیم» بوش می‌دم دوباره بر‌می‌گردم رو به پایین.»
  • ش. عمرانی: « بهت آب‌میوه می‌ده اون آقا؟»
  • شادی: « آقا بهم آب‌میوه نمی‌ده، اون دوستم که نیست»
  • ش. عمرانی: «می‌خواهی بریم خونه‌تون؟»
  • شادی: « نه، حالا خونه‌مون دوره.»
  • ش. عمرانی: «خونه‌تون چه شکلیه؟»
  • شادی: « یه شکلیه. بد شکله.»
  • ش. عمرانی: «در داره؟»
  • شادی: « آره در داره.»
  • ش. عمرانی: « ولی اینجا در نداره، نه؟»
  • شادی: « نه. دیوار هم نداره. اصلن دیوار نداره. اون پشت مغازه دیوار داره.»
  • ش. عمرانی: « دوست داشتی امروز بری هواپیما سوار شی؟»
  • شادی: « آره دوست دارم. می‌خوام برم مغازه.»
  • ش. عمرانی: « با هواپیما بری مغازه؟!»
  • شادی: « آره با هواپیما میرم مغازه. دوباره در میرم. ببین اون پلیس‌ه. الان پلیس آمد. اونجاست.»
  • ش. عمرانی: « پلیسه اومده اینجا چی کار کنه؟»
  • شادی: « دوباره می‌خواد بگه شلوغ رفتید. پلیس آمده بود، پلیس بد شکل را دوست نداشتم. همیشه ماهارو می‌زد. همیشه همه اش…»
  • ش. عمرانی: «پلیس می‌زد؟»
  • شادی: «آره. می‌زدش.»
  • ش. عمرانی: «آمبولانس هم اومد؟»
  • شادی: « آره، آمبولانس هم آمد. ما را کمک کرد.»
  • ش. عمرانی: « چرا؟ بابات مریض بود؟»
  • شادی: « آره، دوباره مریضه. دوباره حالش بد شده. دوباره آمبولانس آمد، شب بود، دوباره آمبولانس میاد دوباره. هی بابا حالش بد میشه، هی آمبولانس میاد اذیتم می‌کنه.»
  • ش. عمرانی: « آمبولانس اومد، به تو هم کمک کرد؟ به تو هم نگاه کرد خانم پرستار؟»
  • شادی: «نه.»
  • ش. عمرانی: «نه؟ اصلن به تو هیچ کمکی نکرد؟ از این گوشیها نگذاشت اینجا بگه نفس بکش نفس بکش. دهنتو باز کن. از این چوب بستنی‌ها نگذاشت؟»
  • شادی: « نگذاشت. رفت اون پشت.»
  • ش. عمرانی: «دماغت الان چه جوریه؟ درد می‌کنه؟»
  • شادی: « آره، هی درد می‌کنه.»
  • ش. عمرانی: «نمی‌خواهی بری دکتر؟»
  • شادی: « نه. دکتر الان یه چیزی می‌نه تو دماغم.»
  • ش. عمرانی: « اگه من با دکتر حرف بزنم، بگم هیچی توی دماغت نکنه، با من میای بریم دکتر؟»
  • شادی: « الان نیستش دکتر.»
  • ش. عمرانی: «فردا با هم بریم دکتر. قول میدم که هیچی توی دماغت نکنه. تازه شکلات هم بهت بده.»
  • شادی: « بگو شکلات بهم بده.»
  • ش. عمرانی: « میده. من بهش بگم میده. تو قول میدی با من بیای؟»
  • شادی: « آره قول میدم. الان شبه ببین.»
  • ش. عمرانی: «شب کجا می‌خوابی؟ تختت کجاست؟»
  • شادی: « تو خونه‌مونه.»
  • ش. عمرانی: « الان اینجا کجاست؟ کجا می‌خوابی؟»
  • شادی: «پشت اونجا. تو خاک‌ها می‌خوابم. اونجا.»
  • ش. عمرانی: « اونجا راحته؟»
  • شادی: « آره. این نرمه.»
  • ش. عمرانی: « نرمه؟ خاکش نرمه؟»
  • شادی: « نه. خاک کثیفه»
  • ش. عمرانی: «دوست داری با هم بریم حموم؟ سرتو بشوریم، تنتو بشوریم، آب بازی کنیم؟»
  • شادی: « نه. گربه آمد.»
  • ش. عمرانی: « دست که نمی‌زنی به گربه؟»
  • شادی: « نه. سیاهه. دست میزنم به سگه.»
  • ش. عمرانی: « میخوای با هم بریم آب بازی کنیم؟ حموم کنیم بعد بریم غذای خوشمزه بخوریم؟»
  • شادی: « آره.»
  • ش. عمرانی: «میای با من؟»
  • شادی: «آره.»
  • ش. عمرانی: « قول دادیا.»
  • شادی: «آره. قول دادم.»

