Saturday, 18 July 2015
27 November 2020

«چگونه اسلام‌گرایان در پی دخالت آمریکا در ایران به قدرت رسیدند»

2013 September 27

 مطلبی که در پی می‌آید، نوشته‌ای برای انتشار در تارنمای کوچه است که از سوی نویسنده در اختیار رادیو کوچه قرار گرفته است. انتشار این نوشته در راستای تعامل و نقد و بررسی دیدگاه‌ها و ایده‌ها است و به الزام، رادیو کوچه آن را تایید و یا رد نمی‌کند. در صورتی که در مورد این نوشته نقد و یا نظری دارید، این رسانه خود را موظف به انتشار پاسخ شما می‌داند.

از دیگران / رادیو کوچه

رضا پرچی زاده

روز بیست‌وپنجم شهریورماه گذشته، مقاله‌ای از «رضا پرچی‌زاده» در بخش «از دیگران» رادیو کوچه با عنوان «آیا آمریکا آخوندها را در ایران به قدرت رساند؟» منتشر شد. نویسنده پس از بازخوردهای گوناگون بر آن شد تا مواردی بر این مقاله بیفزاید. نسخه‌ی پیش رو که افزوده‌های بسیاری نسبت به مطلب قبلی داشته و در آن از اسناد و منابع بیشتری استفاده شده است، توسط صاحب قلم در اختیار رادیو کوچه قرار گرفته است.

این متن را در زیر می‌خوانید:

(نسخه تجدیدِنظر شده با اسنادِ افزوده)

رژیم جمهوری اسلامی و برخی همراهان دیروز و بریدگان امروزش که گرچه عمدتا در تبعید به سر می برند و ظاهرا در تقابل با این رژیم قرار دارند، اما به نظر می‌رسد که کماکان به «انقلاب اسلامی» و آرمانهای «ضد استکباری»اش وفادار باشند؛ هر کجای دنیا که تقی به توقی می خورد، انقلابی یا «کودتایی» می شود و حکومتی جبار – به خصوص از نوع «اسلامگرایانه»اش – سرنگون می شود، دست «آمریکای جنایتکار» را می بینند و با حالتی «شعاری»، بیشتر بر اساس ملغمه ای از «ایدئولوژیِ کور» و «ترسِ تاریخی» و کمتر بر اساس فاکتهای انکارناپذیر و استدلال منطقی، مدام بر طبل مذمت «استکبار جهانی» می‌کوبند و از دست «امپریالیسم» و «دخالت خارجی»اش در اطراف و اکناف کره ارض و بلکه فراتر از آن گلایه می کنند.

1b

اکنون، صرف نظر از اینکه آنچه جمهوری اسلامی امروز در افغانستان و عراق و به خصوص در سوریه می‌کند خود نه تنها مصداق «دخالت خارجی» است که هیچ دست کمی از «امپریالیسم» آن هم از نوع به شدت خشونت-آمیزش ندارد، مدارک و شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد خود آخوندها و متحدانِ آن زمانشان هم، در کشاکش سالهای پایانی «جنگ سرد»، در حقیقت به کمک دشمن خونی‌شان، «آمریکای جهان‌خوار»، در ایران به قدرت رسیدند؛ منتهی امروز چون به «مصلحتِ» هیچ‌کدام‌شان نیست، هیچ‌کدام نیز دراین‌باره هیچ نمی‌گویند. سوای از این حقیقت که قصه همکاری آخوندها با آمریکا تنها به این یک مورد محدود نمی شود و سری دراز دارد، در این مقاله تنها قصد دارم همکاری آخوندها و متحدانشان با آمریکا و نقش آمریکا در به قدرت رسیدنشان در ایران در جریان انقلاب 1357 را از طریق کند و کاو در چندین سند و مدرک مربوط بررسی کنم.

به عنوان پیش-زمینه، جودیث وایر، در گزارش مفصلی تحت عنوان «چگونه کارتر و برژینسکی کارت اسلام‌گرایی را بازی کردند» که برای شماره ۷ (آگوست/نوامبر ۱۹۸۰) هفته-نامه تحلیلیِ سیاسیِ ای آی آر نوشته، خلاصه ای از اسنادی که «شورای روابط خارجی نیویورک» به نام «پروژه مطالعات دهه هشتاد» منتشر کرده را ارائه می‌کند؛ که به خوبی سیاست دولت جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا، و به خصوص مشاور امنیت ملی اش، زبیگنیو برژینسکی، در قبال ایران و خاورمیانه را مشخص می کند؛ سیاستی که زمینه را برای به قدرت رسیدن آخوندها و متحدانشان در ایران فراهم کرد. چنانکه وایر می نویسد: «این سیاست در قبال ایران و خاورمیانه، دو هدف استراتژیک عمده را دنبال می کرد: اول اینکه از انقلاب اسلامی به عنوان عاملی برای وارد کردن «شوک» به جهان استفاده کند تا، مطابق تعریف شورای روابط خارجی نیویورک، اقتصاد جهانی را، عمدتا در اثر بحرانی که در بازارهای نفت و ارز بین المللی به دلیل انقلاب ایران ایجاد می شد، به «قهقرای کنترل شده» ببرد. دوم اینکه انقلاب اسلامی طراحی شده بود تا گسترش «بنیادگرایی اسلامی» در جهان اسلام را رقم بزند. موج ناپایداری ای که از طریق چنین بحرانی، در درجه اول از سوی ایران، در منطقه متساعد می شد، اساس سیاست به اصطلاح «کمان بحران» (Arc of Crisis) برژینسکی بود؛ که به توسط آن جناح جنوبی شوروی در طغیانهای اسلامی غرق می گردید».

