Saturday, 18 July 2015
30 November 2020
پاورقی - بخش چهارم

«باغ خشک بی‌باران»

2013 September 22

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل دوازدهم

 در سلول را باز کرد. وارد شدم. چشم‌بندم را برداشتم و تحویل دادم. وسط سلول، سه نفر نشسته بودند. لنگان لنگان خودم را به گوشه‌ی سلول رساندم. به دیوار تکیه دادم و آرام‌آرام خودم را ول کردم تا بتوانم بنشینم. هم‌سلولی‌ها با تعجب نگاهم می‌کردند. با چشم‌هایی که به زور باز می‌شد و تار می‌دید، کبودی‌های بازویم را نگاه می‌کردم. یکی از هم‌سلولی‌ها گفت «من حسینم.» دو نفر دیگر هم خودشان را معرفی کردند. «حسین و مجتبا.» یکیشان گفت «چیزی خوردی؟» گفتم «دو روزه فقط آب خوردم!» گفت «وقت شام که گذشته اما غذا هست. هم آش، هم قرمه‌سبزی. کدومش ر‌و می‌خوای؟» گفتم «قرمه‌سبزی!» ظرف غذا را برایم آورد. به سختی یک قاشق خوردم. داشتم بالا می‌آوردم. آن یکی که هنوز وسط سلول نشسته بود، گفت «حالا فامیلی‌هامونم بگیم.» کسی که غذایش را بهم داده بود، گفت «نیک‌خواه.» نفر بعد «رئوفی‌نیا» نفر آخر،‌‌ همان که فامیل‌ها را پرسیده بود، گفت «درخشان.» مکثی کردم. نگاهی به سر تراشیده و ریشش انداختم. گفتم «همون حسین درخشان معروف؟» لبخندی زد و گفت «آره!» گفتم «شما که الان باید نیاورون باشید!» تعجب کرد. گفت «منظورت خونه‌مونه؟… قلهک!» برایش شایعه‌ی هم‌کاری‌اش با اطلاعات‌سپاه و زندگیش در خانه‌ی امن نیاوران را تعریف کردم. وا رفت. دیگر وقت خواب شده بود. روی پتو، به سختی، دراز کشیدم و چشم‌هایم کم‌کم گرم می‌شد. صدای حسین درخشان را می‌شنیدم که داشت با حسین نیک‌خواه حرف می‌زد و از منتشر شدن عکسش در خبرگزاری فارس و شایعه‌ی هم‌کاری‌اش نگران و ناراحت بود. یا صدایشان را خیلی پایین آوردند یا خواب داشت نزدیک‌تر می‌شد که دیگر چیزی نشنیدم.

 فصل سیزدهم

 دیوار سلول جدیدمان پر بود از نوشته و یادگاری. از تجربیات زندان مثل «تو زندون فهمیدم اگه یه هر روز ورزش نکنی، دیوونه می‌شی» تا گزین‌گویی‌های امیدبخش مثل «مطمئن باش قاضی یه روز حکم آزادی‌ت رو می‌ده؛ پس سخت نگیر.» مجتبا سرش را تکیه داده بود به دیوار و داشت «بگو ‌ای یار بگو» را می‌خواند و می‌خواست عین ابی بخواند و حالیش نبود این‌جا زندان اوین است، نه سالن کنسرت. منم‌ خودکار حسین را گرفته بودم و داشتم روی دیوار شعر ایرج جنتی‌عطایی را می‌نوشتم. «قفس بشکن که بیزارم از آب و دانه در زندان / خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک بی‌باران» حسین شعر را خواند و گفت «تو مایه‌ی کارهای داریوشه!» گفتم «آره» گفت «یه زمانی گوگوش گوش می‌کردم اما از داریوش هیچ‌ وقت خوشم نیومد. خیلی فاز منفیه!» مجتبا دیگر نمی‌خواند و خودکار را از من گرفته بود و داشت روی دیوار شعر معروف «گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام…» را با خط درشت می‌نوشت. زیر شعر هم بزرگ نوشت «خسرو گل‌سرخی» گفتم «این شعر مال گل‌سرخی نیست. مال شهریار دادوره.» گفت «کی؟» گفتم «شهریار دادور» حسین داشت از آهنگ‌های مورد علاقه‌اش می‌گفت که همه غیرایرانی بودند و من سررشته‌ای درباره‌شان نداشتم. بیشتر حواسم به مجتبا بود که داشت اسم گل‌سرخی را از روی دیوار سلول پاک می‌کرد.

 فصل چهاردهم

 رو به دیوار نشسته بودیم. پایم خواب رفته بود. یکی از صدا‌ها گفت «تو اگه می‌خوای می‌تونی به دیوار تکیه بدی.» برگشتم و تکیه دادم و پایم که درست و حسابی توی کفش نبود، کمی راحت شد. از زیر چشم‌بند می‌دیدم، مردی با لباس نظامی به طرفم می‌آید. جلویم ایستاد. گفت «تو چرا این‌وری نشستی؟» گفتم «بهم گفتن این‌جوری بشین.» یکی از لباس شخصی‌ها نزدیکم شد و گفت «اگه ناهار می‌خوای بیا بریم بخوریم.» گفتم «نه! نمی‌خوام!» یکی دیگر، از دور، داد کشید «ببینید حامد هم‌کاری کرده، می‌خوایم آزادش کنیم. شما هم هم‌کاری کنید» پسر کنار دستیم با امید و دل‌واپسی پرسید «وسایل تو رو پس دادن؟» گفتم «نه!» چند دقیقه‌ای گذشت تا آمدند و همه را به صف کردند بردنمان طرف‌ میز و صندلی‌ها و کاغذ جلویمان گذاشتند و گفتند اسم سایت‌هایی که می‌خواندید و آدرس فیلترشکن‌هایی که استفاده می‌کردید را بنویسید. بعد باز آمدند و بردنمان سمت حیاط تا سوار ون بشویم. انتهای ون نشسته بودم که یکی آمد و گفت «پیاده شو.» از بین صندلی‌های به هم چسبیده و سرنشین‌ها بیرون رفتن سخت بود. یارو با بدخلقی گفت «اه! انگار هرچی از بچه‌گی خورده، پس نداده.» پیاده شدم و رفتم کنار دیوار، زیر آفتاب ایستادم. بینشان اختلاف بود من را همراه بقیه به دادگاه انقلاب ببرند یا یک راست با گروه ویژه برویم برای شناسایی محل. آخر دادگاه انقلابی‌ها برنده شدند و دوباره سوار ون شدم. با این‌که چشم‌بند داشتیم اما نباید سرمان را بالا می‌آوردیم. یازده نفر بودیم به اضافه‌ی راننده و یک مامور لباس شخصی. مامور برای ترساندنمان گفت «ماشین دوربین مداربسته داره. اگه سرتون رو بیارید بالا؛ وای به حال‌تون!» وسط یک خیابان شلوغ بودیم. ون ایستاد. مامور اسم ۶ نفر را خواند و گفت «همین‌جا پیاده بشید.» صدای باز شدن در ون آمد و پیاده شدن ۶ نفر. در بسته شد. ما ۵ نفر ماندیم که به طرف دادگاه انقلاب می‌رفتیم. از خیابان، صدای بوق ماشین‌ها و زنده‌گی روزمره می‌آمد.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    A5SFmF imutzbjzsfaa, [url=http://yfnjmrlowkan.com/]yfnjmrlowkan[/url], [link=http://mntsympmlzpn.com/]mntsympmlzpn[/link], http://gefbtqawsrzm.com/