صدای «شادی کریمی» را شنیدید. دخترک دو ساله، سوار بر اسب بالدارش می شود، چرخ‌های گاری بسته به اسب را روی خاک می‌کشد، خاک بستر شبانه‌اش شده است و رویا، پرواز به آسمانی که در آن مغازه‌دار دوستش باشد و آب‌میوه‌ای به او دهد. تمام رویای او خشم از پلیس است. روزهای این کودک این‌گونه آغاز و همین‌گونه پایان می‌گیرد.

شادی: «بابام مریض بود، آمبولانس آمد کمکش کرد»

سهیلا کریمی: « سلام به شما و شنودگان عزیزتان. همان‌طور که شما و شنودنگان حتما خبر دارید، مدت ۶۴ روز است که به همراه خانواده‌ام، اینجا متحصن شده‌ایم. اینجا زمینی خالی رو به روی ساختمان سازمان ملل است که با سازمان ملل حدود بیست متر فاصله دارد. متاسفانه وضعیت ما اینجا خیلی خیلی بد، اصلا قابل توصیف نیست. یک محیط کاملا آلوده. پر از شیشه خرده. جایی که آشغال خالی می‌کنند. یعنی من خودم این‌جا سرنگ آلوده را پیدا کردم. جمع کردم به خاطر بچه‌ام که می‌دود، می‌رود، می‌آید، می‌افتد، زخمی می‌شود. من خودم این‌جا در روز می‌گردم و آشغال‌ جمع می‌کنم. کسانی که آن بالا رد می‌شوند، چیزی را که می‌خورند، آشغالش را می‌اندازند. من مجبورم برای این‌که این‌جا تمیز بماند، جمع کنم. یک پلاستیک دست می‌گیرم، سرنگ آلوده، نوشابه‌ی خورده، پفکی، هر چیز، آشغال‌ها را جمع می‌کنم. برای این‌که این‌جا تمیز بماند که سلامتی بچه‌ام بیشتر از این به خطر نیفتد.  واقعا این‌جا ما زندگی خیلی خیلی بدی داریم. من نمی‌دانم از چه چیز این‌جا برایتان حرف بزنم. از برخوردهای بد؟ از نگاه‌های تحقیر‌آمیز؟ از گرسنگی و تشنگی خودم یا بچه‌ام؟ از چه چیزی برای شما بگویم؟ ما چهار سال است که به ترکیه آمده‌ایم و زندگی می‌کنیم. یک زمانی در کشور خودمان، برای خودمان کسی بودیم. خواسته یا ناخواسته دچار مشکل شدیم. مجبور شدیم که از کشور [بیرون] بیاییم. ریشه‌ی خودمان را قطع کردیم و آمدیم. نه راه پس داریم نه راه پیش. دو سال و دو ماه است که ما این‌جا قبولی داریم. اما خبری از کشور سوم هنوز برای ما نیست. جوابی که ما از یو اِن می‌گیریم، می گویند «ازدحام جمعیت است». یک بار دیگر که می‌آییم می گویند « کشورها باید شما را انتخاب کنند». من نمی‌دانم مشکل از ماست؟ مشکل از کشورهاست؟ یا مشکل از سازمان ملل است؟ به هر حال مشکل از هر کجا هست، ظلمش دارد به من و خانواده‌ی من و به بچه‌ام و دوستانم اینجا وارد می‌شود.  ما هستیم که این‌جا با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنیم. من این‌جا دارم خرد شدن و تحقیر شدن همسرم را می‌بینم. وقتی می‌بینم شوهرم به دست و پای پلیس می‌افتد، وقتی می‌بینم شوهرم به دست و پای یک نگهبان جلوی در یو اِن می‌افتد، یا خواهش می‌کند از مترجم که اجازه کند که صحبت کند. از کدام از این مشکلات بگویم؟