از قضا، بیست و پنج سال بعد، دیوید فاربر، در کتاب خود به نام گروگان: بحران گروگانگیری در ایران و اولین برخورد آمریکا با اسلام رادیکال (2005)، در تایید آنچه وایر گفته، می نویسد: «حجم زیادی از اسنادی که به تازگی آزاد شده، نشان می دهد که دولت کارتر، به خصوص مشاور شورای امنیت ملی اش، زبیگنیو برژینسکی، به اهمیت ژئوپولیتیکی اسلام سیاسی برای منطقه [خاورمیانه] نظر داشته اند. با این وجود، گرفتاری های گروگانگیری، که به حمایت خمینی از گروگانگیران نیز انجامید، پذیرش احتمال چالشهای استراتژیکی ای که اسلام سیاسی خشونت-آمیز می توانست در بلندمدت برای منافع بین المللی ایالات متحده ایجاد کند را دشوار نمود» (4).

4b

نمونه این اقبال به اسلامگرایی را در حمایت دولت کارتر از خمینی در زمانی که در فرانسه رحل اقامت افکنده بود مشاهده می کنیم. چنانکه محمد هاشمی، برادر علی اکبر هاشمی رفسنجانی و رئیس دفتر او به عنوان رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، عنوان کرده: «در روزهای آخر توقف حضرت امام در پاریس در سال 1357 که من در پاریس در خدمت امام بودم، آقای جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا نماینده‌ای را به پاریس اعزام کرد؛ و نماینده آقای کارتر به همراه نماینده ژیسکاردستن، رئیس‌جمهور وقت فرانسه، از حضرت امام درخواست ملاقات کردند. حضرت امام اجازه دادند که نماینده رئیس‌جمهور آمریکا و رئیس‌جمهور فرانسه برای ملاقات و گفت‌وگو به حضور حضرت امام برسند. این دو نماینده حدود ساعت ۱۰ شب به محل اقامت حضرت امام در نوفل‌لوشاتو آمدند، خدمت امام رسیدند و حدود یک ساعت و نیم با امام مذاکره و گفت‌وگو کردند. حدود ساعت ۱۲ شب اقامتگاه حضرت امام را ترک کردند. حضرت امام بعد از گفت‌وگو و مذاکره با این نمایندگان فرمودند: اعلام کنید که من در اولین فرصت به ایران برمی‌گردم».

چنانکه رابرت دریفوس می گوید، نماینده کارتر کسی نبود مگر رمزی کلارک، دادستان کل سابق ایالات متحده و رفیق شفیق برژینسکی و هوادار دوآتشه اسلامگرایی در خاورمیانه. در مقاله ای تحت عنوان «بحران در ایران در حال گسترش است» در شماره 4 (ژانویه/5 فوریه 1979) ای آی آر، دریفوس چنین می نویسد که «گرمترین حمایتی که خمینی اخیرا جلب کرده، از سوی رمزی کلارک بوده است، که به عنوان نماینده غیررسمی برژینسکی عمل می کند. وی در پاریس با خمینی ملاقات کرد تا مراتب وفاداری اش را به ملای دیوانه اعلام کند. مطبوعات فرانسه، که اخیرا کمپینی ضدخمینی به راه انداخته اند، در 24 ژانویه یکصدا اعلام کردند که واشنگتن با خمینی ساخت و پاخت کرده تا از جمهوری اسلامی مورد نظر وی حمایت کند». کلارک چندی بعد، در جریان گروگانگیری دیپلوماتهای آمریکایی در تهران، تلاش کرد تا از رفاقت خود با خمینی استفاده کرده و به عنوان نماینده کارتر باب مذاکره را با وی به جهت آزادی گروگانها باز کند؛ اما خمینی او را به حضور نپذیرفت، و در نتیجه کلارک مجبور شد دست خالی از استامبول به آمریکا مراجعت کند.

در همین گیر و دار، در آن سوی دنیا، روزنامه ایزوی یِستیا (Izvestia) در شوروی سابق، در مقاله ای تحت عنوان «امید بستن به سرهنگان» (26 دسامبر 1978)، با رتوریک دوآتشهِ کمونیستی می نویسد: «در حالی که اینطور به نظر می رسد که خط رسمی واشنگتن، به رسمیت شناختن پادشاهی در ایران باشد، در مطبوعات [آمریکا] سرتیترهای منتشر می شود مثل «اگر شاه سقوط کند…» (نیوزویک). در همین راستا، به نظر می رسد که فعالیتهای سرویسهای جاسوسی متعدد آمریکا در ایران، متوجه ایجاد تغییرات ساختاریِ مناسب منافع ایالات متحده و مونوپولی های غربی در این کشور باشد. چندین سناریو در دست پیشبرد است. نیویورک تایمز بدون هیچ توضیحی ادعا می کند که سرلشکرها و سرهنگان «که وفاداری شان به شاه قطعی نیست، در فکر کودتا هستند»».

