Saturday, 18 July 2015
27 September 2020
جاده‌ی یک طرفه - گزارش تحصن پناه‌جویان در آنکارا - بخش سوم

«مصاحبه با فرشته ناجی حبیب‌زاده و اعتصاب غذای او»

2013 August 27

ادعاهایی که ممکن است در گفتگوها طرح شوند، لزومن بازتاب دهنده ی نظر «رادیو کوچه» و یا شخص مصاحبه کننده نیستند.

شادیار عمرانی / رادیو کوچه

خیلی‌ها می‌شناسندش. بعضی‌ها هم انکارش می کنند. با تمام این اوصاف، او برای اثبات خویش تحمل را برگزیده است، تحمل روزهایی سخت، سخت‌تر از آنچه بتوان تصور کرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«فرشته ناجی حبیب ‌زاده»، روزنامه‌نگاری که پیش از این در برنامه‌ی «جاده‌ی یک طرفه» از شرایط دشوار خود در ترکیه گفته بود. گفته بود که چگونه پرونده‌ی  پناهندگی او بسته شده است، و چگونه اعتراض او بی‌ثمر مانده، از تنهایی و بی‌پناهی زنان پناهنده در ترکیه گفته بود. از سوء استفاده‌ها و ناامنی‌ها و عدم وجود نهادی برای حمایت از آنان.

فرشته ناجی جبیب زاده: «امنیت؟ راستش ما نه از دست ترک‌ها  در امانیم نه از دست ایرانی‌ها. خیلی راحت بگویم هیچ. یک زن، آن هم زن تنها، هیچ امنیتی در ترکیه ندارد. نه از دست هم‌وطنانش، نه از دست ترک‌ها. خیلی راحت حتا می‌تواند یک زن مورد تعرض قرار بگیرد.»

او نیز، مانند دیگر پناه‌جویانی که چشم امیدی به آینده دارند، اولین روزی که به کمیساریای پناهندگان سازمال ملل مراجعه کرد امید داشت  که پناه‌گاهی بیابد دور از گزند ماموران امنیتی و و دستگیری و زندان. و شاید هرگز به خیال هم نمی‌دید که ابن تنها خانه‌ی امید در به روی او ببندد. حالا، او رانده و آزار دیده و بی‌پناه چاره‌ای نمی بیند جز پای کوفتن بر حقی که باور دارد از او دریغ شده است: پناه.

فرشته ناجی به کمک فوری پزشکی نیاز دارد

 وقتی او را در بین هفت نفر دیگر متحصنین دیدم، سخت بود که تعجب و افسوسم را پنهان کنم، به او نگویم که چقدر تکیده و لاغر شده است. صورت او به حد نگران کننده‌ای بیمار و کم خون بود. با این‌حال، دست به اعتصاب غذای تر زده بود. با تمام ضعف در کنار دیگر اعتصاب کنندگان، مانند خواهری بزرگ‌تر غمخوار و همدل بود، احساسش می‌کردی، تمام عشق و تعلقش به این جمعی که پیوندشان بی‌پناهی است. امروز، بیست و ششم اوت ٢٠١٣، او دیگر نتوانست طاقت بیاورد، و در حالت اضطرار به بیمارستان منتقل شد. در حالی که رایزنی‌ها با نهادهای حقوق بشری و حقوق زنان ترکیه بالاخره آن‌ها را راضی کرده بود که پزشکی برای معاینه‌ی او بفرستند، دیگر دیر شده بود. وضعیت بد جسمی فرشته، در کنار وضعیت وخیم دیگر اعتصاب کنندگان، چیزی نیست که بتوان چشم بر آن بست. فرشته، بارها و بارها از خود و شرایط بحرانی‌اش گفته است و در ازای آن توجه درخوری دریافت نکرده است.

 آن شب، با من حرف زد، بغض داشت و صدایش منقطع بود. با ما حرف زد شاید بشنویم و شاید شک کنیم که ممکن است ما نیز روزی شرایط مشابه او داشته باشیم و همه با هم بپرسیم: “چه باید کرد؟”