سهیلا کریمی: از چه چیزی برای شما بگویم؟از برخوردهای بد؟ از نگاه‌های تحقیر‌آمیز؟ از گرسنگی و تشنگی خودم یا بچه‌ام؟

از این‌که می‌گوید «سهیلا، شادی غذا خورده؟ چیزی توانسته‌ای به او بدهی؟» همه‌ی این‌ها مشکل است. همه‌ی این‌ها ناراحت کننده است. بچه‌ی من دو سال و نیمش است، آرزوی هر چیزی را دارد که برایش بخرم اما این‌جا ما اجازه‌ی کار نداریم. اگر هم دولت ترکیه بفهمد که پناهنده‌ها این‌جا کار می‌کنند، جریمه می‌شوند. هم خودشان جریمه می‌شوند هم صاحب‌کار را جریمه می‌کنند. به هر حال ما این‌جا مشکل کار داریم، مشکل پول داریم، مشکل مسکن داریم. وقتی که کار نباشد پول نیست، وقتی که پول نباشد، زندگی نیست. الان هم دو ماه است که خانواده‌ام با دوستانمان این‌جا دست به [تحصن] زده‌اند. هیچ جوابی نگرفته‌اند. حتا از یو اِن کسی نیامد نگاه کند ببیند، این‌همه آدم‌هایی که این‌جا هستند،  اصلا آدم هستند؟ اصلا نگاهمان هم نمی‌کنند. اصلا توجه نمی‌کنند. به یک بچه‌ی کوچک دو سال و نیمه رحم نمی‌کنند. ما از بدبختی به سازمان ملل پناه آورده‌ایم. شوهرم گناه‌کار، من و این بچه‌ی دو سال و نیمه‌ام چه گناهی کرده‌ایم که باید این‌جا زجر بکشیم؟  بعد از دو ماه تحصن، که جوابی نگرفتیم، شوهرم و دوستانش تصمیم گرفتند یک حرکت دیگر از خودشان نشان دهند. پس اعتصاب غذا کردند. واقعا شوهرم دارد مثل شمع می‌سوزد و آب می‌شود. به خاطر آینده‌ی من، به خاطر آینده‌ی بچه‌مان. ما خیلی داد و بیداد کردیم. خیلی خواهش و تمنا کردیم. از سازمان‌های حقوق بشر، از سازمان ملل، از کسانی که ارتباط دارند با سازمان‌های حقوق بشری، اما متاسفانه از هیچ‌کجا نتوانستند به ما کمکی بکنند. متاسفم، نمی‌توانم بیشتر از این برایتان حرف بزنم.»

سهیلا، همسر علی کریمی، که حالا نهمین روز از اعتصاب غذا را پشت سر می‌گذارد، همین‌جا سکوت کرد. درست مانند سکوت رسانه‌ها و سازمان‌های حقوق بشری. مثل سکوت هم‌نوعانش که هر روز از کنار آن‌ها رد می‌شوند و چند دقیقه‌ای برای نظاره به احوال آن‌ها می‌ایستند و سر تکان می‌دهند. این‌جا انسانیت نوع دیگری تعریف می‌شود.

علی کریمی، همسر او، با وجود بدنی بسیار نحیف هنوز با قدرت حرف می‌زند.

 ankara-refugees(1)