حقیقت نیز همین است که در این زمان، سرویسهای جاسوسی و غیرجاسوسی آمریکا جدا در حال فعالیت برای پیشبرد آنچه بودند که خود «منافع ملی آمریکا» در ایران تصور می کردند. داستان از آنجا آغاز می‌شود که در دسامبر ۱۹۷۸ (دی ۵۷)، رابرت هویزر (۱۹۲۴-۱۹۹۷)، ژنرال چهارستاره نیروی هوایی ارتش آمریکا و معاون الکساندر هیگ، رئیس «ستادِ اروپاییِ ارتش آمریکا» و از فرماندهان ناتو، از سوی کاخ سفید به قصد ماموریتی با اهداف نامعلوم به تهران اعزام می‌شود. حضور هویزر در تهران البته امر غریبی نبوده است، و به گفته شاه در کتاب پاسخ به تاریخ (۱۳۵۸)، مسافرت‌های وی به ایران «جنبه تشریفاتی نداشت، و او برای دیدار با فرمانده قوای مسلح ایران که یکی از کشورهای عضو پیمان مرکزی [سِنتو] بود، به ایران می‌آمد» (۲۴۵). با این وجود، باز به گفته شاه: «رفت و آمدهای ژنرال هویزر همواره از چند هفته قبل برنامه ریزی می‌شد، ولی این بار جنبه ای اسرارآمیز داشت» (۲۴۵).

هایزر

هایزر

به نوشته روزنامه اطلاعات– که در آن زمان به دست انقلابیون افتاده بود – به مورخه چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۵۷، «در آمریکا رسما اعلام شده بود که سفر هویزر با تلاش‌های آمریکا در مورد مسئله وجود سلاح‌های پیشرفته آمریکایی موجود در ایران بستگی داشته است، اما مقام‌های نزدیک به دولت آمریکا می‌گویند ماموریت اصلی هویزر آن بود که بکوشد ارتشیان را ترغیب به کنار ماندن از آشوب‌های سیاسی نماید». در ادامه هم از قول هاردینگ کارتر، سخنگوی وزارت خارجه آمریکا، نقل شده که «ماموریت هویزر آن بوده است که با مقام های نظامی ایران درباره روابط نظامی دو کشور و فروش اسلحه گفتگو کرده و نیز در مورد حمایت آمریکا از قانون اساسی و دولت بختیار با آنان مشورت نماید و امیدوار باشد که نظامیان ایران نیز از (بختیار) حمایت کنند».

در این باره، دیوید فاربر می نویسد که «ماموریت اصلی ژنرال هویزر این بود که با امرای عالی-رتبه ارتش ایران دیدار کند، آنها را از تداوم حمایت آمریکا خاطرجمع کند، و متقاعدشان کند تا در صورتی که شاه ایران را ترک کرد – که خیلی محتمل هم بود – در ایران بمانند. چنانکه رئیس سختگیر هویزر، ژنرال الکساندر هیگ، نیز در آن زمان به هویزر خاطرنشان کرده بود، هدفِ ماموریت او به طرز خطرناکی مبهم بود. هیگ بعدا چنین نوشت که مشخص نبود که آیا هویزر به قصد «کودتا کردن» به ایران فرستاده شده بود؛ و یا، چنانکه بعدها در یک گزارش عملیاتی «حساس» اما نه «فوق سری» ذکر شده بود، به منظور «تشویق [ارتش] به ادامه حمایت از دولت قانونی ایران [دولت بختیار]». (98)

اما شاه در این باره نظر متفاوتی دارد. به نظر وی، سفر هویزر به تهران به قصد تسهیل انتقال قدرت به انقلابیون بوده است: «بالاخره من یک بار ژنرال هویزر را به اتفاق سفیر آمریکا، آقای سالیوان، ملاقات کردم. تنها چیزی که مورد علاقه هر دوی آنها بود، دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود» (۲۴۶). در این مدت، «ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی، رئیس ستاد ارتش، خواست که ملاقاتی بین او و مهدی بازرگان ترتیب دهد. ارتشبد قره باغی این تقاضا را به من گزارش داد. نمی‌دانم در این ملاقات چه گذشت [هوشنگ نهاوندی در کتاب خمینی در فرانسه در این باره می‌نویسد که «یکی از ملاقات های ژنرال هویزر با محمد بهشتی و مهدی بازرگان ۱۰ ساعت به طول انجامید»]. می‌دانم که ارتشبد قره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا فرماندهان ارتش ایران را از هر گونه اقدام و تصمیمی بازدارد. او اکنون تنها کسی است که از جریان این مطلب اطلاع دارد، زیرا فرماندهان و امرای ارشد ارتش ایران یکی پس از دیگری به قتل رسیدند، و تنها ارتشبد قره باغی به‌وسیله مهندس بازرگان از قتل نجات یافت. پس از آنکه من ایران را ترک کردم، ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت؟ تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است کهربیعی، فرمانده نیروی هوایی ایران، طی محاکمه‌اش به قضات گفت: «ژنرال هویزر شاه را مثل یک موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد»» (۲۴۶-۲۴۷).