 fereshteh naji in hospital

فرشته ناجی حبیب زاده: « ٢٢ ماه است که مریضم. ٢٢ ماه است که خون‌ریزی دارم. و یو اِن اصلن برایش مهم نیست. سازمان کمیساریای عالی پناهندگان در ترکیه اصلن برایش مهم نیست که شخصی مریض است. من در ایران یک فیبرون دو میلی‌متری داشتم ولی از ویقتی که آمدم اینجا در اثر استرس‌های زیادی که به من وارد شد، فیبرون‌ام به چهار سانت و میوم ام به پنج سانت رسیده. این‌جا دکترها متوجه هیچ چیز نیستند. نمی‌فهمند. واقعا نمی‌توانند تشخیص دهند.  مشکل زبان ما نیست وقتی ما می‌گویمم آیا زبان انگلیسی بلد هستید، و آن‌ها بلد نیستند این مشکل ما نیست. وقتی مترجم ترک می‌بریم و تلفنی مترجم با آن‌ها صحبت می‌کند، باز هم متوجه نمی‌شوند. مشکل تشخیصشان هم هست. نمی‌توانند درست تشخیص بدهند. وقتی من می‌گویم آقا میوم و فیبرون من را بر دار، می‌گوید خانم کی کیست سه‌سانتی را بر‌می‌دارد؟ برو با دارو رفع می‌شود. آنقدر در این مدت به من هورمون داده‌اند که موهای زاید زیادی روی صورتم در آمده است.

« فرشته ناجی: ٢٢ ماه است که مریضم. ٢٢ ماه است که خون‌ریزی دارم»

متاسفم برای سازمان UNHCR که نسبت به پناهندگان و پناه‌جویان این‌قدر بی‌تفاوت است. من دیگر نایی برای صحبت کردن ندارم. خون‌ریزی شدید، هر ماه، دکتر فایده‌ای نداشت تا این لحظه که هیچ فایده‌ای ندارد. پارسال که آمدم آنکارا برای مصاحبه، شش ساعت با وضعیت خیلی بدی مصاحبه شدم. مصاحبه نبود، بازجویی بود، چون یک سوال ده بار پرسیده می‌شد. و با خون‌ریزی‌ای که داشتم، شش ساعت مصاحبه شدم. دیگر آخر کار داشتم روی صندلی دراز می‌شدم. وقتی وکیلم برای آخرین بار پرسید چه حرفی داری؟ گفتم فقط می‌خواهم معالجه شوم و نیاز به درمان دارم. یک آقایی را صدا کرد و آمد، فکر کنم مسوول امور پزشکی بود، گفت ما کسی را این‌جا معالجه نمی‌کنیم. باید به «نیده» بروی. یک برگه‌ی صد و پنجاه لیری به دست من دادند که بیا برو بیمارستان دولتی «نیده» و معالجه کن. با صد و پنجاه لیر که فقط پول آزمایشات معمولی می‌شود. رفتم بیمارستان، گفتند ما با UNHCR  قراردادی نداریم. باید  تمام پول را خودت پرداخت کنی. گفتم باشد. دوباره، همان آزمایشاتی که قبلا گرفته بودند را انجام دادند. و متاسفانه آن‌جا هم کاری از پیش نرفت.

خودم آمدم آنکارا و از صبح تا شب دَمِ در یو اِن علاف، با آن وضعیت و با آن نارحتی تا گفتند برو بیمارستان تا بیمارستان به تو برگه بدهد. سه روز من یک پایم بیمارستان و یک پایم یو‌اِن بود. چون باید امضا می کردند، چون من کسی را ندارم و کفیل ما در اینجا _ کسانی که دختر تنها هستند یا هر کسی که تنهاست _ UNHCR  است و باید امضا کند تا او عمل شود. عمل نکردند و فقط یک برگه‌ی صد و پنجاه لیری به من دادند. نه امضایی کردند و نه هیچ. رفتم بینارستان و بقیه‌ی هزینه‌ها را خودم پرداخت کردم. سه هفته در آنکارا بودن هزینه دارد. نزدیک هزار دلار، یا شاید بیشتر، خرج کردم. پدر و مادر من روی گنج که ننشسته‌اند. اگر گنجی هم بود طی این سه سال تمام شد.

الان به آسام «نیده» رفته‌ام و آن‌ها با آسام آنکارا تماس گرفتند و گفتند که برو و ببین که چه می‌گویند. من را فرستادند و من آمدم  آسام آنکارا؛ آن‌ها گفتند که آسام «نیده» به ما اطلاعات غلط داده است. گفته‌اند شما استینافی هستید و شما پرونده بسته هستید. و ما نمی‌توانیم هیچ کمکی به شما بکنیم. گفتم الان تکلیف من چیست؟ من بیمارم. گفتند: هیچ. از ما چه چیزی می‌خواهی؟  گفتم: می‌خواهم که من را مداوا کنید و پرونده‌ی من را باز کنید. چون این استرس‌هایی که طی این بیست و دو ماه به من وارد شده است باعث شده است که این مساله برای من به وجود بیاید. گفتند که ما نمی‌توانیم الان معالجه‌ات بکنیم. گفتم پس پرونده ام را باز کنید. گفتند که برو یک برگه بنویس و خواهان بازگشایی پرونده‌ات شو. گفتم خیلی وقت پیش این کار را کرده‌ام. هم از طریق هلسینکی اقدام کرده‌ام، که هلسینکی اصلا به من زنگ نزد. یکی دو دفعه زنگ زد، نه این‌که اصلا زنگ نزد و نماینده‌ی UNHCR  را که به نیده آمده بود، با هماهنگی آسام شهر نیده، دیدم. ایشان وضعیت من را دیدند. اتفاقا همان موقع فشار من در خواب رفته بود بالا و داخل چشمم خون‌ریزی کرده بود.