علی کریمی: « با توجه به این‌که من دیسک کمر دارم و دو تا از مهره‌های پشتم فاصله گرفته‌اند. طبق گزارش پزشکی، که به یو اِن هم تحویل دادم، همین الان احتیاج مبرم به عمل جراحی دارم. اما به یو اِن این را نشان دادم، ولی هیچ کمکی از طرف یو اِن برای عمل من نشد. و از طرف دیگر من دارای زخم معده هستم و ناراحتی اعصاب هم به آن اضافه شده است. بنا بر این مشکلات تصمیم گرفتم به اتفاق خانواده‌ام و بعضی دوستان، الان 64 روز است که در تحصن هستیم، و امروز هفتمین روز است که در اعتصاب غذا هستیم. ولی از طرف یو اِن هیچ جواب مشخصی به ما داده نمی‌شود. من نمی‌دانم واقعا چه بگویم، یعنی، الان هم دارم صحبت می‌کنم واقعا حضور ذهن ندارم، از لحاظ جسمی موقعی که راه می‌روم، پاهایم بی‌حس می‌شود. سرم گیج می‌رود، گلویم خشک است، حالت تهوع به من دست می‌دهد. نمی‌توانم بنشینم. باید همواره دراز بکشم. شرایطمان خیلی وخیم است. از تمامی هم‌وطنان عزیزمان در خارج از کشور این تقاضا را دارم که هر نوع کمکی که می‌توانند به ما بکنند دریغ نکنند. هم‌وطن ما هستند، این گرایشات حزبی و عقیدتی مسائل مهمی نیستند. همه‌ی ما که فعال سیاسی بودیم در ایران تلاش کردیم که ایرانی آزاد و آباد داشته باشیم. و الان هم در این موقعیت گیر افتاده‌ایم. اگر دست یاری این عزیزان بیشتر و بیشتر برای ما باشد، ما می‌توانیم از این موقعیت خطرناک بیرون بیاییم.»

 علی کریمی: این گرایشات حزبی و عقیدتی مسائل مهمی نیستند. همه‌ی ما که فعال سیاسی بودیم در ایران تلاش کردیم که ایرانی آزاد و آباد داشته باشیم

«شیلان کریمی» دختر بیست و هفت ساله‌ای که جوان نیست، که آرزوهایش را روی خاک پهن کرده و از سازمان ملل ممد می‌خواهد. او بیش از دیگر اعتصاب کنندگان مقاومت کرده است، قوی‌تر و بر تصمیم خود راسخ‌تر است.

شیلان کریمی: « آمده‌ایم این‌جا نشسته‌ایم. تحصن‌مان دو ماه طول کشیده است. ولی متاسفانه جوابی نگرفته‌ایم. یک بار با ما حرف زدند آن‌هم دقیقا یک ماه از تحصن‌مان می‌گذشت که به ما گفتند که برگردید به شهرهایتان، و منتظر باشید، در غیر این صورت دیپورت می‌شوید. جریمه‌ی نقدی می‌شوید. پلیس برخورد شدیدی با شما می‌کند. فقط تهدیدمان کردند. ما اعتنایی نکردیم. گفتیم ما می نشینیم، ما آمده‌ایم این‌جا حقمان را بگیریم. کسی که بخواهد حقش را بگیرد که گناه نیست. جرم نیست. ما تا کِی می‌توانیم در ترکیه به این شکل زندگی کنیم؟ من اگر به شهرم هم برگردم هیچ تفاوتی با این زمین خالی که الان در آن نشسته‌ام ندارد، تنها یک سقف بالای سرم خواهد بود. بیشتر از این نیست. چهار سال از بهترین سال‌های عمرم را این‌جا هدر دادم. من هم حق زندگی دارم. حق دارم یک زندگی آرامی داشته باشم. بتوانم درس بخوانم. بتوانم به آن آرزوهایی که در ایران داشتم و به آن‌ها نرسیدم حداقل بتوانم در کشور امن ثالث برسم. تقریبا چهار روز بود که از اعتصاب غذایمان می‌گذشت، ظهر دوشنبه‌ی گذشته بود. تاریخش را دقیق یادم نیست.