حقیقت این است که هویزر به احتمال زیاد نه برای تهییج ارتش به دفاع از بختیار، بلکه مطابق آنچه شاه می‌گوید، برای مطمئن شدن از عدم دخالت ارتش در درگیری میان نیروهای سیاسی متخاصم – یعنی عین آنچه که به نظر می‌رسد آمریکا می‌خواست اخیرا در مصر هم پیاده کند اما موفق نشد – که می‌توانست به فروپاشی ارتش منتهی شود و بدین ترتیب منافع آمریکا را در ایران و در خاورمیانه به خطر بیندازد به تهران آمده بود. از قضا، ویلیام سَفایر به تاریخ ۱۸ ژانویه ۱۹۸۰ مقاله ای در نیویورک تایمز تحت عنوان «هویزر در ایران چه گفت؟» نوشت (در سن پیترزبورگ تایمز منتشر شده) و در آن به شواهد و گفتگوهایی اشاره کرد که می‌تواند در این باره بسیار روشن‌گر باشد.

3b

چنانکه سفایر می‌نویسد، مطابق اسناد پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا)، ژنرال دیوید جونز، رئیس وقت ستاد مشترک ارتش آمریکا، در دسامبر ۱۹۷۸ پیغامی برای هیگ در بروکسل می‌فرستد با این مضمون که کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا، می‌خواهد هویزر را برای ملاقات با امرای ارتش ایران به تهران بفرستد. در پاسخ به سوال هیگ که «هویزر را به چه منظوری می‌خواهید به تهران بفرستید؟» جونز اظهار می‌دارد که «ماموریت او تنها به این قصد خواهد بود تا مطمئن شویم که ارتش ایران در این شرایط بحرانی از هم نخواهد پاشید». هیگ، ضمن مخالفت با فرستادن یک فرد نظامی به ماموریتی سیاسی، اعتراض می‌کند که در این شرایط هر تلاشی از سوی آمریکا برای بیرون راندن شاه از ایران می‌تواند به فاجعه بینجامد.

در اینجا چارلز دانکن، معاون وزارت دفاع، وارد معرکه می‌شود، و به هیگ اصرار می‌کند که «هدف از فرستادن هویزر به ایران تنها قوت قلب دادن به ارتش است تا به حمایت آمریکا دل‌گرم باشد، مبادا که از هم بپاشد». وقتی که هیگ باز هم زیر بار نمی‌رود، در حوالی کریسمس (دهم یا یازدهم دی)، کارتر به دانکن دستور می‌دهد تا کانال هیگ را نادیده بگیرد و خودش مستقیم با هویزر ارتباط گرفته او را روانه ماموریت کند؛ امری که باعث می‌شود هیگ در مدتی کوتاه از پست خود استعفا دهد. هویزر زمانی به تهران قدم می‌گذارد که ماموران «سی آی ای» مدام از تهران به واشنگتن خبر کودتای قریب الوقوع ارتش به قصد جلوگیری از افتادن قدرت به دست آخوندها را گزارش می‌کرده‌اند.

از قضا، مقاله ای در روزنامه بالتیمور سان به تاریخ 9 ژانویه 1979، احتمال وجود قصد کودتا در برخی لایه های بالاییِ ارتش را تایید می کند: «شش ژنرال هستند که طرح کودتا را دنبال می کنند.سرلشکر خسروداد [فرمانده هوانیروز]، یکی از اعضای این گروه که به صراحت حرف از کودتا می زند، به مطبوعات گفته که اگر بختیار شاه را مجبور به خروج از کشور کند، «گور خودش را کنده است». او در 9 دسامبر [1978] به لافیگارو گفته بود که «شاه کشور را ترک نخواهد کرد، زیرا در آن صورت کشور به دست کمونیستها خواهد افتاد. ارتش هرگز دولتی به رهبری بختیار یا هیچ عضوی از جبهه ملی را نخواهد پذیرفت. ما می خواهیم که شاه کشور را رهبری کند»». با این وجود، پس از ورود هویزر به تهران و مذاکره او با امرای ارتش و بهشتی و بازرگان، کودتا منتفی می شود.

از باقی ماجرا بر اساس وقایعی که روی داد و برخی اسناد و مدارک نسبتا موثق داخلی و خارجی اطلاع داریم. ابتدا در 20 بهمن، پادگان قصرفیروزه تهران، ظاهرا با همکاریهمافرانی که در آنجا خدمت می کردند، به اشغال درمی آید و زرادخانه اش به تاراج می رود. چنانکه وایر می نویسد: «این قره باغی بود که تمام و کمال با هویزر همکاری کرد تا مصالحه میان بختیار و نخست وزیر منصوب خمینی، مهدی بازرگان، را بر هم زند. با همکاری ربیعی [فرمانده نیروی هوایی]، هویزر و قره باغی شورش پادگان قصرفیروزه را کلید زدند؛ امری که به بروز خشونت شدید در تهران و در نتیجه سقوط بختیار منتهی شد. در حالی که هواداران خمینی به خیابانهای تهران ریخته بودند، قره باغی، دست در دستِ هویزر، به ارتش دستور داد تا به پادگانها بازگردد؛ و بدین ترتیب قبضه قدرت توسط خمینی کامل گردید» (همانجا).

