Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
پاورقی

«این لباس اندازم نیست»

2013 October 01

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل بیست و یکم

 تی‌شرت خونی‌ام را شسته بودم و آویزان کرده بودم روی دریچه‌ی سلول. پیراهن زندان تنم بود که دکمه‌هایش بسته نمی‌شد. مراقب صدایم زد. بلند شد و رفتم سمت در. گفت «این چه وضعیه؟ دکمه‌هاتو ببند!» گفتم «این لباس اندازم نیست. قرار بود یه سایز دیگه‌شو بهم بدن.» گفت «نمی‌شه که این‌جوری بری بازجویی. لباس دیگه نداری؟» گفتم «چرا اما شستمش؛ خیسه!» گفت «برو همون رو بپوش.» و دوباره شروع کرد به غر زدن. پیراهن زندان را در آوردم. بچه‌ها که تن کبودم را دیدند، نچ‌نچ کردند. تی‌شرتم را برداشتم و پوشیدم. خیس بود و لکه‌ی خون هم از رویش پاک نشده بود.

فصل بیست و دوم

 شهرام عرق‌کرده از اتاق آمد بیرون. گفت «کولر رو می‌زنی؟» گفتم «خرابه!» غرغر کرد و دوباره رفت داخل اتاق. در هال فقط من بودم و پسر جوانی که اسمش را صدا نمی‌زدند و پشت لپ‌تاپم نشسته بود. ابراهیم از اتاق بیرون آمد. رفت طرف آشپزخانه. گفت «کولر خرابه؟!» لیوانی برداشت. «چه‌قدر همه‌چی رو خاک گرفته.» گفتم «خب کسی خونه نبوده دیگه!» لیوان را از آب پر کرد و نوشید. گفت «بابا مامانت نبودن، غذا رو چه‌کار می‌کردی؟» گفتم «یا غذا آماده می‌خوردم یا از بیرون می‌گرفتم.» شهرام هم که از اتاق بیرون آمده بود، گفت «ناهار خوردی؟» گفتم «آره.» گفت «پس وضعت از ما بهتره. ما هنوز ناهار هم نخوردیم» گفتم «آره. تازه کولر سلولمون هم خراب نیست!» خندیدند. ابراهیم از روی ماشین لباس‌شویی، کاغذی را برداشت و شروع کرد به خواندنش. پوزخندی زد و کاغذ را داد به شهرام. گفت «دستور کار کردن با ماشین لباس‌شوییه.»

 فصل بیست و سوم

 کنار دیوار دراز کشیده بودم. چراغ‌ها را خاموش کرده بودند؛ اما هنوز بیدار بودیم. هنوز درد داشتم. حسین و مجتبا آن طرف سلول حرف می‌زدند. مجتبا انگار که یک چیز جدید دیده باشد، گفت «شاید واقعن ما جوگیر شده بودیم. حسین راست می‌گه. خب بیرون همش با کسایی بودیم که باهامون هم‌نظر بودن!» حوصله‌ی بحث نداشتم. فقط گفتم «آره اما الانم همش با کسایی هستی که نظر مخالف تو رو دارن!» حسین خندید. مجتبا چیزی نگفت. من هم کم‌کم داشت خوابم می‌برد. نمی‌دانم چه‌قدر گذشته بود که از خواب بیدار شدم. با حالتی شبیه به هذیان گفتم «حسین کی صبح می‌شه؟!» حسین هم لابد بین خواب و بیداری جواب داد «هنوز مونده!» دوباره خوابم برد. باز نمی‌دانم چه‌قدر گذشت که بیدار شدم. گفتم «حسین چه‌قدر تا اذون مونده؟» حسین گفت «چه‌کار داری؟» گفتم «می‌خوام برم دست‌شویی!» حسین گفت «تو یکی از بطری‌های خالی بشاش! البته باید مواظب باشی یه جوری که نفهمن، بعدش تو توالت خالیش کنی.» به دردسر و سختی‌اش نمی‌ارزید. دوباره خوابم برد. نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. صدای باز شدن در‌ها و پای مراقب‌ها می‌آمد. مثانه‌ام نزدیک بود منفجر بشود. به سختی بلند شدم و ایستادم. داشتند اذان می‌گفتند.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,