شیلان کریمی: من اگر به شهرم هم برگردم هیچ تفاوتی با این زمین خالی که الان در آن نشسته‌ام ندارد، تنها یک سقف بالای سرم خواهد بود

ولی گفتیم که به آمبولانس زنگ بزنید. حالمان خوب نیست. نگهبانان یو اِن و دو تا پلیسی که آن‌جا هستند گفتند که به آمبولانس نمی‌توانیم زنگ بزنیم. اگر واقعا مریض هستید خودتان زنگ بزنید. یکی در راه خدا به شماره‌ی 112 زنگ زد. آمبولانس آمد اما اول با آن‌ها مشورت کردند. بعد هم راضی نشدند که بیایند و حتا به ما نگاهی بیندازند. آمبولانس را رد کردند و رفت. تقریبا ساعت 7 یا هفت و نیم همان روز، سه تا از دوستان ما بیهوش شدند. بعد وقتی نگهبانان آمدند و دیدند که این‌ها جنازه شده‌اند، خودشان مجبور شدند که به آمبولانس زنگ بزنند. پلیس آمد و صحبت کردیم. بچه‌ها را بردند بیمارستان تا حدود دوازده شب بود که برشان گرداندند. من خودم به همراه آقای یوسف خیرخواهی نرفتیم. گفتیم ما می‌مانیم بیمارستان هم نمی‌رویم. حداقل این‌گونه ادامه دهیم شاید بتوانیم جوابی از یو‌اِن بگیریم. و یک بار دیگر هم ما خودمان آمبولانس خبر کردیم. تقریبا دو روز بعد من خودم حالم خیلی بد بود. باز هم زنگ نزدند. من خودم زنگ زدم. آمبولانس آمد، ما گفتیم که به بیمارستان نمی‌رویم. علتش را که از ما پرسیدند، ما گفتیم یو اِن باور نمی‌کند که ما اعتصاب غذا کردیم. می‌خواهیم شما بیایید. اگر ما واقعا دروغ می‌گوییم، فشار خون‌مان را، قندمان را، کنترل کنید، بالاخره دروغ یا راستش مشخص می‌شود. به این خاطر ما مجبور شدیم به آمبولانس زنگ بزنیم. بعد هم آن‌ها یک تست الکی از ما گرفتند و امضا کردیم و رفتند. ما دیگر بیمارستان نرفتیم. ما خیلی مصمم هستیم که بنشینیم. چون خیلی زحمت کشیده‌ایم. الان 64 روز است که نشستن در این وضعیت کار هر کسی نیست. ما واقعا داریم از جان خود مایه می‌گذاریم. و این‌ هم برای زندگی آینده‌مان است. یعنی، این راهی که الان ما در آن قرار گرفته‌ایم خود یو‌ اِن ما را مجبور به این کار کرده است. وقتی من را به عنوان یک پناهنده قبول می‌کند، چرا من را نمی‌فرستد که بروم. آن‌ها اصلا با ما حرف نزده‌اند. حتا یک نفر هم نیامده ما را این‌جا ببیند. ما اگر کمک این همسایه‌های این دور و بر مردم آنکارا نبود، از گرسنگی در آن مدتی که در تحصن بودیم معلوم نبود چه بلایی سرمان آمده بود. یک بار هم که پلیس تمام وسایلمان را جمع کرد. پتو و همه چیز را برد، رفتیم از مسجد و این ‌طرف و آن طرف پتو گرفتیم.»

خانواده‌ی کریمی تنها نیستند. چهار نفر دیگر آن‌ها را همراهی می‌کنند، زیر یک آسمان به تحقق یک خواسته نشسته‌اند: پاسخی از مسوولان کمیساریای عالی پناهندگان. در برنامه‌ی بعدی روزهای بی‌سقف تحصن و اعتصاب خود را با شما شریک خواهند شد، از آنکارا، پایتخت ترکیه، جایی که انسانیت نوعی دیگر تعریف می‌شود. با آن‌ها همراه باشید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. آرش
    1

    کشور زیبای خودمان را اشغال کرده اند و سرمایه های آنرا غارت میکنند ومردم باید در نرکیه و آبهای یونان و اندونزی به سوی استرالیاو اروپا پایمال شوند. ما یک راه بیشتر نداریم و آن اتحاد و اتحاد واتحاد برای ریشه کن کردن بدبختی وبیماری مشترک وآن هم نظام حاکم بر کشورمان است و روی کار آوردن نظامی مردم سالار که مردم و کشور را از این خانه خرابی و بیچارگی نجات دهد. به امید نجات و بهروزی ایران وایرانیان از خشکسالی سیاسی و اجتماعی و …خدانگدارتان