سپس، ارتش در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ طی اعلامیه‌ای که دو نوبت در بعد از ظهر از رادیو پخش می‌شود، «بی طرفی» خود را اعلام می‌کند: «ارتش‌ ایران‌ وظیفه‌‌ دفاع‌ از استقلال‌ و تمامیت‌ کشور عزیز ایران‌ را داشته‌ و تاکنون‌ در آشوب‌های‌ داخلی‌ سعی‌ نموده‌ است‌ با پشتیبانی‌ از دولت‌های‌ قانونی ‌این‌ وظیفه‌ را به‌ نحو احسن‌ انجام‌ دهد. با توجه‌ به‌ تحولات‌ اخیر کشور، شورای‌ عالی‌ ارتش‌ در ساعت ۱۰:۳۰ تشکیل‌ و به‌ اتفاق آراء تصمیم‌ گرفته‌ شد که‌ برای‌ جلوگیری‌ از هرج‌ و مرج‌ و خونریزی‌ بیشتر بی‌‌طرفی‌ خود را در مناقشات‌ سیاسی‌ فعلی‌ اعلام‌ و به‌ یگان‌های‌ نظامی‌ دستور داده‌ شده‌ که‌ به‌ پادگان‌های‌ خود مراجعه‌ نمایند. ارتش‌ ایران‌ همیشه‌ پشتیبان‌ ملت‌ شریف‌ و نجیب‌ و وطن پرست ‌ایران‌ بود و خواهد بود و از خواسته‌های‌ ملّت‌ شریف‌ با تمام‌ قدرت‌ پشتیبانی‌ می‌نماید».

20111127-bakhtiar-koocheh

شاپور بختیار، نخست وزیر سی-و-هفت-روزه ایران در بحران انقلاب، بعدا بارها نالید و از جفای امرای ارتش و از «پفیوزی»شان گلایه کرد؛ و مدام این را تکرار می‌کرد که «اگر ارتش تنها چند روزی مقاومت می‌کرد، من خمینی را بر سر میز مذاکره می‌نشاندم» تا مملکت بالکل بر باد نرود. اما حقیقت این است که ارتش عملا هیچ وقت در اختیار بختیار و در نتیجه پشتِ دولت او نبود؛ و بدین ترتیب، دل بستن بختیار به آن هم امیدی واهی بود. این حقیقت زمانی مشخص می شود که می بینیمارتشبد فریدون جم، که با وجود قوم و خویشی ای که با شاه داشت – شوهر شمس پهلوی بود – اما از ارتشی های مستقل بود، بعد از معرفی کابینه بختیار به شاه، که جم در آن به سمت وزارت جنگ گماشته شده بود، بلافاصله از دولت استعفا می دهد. دلیل این امر را وایر، در مقاله ای تحت عنوان «تهدید کودتای نظامی» که در شماره 2 (15/22 ژانویه 1979)ای آی آر نوشته، این می داند که «شاه، تحت فشار شدید از سوی[اردشیر] زاهدی و دار و دسته اش، از واگذار کردن فرماندهی کامل ارتش چهارصدهزار نفری به بختیار سر باز زده بود». بدین ترتیب، وقایع در پشت پرده جور دیگری رقم خورده بود که بختیار در آن زمان نمی توانسته چندان از آن اطلاعی داشته باشد.

حال، پس از بررسی همه این اسناد و شواهد، سوالی که در اینجا پیش می‌آید این است که چگونه است که «ارتشِ دست-پروردهِ آمریکا» که طبیعتا باید از «حکومت دست-نشانده آمریکا» دفاع کند، به ناگاه تغییر رویه می‌دهد و در برابر «دشمنان آمریکا» اسلحه بر زمین می‌گذارد؟ مقامات جمهوری اسلامی و البته بسیاری از همراهان دیروز و مخالفان امروزش، در طول سی و خورده‌ای سال پس از انقلاب همیشه کوشیده‌اند تا اقدام ارتش در اعلام بی‌طرفی را امری «خودجوش» و به نشانه حقانیتِ خود به ملت قالب کنند؛ چنانکه در قضیه همافران نیز چنین کرده‌اند. حکایت نسبتا رومانتیکِ «گل در برابرِ گلوله» معرف حضور بسیاری هست. طبیعتا اعتراف به این حقیقت که «ضدِامپریالیستها» به کمک خودِ امپریالیسم قدرت را در ایران قبضه کردند البته باید هم برای همه اینها تابوی بزرگی باشد. از آن طرف، آمریکا هم هیچ وقت به صراحت اعلام نکرده که این بلا را در حقیقت خود بر سر خود و بر سر ایران آورده است؛ امری که تبعاتش به مراتب بدتر از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بوده است. در این باره، ظاهرا باید کماکان منتظر «آزاد شدن» اسناد رسمی باشیم.