« فرشته ناجی: دختران تنها این‌جا خیلی سختی می‌کشند.»

وضعیت من را دیدند و با آن‌ها در رابطه با پرونده‌ام صحبت کردم. ایشان گفتند قول نمی‌دهند اما تلاش خودشان را می‌کنند. ایشان گفتند که پس ما نمی‌توانیم کاری برای شما انجام دهیم. گفتم یعنی چه؟ گفتند ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایتان بکنیم. به یو اِن آمدم، گفتند خانم پرونده‌ی شما بسته است و ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایت بکنیم. گفتم به تبَع قانون، با این پرونده‌ی پزشکی باید که پرونده‌ی من باز شود و از اول به آن رسیدگی شود.

دخترهای تنها که به این‌جا می‌آیند با هزار مشکل رو به رو هستند. سه سال است که این‌جا هستم و تنهایی از خودم دفاع کرده‌ام. زندگی کرده‌ام آن هم با مشقت و بدبختی. در واقع زندگی نبوده است. این زندگی نیست که ما این‌جا داریم. این‌جا یک باتلاقی است که هر چه بنشینیم بیشتر در آن فرو می‌رویم.

به دکتر معالجم در آنکارا گفتم که به من برگه بده که من نخواسته باشم که شش ساعت در اتوبوس بنشینم، بروم، شش ساعت برگردم، و مخارج زیادی را باید هر بار متحمل شوم. هر دفعه که می‌روم و می‌آیم صد دلار باید خرج کنم، به غیر از پول آزمایشات پزشکی. گفتند نه، نمی‌شود. تو می‌خواهی بروی و آنکارا زندگی کنی. در حالی که این‌طور نبود. واقعا شش ساعت در اتوبوس نشستن من دیگر نتوانستم بعد از آن بیایم این‌جا و بروم در آنکارا دکتر و مجبور بودم یا به کایسری بروم یا در نیده باشم. و بالطبع دکترها تشخیص ندادند و من به این روز افتادم. که بگویند ما اینجا میوم را که بر می‌داریم رحِم را هم با آن بر می‌داریم. متاسفم. کسی که دکتر است و صدای من را می شنود، می‌تواند اظهار نظر کند که آیا هر میومی که خارج از رحم است با رحم درآورده می‌شود؟

« فرشته ناجی: این‌ها همه ناموس شما هم هستند. از ناموستان دفاع کنید.»

 من را فرستادند آنکارا اما این‌جا هم به من پاسخی ندادند. تصمیم گرفتم من که دارم این‌طوری می‌میرم  پس بگذار همین‌جا بمیرم جلوی چشمانشان، و جامعه‌ی جهانی ببیند که یک دختر خبرنگار که از کشور می‌آید بیرون _ اصلا خبرنگار بودن خودش کیس است، در کشور نمی‌توانیم کار کنیم، چه رسد به مسائل و مشکلاتی که ما در ایران داشتیم _ و این‌جا که آمدیم دوباره همان مسائل و مشکلات وجود دارد. با این تفاوت که در ایران خانواده در کنار ما بودند، همه هم‌زبان ما بودند، ولی این‌جا هیچ کس کنار ما نیست و تنهاییم.

باز هم می‌گویم، دختران تنها این‌جا خیلی سختی می‌کشند. نگذارید دخترانتان این‌گونه از بین بروند. این‌ها همه ناموس شما هم هستند. از ناموستان دفاع کنید. نگذارید این‌جور از بین بروند. دختر شانزده ساله‌ای که پایش را در این کشور می‌گذارد، تا هجده سالش نشود، نمی‌تواند کیس بدهد. تازه بعد چند سال باید این‌جا بماند. معتاد می‌شود، با هزار و یک … .

چه پسر، چه دختر. شما نمی‌دانید این‌جا چه باتلاقی است. من دارم با چشمهایم می‌بینم و نمی‌توانم حرفی بزنم. دیگر خسته شده‌ام. چقدر سکوت! هر وقت آمدم حرفی بزنم گفتند چیزی نگو تا بیایی بیرون. متاسفم، برای خودم، و دخترانی مثل خودم که داریم چوب صداقتمان، پاکیمان، و نجابتمان را می‌خوریم. بهای نجابت این است.»

شب آشیان شبزده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ، ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نیست

بخش اول و دوم را اینجا ببینید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , ,