Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
خاطرات و سنت‌های تابستانی

«غریبه‌ای در جشن شهریورگان»

2013 September 18

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

قسمت پنجم

راهی که «پولاد» و بقیه گروه می‌رفتند هم‌وار نبود. عجیب بود.

 اگر دشمنی وجود ندارد چرا از این راه سخت می‌روند؟ فرض کنیم پولاد راه نا‌بلد است. بقیه گروه که می‌دانند راه روستا کجاست.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مهتاب نبود و شب نسبتن تاریک و سردی بود. گرچه چند روزی به پاییز مانده بود ولی هوا در این منطقه زود سرد می‌شد. چرا از غار زده بود بیرون؟ چرا داشت پولاد و گروه را دنبال می‌کرد؟ خودش به درستی نمی‌دانست. فقط خوب که فکر می‌کرد می‌دید چیزی جور در نمی‌آید.

هوا تاریک بود و اگر اشتباه می‌کرد و پایش به سنگی گیر می‌کرد و صدایش بلند می‌شد به احتمال زیاد لو می‌رفت. چون از گروه فاصله داشت صداها را نمی‌شنید ولی می‌دانست که حتمن زنان به پولاد اعتراض کرده‌اند که راه اشتباه است. در همین لحظه ناگهان صدای حرکت چند اسب و سوار را در آن نزدیکی حس کرد. گروه زنان و کودکان هم گویا شنیده باشند متوقف شدند. سواران حالا به آن‌ها خیلی نزدیک بودند و نور مشعل‌هایی که در دست داشتند باعث شد که در عمق تاریکی «نوشید» بتواند ببیند که صورت‌هایشان را پوشانده‌اند.

Anahita, un Roi, Ahuramazda

بی‌شک راه‌زن بودند. صدای شیون زنان به آسمان رفت. آن‌ها یکی پس از دیگری دست زن‌ها و کودکان را می‌بستند. کودکان جیغ می‌زندند و زنان برای نجات فرزندان‌شان التماس می‌کردند. روی هم ده نفر بیشتر نبودند. ولی چیزی که نوشید را شگفت زده کرد این بود که در میان درگیری‌ها از پس مشعل یکی از دزدان دید که پولاد با آن‌هاست. او با آن‌ها حرف می‌زد و می‌خندید!

سعی کرد تا جای ممکن نزدیک‌تر شود. با قدم‌های آهسته و با احتیاط از بین سنگ‌ها گذر کرد و در پس صخره‌ای پناه گرفت. حالا نوشید خیلی نزدیک بود. داشت همه چیز را می‌دید. چه باید می‌کرد؟

رفتن به روستا؟ پولاد به غار بازمی‌گشت و به محض مطلع شدن با اسرا فرار می‌کرد و دیگر نمی‌شد آن‌ها را یافت.

و یا….

شاید بهتر بود به غار باز‌گردد و با بقیه ترتیب کشتن پولاد را بدهد و بعد از آن با کمک مردان روستا برای آزاد کردن زن‌ها برود.

نه این هم عملی نبود. اگر حالا از این‌جا برود شاید هیچ‌گاه نفهمد این مردان، زنان و کودکان را به کجا می‌برند. اگر هم با آن‌ها برود هیچ‌کس دیگری نخواهد فهمید آن‌ها کجایند.

2

ناگهان فکر عجیبی به سرش زد. گرچه سخت و غیرعملی می‌نمود ولی تنها و تنها راه رها شدن از این اوضاع بود. جیغ و ناله زنان به اوج رسیده بود و حالا قرار بود با دستور پولاد تا رفتن و برگشتن او به غار و آوردن نوشید با خود، صبر کنند. دزدان بسیار به پولاد احترام می‌گذاشتند و نوشید به خوبی فهمید که او سردسته است. با خودش زمزمه کرد:

«ژوبین» جان گول این مار خوش خط و خال را خوردی.

برای اجرای نقشه‌اش باید کوه را دور می‌زد. راه هم‌وار نبود. و زمان کمی داشت. می‌دانست که اگر پولاد به غار برگردد و بفهمد او به دنبال گروه و او رفته خیلی سریع به این محل باز می‌گردد تا قبل از رسیدن مردان روستا، زنان و کودکان را که قصد فروش آن‌ها به عنوان کنیز و برده را داشت، با خود ببرد. پس باید خیلی سریع نقشه‌اش را عملی می‌کرد. زمان زیادی نداشت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,