با این وجود، اعدامِ بلافاصله ارتشبدها، سپهبدها، سرلشکرها و افسرانِ فراوان و پاکسازیِ کلیِ ارتش و جایگزینی تقریبا کامل آن با سپاه پاسداران – که ارتش ایدئولوژیک رژیم است – به شدت با این ادعای «خودجوش» بودن اعلام بی‌طرفی تناقض دارد. اگر ارتش با طیب خاطر و با آگاهی از حقانیت آخوندها اعلام بی‌طرفی کرده بود، پس چگونه است که برخی از سران برجسته آن بلافاصله تیرباران می‌شوند؟ و چرا ارتش در طول سال‌ها پاک‌سازی سیستماتیک می‌شود؟ و چرا امروز این سپاه است که نه تنها در حوزه نظامی که در حیطه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و… حرف اول را می‌زند؟ اینها همه به خوبی نشان می‌دهد که علی رغم اعلام بی‌طرفی ارتش، از آنجا که ملایان می‌دانستند که این قضیه حقیقتا از کجا آب خورده است، از تغییر رویهِ بعدیِ ارتش به دنبال تغییر استراتژی احتمالی آمریکا در هراس بوده‌اند، فلذا تصمیم می‌گیرند که تا موقع مناسب است کار را یک‌سره کنند. از قضا، سرلشکر خسروداد، که به شهادت اسناد یکی از فرماندهان ارتش بود که به شدت بر کودتا اصرار می ورزید، از اولین کسانی بود که به دستورصادق خلخالی، اولین «حاکم شرع» جمهوری اسلامی، در روز 24 بهمن بر روی پشت باممدرسه رفاه اعدام شد.

5b

بدین ترتیب، به نظر می‌رسد که بلاتکلیفی در واشنگتن که به اتخاذ راهبردی نادرست از سوی آمریکا در قبال انقلاب ایران انجامید، اصلی‌ترین عامل به قدرت رسیدن آخوندها و متحدان چندگاهی شان در ایران بوده باشد. چنانکه جان سی کمپبل، در نقد کتابی که هویزر سال‌ها بعد درباره این واقعه به نام ماموریت به تهران (۱۹۸۷) نوشت، در شماره بهار ۱۹۸۷ مجله امور خارجه بیان می‌کند، با وجودی که هویزر در این کتاب از اهداف واقعی سفرش به تهران و از دستورات دقیقش چیزی نمی‌گوید، اما آنچه می‌گوید به خوبی نشان از بلاتکلیفی واشنگتن در آن مقطع در قبال مساله ایران دارد. از قضا، چنانکه هوشنگ نهاوندی نقل می‌کند، دو رئیس جمهور بعدی آمریکا نیز به طور سربسته به خطای استراتژیک واشنگتن در این باره اعتراف کرده‌اند. رونالد ریگان طی مناظره انتخاباتی با رقیب دموکرات خود، والتر ماندیل، اظهار کرده بود که «سیاست غلط ما که باعث سقوط شاه ایران شد، لکه سیاهی در تاریخ ایالات متحده است». جورج بوش پدر هم بعدها گفته بود که «مأموریتی که به ژنرال هویزر به منظور فلج کردن ارتش ایران تفویض شد، یک خطای بزرگ بود».

در نهایت، چنانکه مشخص است، دولت‌مردان آمریکا، در تب و تاب سال‌های واپسین جنگ سرد، با روی‌کردی کوته-بینانه، منافع ملی خویش در ایران را تنها در گروی حفظ ارتشی می‌دیدند که طی سالیان دراز میلیاردها دلار خرج تجهیزش کرده بودند تا بدین‌وسیله از یک طرف جلوی نفوذ کمونیسم در ایران و فراتر از ایران را بگیرند و از طرف دیگر آن را به پلیس خاورمیانه تبدیل کنند؛ و بین اینکه شاه یا اسلامگرایان بر آن ارتش فرمان برانند تفاوتی قائل نمی شدند؛ و از همه اینها مهمتر اینکه به «استقلال» و «آزادی» ایران چندان اهمیتی نمی دانند؛ لذا به غلط قدمی برداشتند که نه تنها ارتش ایران را در عمل نابود کرد، که تمام ایران و بلکه قسمتی عمده از خاورمیانه را از حوزه نفوذ آنها خارج ساخت و از یک طرف تحت سلطه دشمن دیرین شان روسیه و از طرف دیگر به زیر یوغ «استکبارستیزان» جنایتکار انداخت.

در خاتمه، تذکر این نکته را لازم می دانم که پرداختن به تمام این حقایق، به معنی تقلیل وقایع سالهای 57-58 در ایران به «تئوری توطئه» و در نتیجه نفی حقیقت «انقلاب» نیست؛ بلکه به منظور روشن کردن این حقیقت است که انقلاب ایران نیز تقریبا مانند تمام انقلابهای دیگر قبل و بعد از خود، نه در «خلاء ایدئولوژیکی» که در «بافتارِ» (context) مجموعه ای از عواملِ «عملیِ» داخلی، خارجی و بین المللیِ به-هم-پیوستهِ معاصر روی داد که کمیت و کیفیت هر کدامشان – از جمله دخالت آمریکا – بر آنچه که بعدا در ایران حاکم شد تاثیرات علی و معلولی داشته است؛ و البته اینکه امروز نیز هر حرکتی به جهتِ تغییر در ایران، طبیعتا و به طرز اجتناب-ناپذیری، منتجِ مجموعه ای از عواملِ مشابه خواهد بود.

