Saturday, 18 July 2015
01 December 2020
خاطرات و سنت‌های تابستانی

«غریبه‌ای در جشن شهریورگان»

2013 September 25

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

قسمت آخر

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

راهزنان بلندبلند سخن می‌گفتند و می‌خندیدند. پولاد رفت. اگر «نوشید» نمی‌توانست تا بازگشتن پولاد نقشه‌اش را عملی کند، کار تمام بود و اسرا از دست رفته بودند. سکوت عجیبی بعد از رفتن پولاد برقرار شد. این سکوت ابدن به نفع نوشید و اجرای نقشه‌اش نبود.

نوشید سعی کرد محل جاگیری‌اش در کنار صخره را کمی تغییر دهد و حرکت او باعث ریزش اندک سنگ‌ریزه‌ها شد و توجه یکی از سربازان را جلب کرد. سرباز به سمت او آمد و حالا نوشید کاملن نفس را در سینه حبس کرده بود. شاید همین وضعیت این جسارت را به نوشید داد تا قسمت اول نقشه‌اش را عملی کند. از پشت سنگ بیرون آمد و

گفت: مادرم از بین زن‌ها برای قضای حاجت به کوه رفته و نیامده و او را نیافتم.

1

سرباز با چشمان متعجب او را نگریست. از این که دستان او باز است و آزادانه به دنبال کسی دیگر می‌گردد شگفت زده شد و

گفت: مادرت کی به کوه رفت؟ تو کی رفتی؟

نوشید گفت: همان زمان که رسیدیم این‌جا.

سرباز بلافاصله به او حمله‌ور شد و مشغول بستن دستانش شد.

نوشید گفت: ولی مادرم در پس کوه مانده. شاید بلایی بر سرش بیاید.

سرباز بی‌توجه به او کارش را انجام داد. از قضا طناب کم بود و او برای آوردن طناب رفت. نوشید به محض دور شدن نور مشعل سرباز با یک دست باز و دستی که به گردن آویخته شده به سمت دخترک کناریش هجوم برد و با قدرت شروع به باز کردن طناب او کرد. دختر تعجب کرده بود.

نوشید گفت: زود برو. با وجود من شمار زنان مانند قبل است. به روستا برو و قبل از بازگشت پولاد مردان را بیاور.

 نوشید با خود اندیشید اگر پولاد زودتر از آمدن مردان بازگردد لااقل به دلیل حضور او و این که مطمئن است مردان روستا از چیزی خبر ندارند به بی‌راهه نمی‌رود یا دست به قتل‌عام زنان و کودکان نمی‌زند.

2

 دخترک بی‌پروا و نترس در سیاهی شب گم شد. نوشید به محض شنیدن صدای پای سرباز از جا بلند شد و با دستی که به گردنش آویزان بود به سمت او رفت. نگران بود مبادا سرباز بویی ببرد از نبودن دخترک. سرباز با لگد او را به زمین کوفت و

گفت: تو خیلی خیره‌سری. به چه جراتی از جا بلند شدی؟

نوشید گفت: من نگران مادرم هستم. او حتمن بلایی سرش آمده.

سرباز گفت: مادرت چند ساله است؟

نوشید گفت: حدود پنجاه.

سرباز گفت: همان بهتر که خوراک گرگ‌ها شود.

صدای خنده اش کوهستان را پر کرد و دور شد.

هوا برای کودکان سردتر می‌شد . در آن جلوی گروه صدای خنده سربازان و جیغ و اعتراض زنان بلند شده بود. آن‌ها مشغول آزار زنان بودند. خشم همه وجود نوشید را گرفته بود. از هیچ راهی جز صداها نمی‌شد فهمید واقعن چه خبر است. صدای حرکت اسب. تک‌اسب بود و این نشان از آن بود که پولاد در حال آمدن است. حالا باید قبل از حرکت خودش را به پولاد نشان می‌داد تا او با خیال تخت و با آرامش حرکت کند و نه با عجله و از بی‌راهه.

3

سکوت کوهستان ولی پیش از تمام شدن افکارش شکست. حمله‌ای برق آسا و حرکت اسب‌ها و فریاد مردان و برق شمشیرها. یک نفر دستش را باز کرد و او فقط در تاریکی شب به دنبال دست‌های بسته در بیابان می‌گشت و در تاریکی و بین فریادها و شیهه اسب‌ها می‌دوید. بوی خون در تاریکی همه‌جا را پر کرده بود. شاید امشب همه میهمان بیابان سیاه بودند.

با طلوع خورشید آن‌ها که زخم‌شان کاری بود مرده بودند و آن‌ها که زخم‌شان سطحی بود یا ناله می‌کردند و یا به خواب عمیقی رفته بودند.

زنانی و مردانی که جنگ‌جو نبودند دیشب با مردان جنگی نبرد کردند و بردند. حالا نوشید جرات نداشت به سویی بنگرد که تن پولاد و ژوبین کنار هم بر خاک افتاده بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,