Saturday, 18 July 2015
28 November 2020
خاطرات و سنت‌های تابستانی

«غریبه‌ای در جشن شهریورگان»

2013 August 31

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

 

قسمت سوم

منزل «نوشید» و پدر و مادرش نزدیک‌ترین خانه به جاده بود. به همین دلیل «ژوبین» و دوستانش آن وقت شب در خانه آن‌ها را کوفته بودند. یکی از مردان زخمی بود. زنان به مداوای مجروح مشغول شدند. یکی دیگر از مردان صورت خود را باز نمی‌کرد. چشمان با نفوذی داشت و همه به شکلی از او کسب تکلیف می‌کردند. هنوز کسی جرات نداشت بپرسد چه خبر شده . ژوبین این وقت شب پس از ده روز ناپدید شدن با این مردان پر از گرد و غبار و زخمی چه می‌کرد؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بلاخره سکوت مردان شکسته شد. عده‌ای از سپاه اعراب از جاده کناری به سمت جاده‌ای که به روستای آن‌ها و چندین قصبه و روستای دیگر منتهی می‌شد تغییر مسیر داده بودند. شاید به قصد محاصره کامل شهر بزرگ «نیشابور» که به گفته مردان حالا کامل، در دست دشمن بود و شاید به نیت غنائم بیشتر.

1

 این چند مرد در حال جمع آوری سپاهی بودند برای متوقف کردن و تار و مار کردن دشمنان. عده زیادی از مردانی که برای جنگ آماده کرده بودند در راه روستای نوشید بودند. این جا قرار بود آخرین سنگر باشد. غریبه روی پوشیده نامش «پولاد» بود. بلند و خوش‌بنیه بود. ولی از کناره همان دستمالی که با آن روی خود را پوشانده بود، ادامه زخمی عمیق دیده می‌شد که تا زیر پلک آمده بود.

پولاد سخن آغاز کرد: این گروه از دشمنان که به سمت ما می‌آیند احتمالن جز فراموش‌شدگان سپاه اعراب هستند. گمان می‌رود به طمع غنیمت راه به این سو کج کرده‌ باشند. ولی تعدادشان کم نیست. مردانی زبده و جنگ‌جو هستند که شکست دادنشان برای روستاییانی که اکثرن دامدار و کشاورز هستند غیرممکن ست. شیوه حمله آن‌ها به سه روستای قبلی به شکل شبیخون بوده.

سپس پولاد تاملی کرد و به مستمعین نگاهی طولانی انداخت و ادامه داد:  روستاهایی که این مردان به آن‌ها حمله کردند بیش از بیست خانوار نداشته. ولی این‌جا چنین نیست. به گفته ژوبین در این روستا پنجاه مرد زندگی می‌کنند.

2

نوشید به میان حرف او پرید: از کجا که به این روستا حمله کنند؟ با دیدن تعداد خانه‌ها به راحتی در خواهند یافت در این روستا جمعیت بیشتری زندگی می‌کند. پس عقل حکم می‌کند که به این سو نیایند.

نگاه معنی داری بین پولاد و ژوبین رد و بدل شد. ژوبین به سمت نوشید بازگشت و پس از روزها او را نگاه کرد : تصمیم بزرگی در پیش است، نوشید، جان من، گوش کن، همگی گوش کنید. روزی که به سوی چوپان روستا رفتم او را کشته یافتم. و این مرد (اشاره به پولاد) که با یکی از میش‌ها در دهانه غاری بسیار باریک زخمی و خون آلود خسبیده بود و از شیر میش ارتزاق کرده بود.

با گفتن این سخن هیاهویی در جمع به پا شد: یعنی گله نابود شده؟

ژوبین آن ها را آرام کرد و ادامه داد: بله. چیزی از گله نمانده. همه را یا کشتند و یا بردند. این مرد پس از کشتن دو تن از آن‌ها که یک نفرشان سر دسته اوباش بوده خود را به گله نابود شده ما در نزدیک روستای‌شان می‌رساند و بعد من او را یافتم با تنها میش باقی‌مانده.

3

ژوبین سکوت کرد. همه منتظر بودند تا او ادامه داستان را بگوید. ژوبین پس از این که نگاهی با پولاد رد و بدل کرد ادامه داد: و اما راز بزرگ، دشمنان می‌دادند که من با پولاد در این روستا هستم. پس از این که به قصد تجمع سپاه به روستایی رفتیم و با مردان آن‌جا سخن گفتیم و قرار‌ها را برای آمدن‌شان به این‌جا گذاشتیم، آن‌ها به روستا حمله کردند و مردی از همان روستا به قصد نجات زن و فرزندانش تمام نقشه ما را برای آن‌ها گفت و من و پولاد در مخفی‌گاه این را دریافتیم. از آن جایی که روش دشمن ما شبیخون زدن است، به این راحتی خودشان را به ما نشان نخواهند داد. پس بهتر این است که در جایی که می‌دانند و می‌دانیم با آن‌ها بجنگیم.

پولاد گفت: همه خانواده‌ام را از دست دادم و زندگی برایم معنایی ندارد. این تصمیم شماست که با تحویل من موضوع را فیصله دهید و یا با من هم‌راه شوید.

سکوتی غریب در اتاق حکم فرما بود. مسئله این بود: چرا باید برای حمایت از غریبه‌ای متعلق به روستایی که سه کوه با آن‌ها فاصله داشت جان همه مردم را به خطر می‌انداختند؟ شاید در دل به ژوبین بد و بی‌راه می‌گفتند که دست غریبه‌ای را گرفته و با خود آورده تا ثابت کند که متهور و شجاع است. بهتر نیست او را با غریبه رها کنیم و جان مردم را نجات دهیم؟

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,