 ……………………………

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۸ Comments

  1. 1

    این کامنت را قبلا در سایتی دیگر منتشر کرده بودم ولی فکر کردم خوب خواهد بود اگر در اینجا نیز منتشر کنم

    عنوان : نتیجه اطلاعات جسته و گریخته و حدس همین می شود
    با سلام

    اطلاعات شما در این رابطه جسته و گریخته است و حدس را هم بر آن افزوده اید و در نتیجه اش شله قلمکاری را از کار در آورده اید. حمایت شما از کودتای مصر ( که حال معلوم شده با حمایت مالی عربستان و حمایت سیاسی اسرائیل انجام و بقول البرادعی نتیجه آن این شده است که مبارکی ها دوباره قدرت را در دست بگیرند.) و کشتار مردم و نیز حمله آمریکا به سوریه یک چیز است ( هنوز امید دارم از طریق خود نقدی در پی جبران بر آیید.) و انقلاب ایران را آمریکایی جلوه دادن خود را صد بار بیشتر خراب کردن است. به علت کمبود وقت فقط چند اطلاع در این رابطه:

    – اگر شما کتاب خاطرات هایزر را خوانده بودید در آن می دیدید که ماموریت اصلی ایشان: حفظ ارتش، حمایت از بختیار و در صورت نیاز انجام کودتا بوده است. حکومت نظامی که اقای بختیار از ساعت چهار بعد از ظهر ۲۱ بهمن اعلام کرد در رابطه با کوشش در انجام کودتا بود ( بعدها ایشان بدروغ گفتند که اصلا از حضور هویزر در ایران اطلاع نداشته اند.) در همان کتاب می بینید که بارها هایزر از فرماندهان ارتش شکایت می کند که ماموریتهایی که به آنها محول می شود ( برای تدارک کودتا) کوتاهی می کنند و بهانه می آورند. البته اقای هویزر نمی توانسته بفهمد که فرماندهان وطن دوست ایرانی حاضر نیستند تحت فرمان یک آمریکایی دست به کشتار هموطنان خود بزنند.

    – دولت آمریکا با خمینی ارتباط خود را بر قرار کرده بود. اقای بازرگان از ملاقاتهای خود به همراه اقایان بهشتی و موسوی اردبیلی سخن گفته است. اطلاع جدیدی نیست.

    – سولیوان و دولت ریگان روی اقای بهشتی سرمایه گذاری کرده بودند و از او به نام مردم نیرومند ایران نام برده می شد و بعد از به قتل رساندن ایشان هم اقای سولیوان در رثای آقای بهشتی نوشت. طرح اتحاد چکمه و نعلین بوسیله ایشان قرار بود اجرا شود. اسناد ارتباط اقای بهشتی با دولت آمریکا بعد از اشغال سفارت نزد اقای خمینی برده شد و هیچگاه منتشر نشد.

    – جناح انگلیسی هم بسیار زود خود را از طریق حزب زحمتکشان و هیئت موتلفه وارد کرد و بقایی، مرد انگلیس، طرح ولایت مطلقه فقیه را بوسیله اقای حسن ایت به مجلس خبرگان فرستاد. این کوشش بنی صدر و طالقانی بود که ولایت مطلقه را تبدیل کرد به ولایت فقیه و احتیاراتش را در حد نظارت پایین آورد. دشمنی سخت آیت با بنی صدر از جمله به همین علت بود. هنوز هم این جناح در داخل رژیم حضور دارد و عمل می کند.

    – رابطه پنهانی اقای خمینی و حزب جمهوری با دستگاه ریگان، با گروگانگیری بود که شروع شد و ادامه پیدا کرد. به همین علت بود که وقتی بنی صدر از ایران خارج شد در اولین مصاحبه خود گفت که برای افشای روابط اورگانیک خمینسم و ریگانیسم از ایران خارج شدم.

    – در زمان برخورد بنی صدر با خمینی، دولت ریگان از جناح خمینی بود که حمایت می کرد. در آن زمان یکی از نمایندگان کنگره که اسمش خاطرم نیست گفته بود که بنی صدر دموکرات است ولی خطرش برای منافع آمریکا از خمینی بیشتر است.

    – در همان زمان، شوروی یکبار از طریق سفیر خود در ایران و بار دیگر از طریق اقای کیانوری به بنی صدر پیشنهاد کرد که اگر بنی صدر سه شرط را بر آورده کند از او در مقابل حزب جمهوری حمایت خواهد کرد:۱. دعوت از ناوگان شوروی برای ورود به خلیج فارس.۲. سکوت در مقابل اشغال افغانستان. ۳. عدم تکرار این سخن که انقلاب ایران نشان از افول دو ابر قدرت دارد و این افول از شوروی شروع خواهد شد. بنی صدر با هر سه شرط مخالفت کرد چرا که ناقض استقلال وطن بود. سفیر به بنی صدر گفته بود که اگر شما موافقت نکنید، دولتش با حزب جمهوری ارتباط بر قرار و کار خواهد کرد.

    یک مسئله اصلی و محوری را شما در اینجا فراموش کرده اید و آن اینکه کوششهای امریکا در کنترل و انحراف انقلاب ایران از طریق خود فروختگان ناشی از این بود که انقلابی بی سابقه در ایران طوفان بر انگیخته و امواجش در حال در بر گرفتن خاورمیانه بود ( یادت باشد که صدام در ملاقات خوب با خانم سفیر آمریکا قبل از تصرف کویت، گفته بود که ارتش او بوده که مانع شده موج انقلاب ایران خاورمیانه را در بر بگیرد.) پیشنهاد می کنم در عین آنکه اطلاعات خود را در رابطه با عملکرد آمریکا و رابطه این دولت و دیگر دولتها با خائنان به اهداف انقلاب بیشتر می کنید، به این امر نیز دقت کنید که این کوششها برای کنترل موج عظیمی و پیش بینی نشده ای بود که “جزیره ثبات” آمریکا در منطقه را در بر گرفته بود.


    1. رضا پرچی زاده
      2

      هنگامی که شما به این راحتی این همه اسناد و مدارک مبرهن را انکار می کنید، در «حقیقتجویی» شما و امثال شما شک می کنم دوست عزیز. خداوند شما را به راه راست هدایت کند!

  2. 3

    آقای دلخواسته اگر شما هم سند و مدارکی به محکمی مدارکی که آقای پرچی زاده بر اساس آنها این مقاله را نوشته دارید، نشان بدهید. اگرنه، نیابد فقط با اتکا به باورهای خودتان به دیگران تهمت بزنید.


    1. رضا پرچی زاده
      4

      سپاس از شما دوست گرامی. کاش همه به اندازه شما بر ارزش اسناد و مدارک در تبیین عقایدشان واقف بودند. منتهی حیف که این در حوزه سیاسی/اجتماعی ایران کیمیاست!


  3. بهرام
    5

    مخالفین تئوری توطئه و همچنین آقا‌ی بنی صدر به جای بلبل زبانی بهتر است توضیح دهند رمزی کلارک کی‌ بود و در بحبوحهٔ این “انقلاب” مثلا اسلامی در نوفلو شاتو چه میکرد؟


  4. siavash
    6

    آقای دلخواسته هزار بار هم این نوشته‌ها را کپی‌ پست کنی‌ این واقعیت که انقلاب۵۷ انقلاب اسلامی آمریکایی بود چیزی کاسته نخواهد ،شد چیزی از فرومایگی و نادانی و حماقت بنی صدر‌ها و سنجابی‌ها و شاملو‌ها و بازرگان‌ها و دیگر شاگردان و مریدان خمینی کم نخواهد شد,
    فاجعه۵۷ آنقدر بزرگ و ویران کننده و ثمرهٔ و میوه آن آنقدر گندیده و بد بوست که وجدان هر انسان آزاده و دلسوزی را آزار دهد و قبول اشتباه و اعتراف به آن کوچکترین و کمترین کاریست که عاملان و مسببین آن میتوانند انجام دهند و توجیه و پا پافشاری بر اشتباه نشان دهنده ایران ستیزی و وقاحت و نادانیست هر چند که آب رفته به جوی باز گردانده نخواهد شد


  5. احمد هندی شیرازی
    7

    آقا رضا تقریبا حقیقت را بیان کرده اند اما باید نقش انگلیس در به قدرت رساندن کثافت الله روح الله خمینی ملعون را هم درنظر بگیرید با توجه به اینکه آمریکا نوکر دست اول انگلیس بوده وهست و ریاست جمهوری آن تدارکاتچی بیش نیستند وهمه عضو ام آی شش انگلیس عمل می کنند و هرکسی عنوان توهم و توطیه را انکار کنند خودش یا منافعی از انگلیس دارد ویا خودش جاسوس انگلیس است .


  6. علیرضا
    8

    آقای دل خواسته یکی از علل فجایع ۵۷ همین ذهن گرایی ها انهم بر هیچ پایه واستدلالی که با واقیتهای رخ داده استوار باشد نبوده که هنوز هم ادامه دارد و انهم بر اساس خواسته دل …البته با اینگونه گفتار و رفتار کاملا آشنا ایم که توسط ذوب شدگان در ولایت و یاران دیروز و امروزشان هم مدام در حال نمایش است. ضمن اینکه باز همچون حکومتیان تان بخوداجازه میدهید که قاضی القضات مملکت باشید و بجای ملتی تصمیم بگیرد که چه کسی خیانت کاراست یا نه، اشتباه کرده است و حکم به نادانی و وقاحت آنان صادر میکنید. و این همان کاریست که یک داعشی میکند با این تفاوت که محیط جامعه فعلی ایران بشما اجازه این را نمیدهد که علنی سراز بدن دیگران که بخشی از حقایق را مستدل افشا میکنند جدا کنید. ….