Saturday, 18 July 2015
30 November 2020
پاورقی

«رقص باله»

2013 October 06

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل بیست و هفتم

 روی پله نشسته بودم. از دور صدایشان می‌آمد. مشغول لیست کردن وسایلم بودند. بازجوی سرپایی آمدم پیشم و گفت «تو کیفت هیچ‌چی پول نبوده؟» گفتم «نه!» گفت «مطمئنی؟ بعد نری بگی پولامو برداشتنا.» بعد از بازجویی اولیه، لحنشان عوض شده بود. یکیشان گفت «اینم وسایل کپل!» قبلش می‌گفتند «چاقال!» کیفم را گذاشتم روی زانویم. بازجوی سرپایی دوباره آمد نزدیکم؛ گفت «بازم آب می‌خوای؟» گفتم «نه! چشمم می‌سوزه!» دستش را کرد زیر چشم‌بند و چشم‌هایم را مالاند. گفتم «خودم می‌تونم به چشمم دست بزنم؟» گفت «آره! فقط چشم‌بندت نره بالا!» بقیه هم داشتند اضافه می‌شدند. وسایل به دست و منتظر، نشسته روی پله‌ها. بازجوی سرپایی به کسی که روی پله‌ی بالایی نشسته بود، گفت «حاج خانم شما دیگه چرا؟ ناسلامتی سنی ازتون گذشته!» زن آرام جواب داد «من‌و اشتباه گرفتن!» بازجوی سرپایی از دور، بلند گفت «اشتباه؟! پس این اسپری سبز تو کیف‌تون چه‌کار می‌کنه؟»

 فصل بیست و هشتم

 دل‌شوره داشتم. کز کرده بودم گوشه‌ی سلول. بقیه سعی می‌کردند من را از حالی که داشتم بیرون بیاورند. حسین پیشنهاد داد بازی سلول قبلیمان را راه بیندازیم. حسین اسم بازی‌گرهای سینما را بگوید و من درباره‌ی روابط خصوصیشان حرف بزنم. حاجی معتمد که فهمید بازی از چه قرار است، با خنده گفت «تو همین حال بمونی بهتره!» بالاخره تصمیم گرفتند که پانتومیم بازی بکنیم. مجتبا شروع کرد به بازی. من باید حدس می‌زدم. جواب دو کلمه‌ای بود. مجتبا صورت‌ش را می‌کشید. چیزی نمی‌فهمیدم. مجتبا چیزی را می‌انداخت داخل یک جا. باز چیزی دست‌گیرم نمی‌شد. حتا با حرف زدن خواست منظورش را برساند. گفت «آشغالامون رو تو چی می‌ریزیم؟» گفتم «کیسه!» همه با هم گفتند اه. فایده‌ نداشت. منظورش را نمی‌گرفتم. آخر ناامید شد و جواب را گفت «جراحی پلاستیک!» حالا نوبت من بود که بازی کنم. گفتم «من بازی کردن بلد نیستم!» اصرارشان فایده نداشت. حاجی معتمد داوطلب شد برای نقش بازی کردن. حسین در گوش حاجی کلمه‌ای را گفت. حاجی آمد وسط سلول. با آن هیبت و هیکل، روی یک پایش ایستاد و دست‌هایش را باز کرد و گردنش را چرخاند. از خنده ترکیدیم. صدای خنده‌مان آن‌قدر بلند بود، که مراقب اصلی، ابوالفضل، سر و کله‌اش پیدا شد. تشر زد «چه خبره؟» حسین جواب داد «داریم بازی می‌کنیم!» ابوالفضل گفت «مگه این‌جا شهر بازیه؟ زندونه‌ها. جمع کنید بابا!» خنده‌هایمان را قورت دادیم. حاجی هم نشست سر جایش. به حسین گفتیم «لااقل جواب رو بگو.» حسین گفت «رقص باله!»

 فصل بیست و نهم

 صدتایی سی‌دی، دو تا کیس کامپیو‌تر، بطری‌های خالی اسمیرنوف و هنسی، ریسور و یک تکه پارچه‌ی سبز را جمع کرده بودند وسط هال. ابراهیم پشت لپ‌تاپ نشسته بود و داشت عکس‌هایی که سیو کرده بودم را تماشا می‌کرد. ذوق زده گفت «شهرام بیا ببین! این دختره!» شهرام کنارش نشست. آقامهدی از اتاق بیرون آمد. شهرام بهش گفت «عکس تمام کسایی که بازجویی کردی این‌جاست، اون دختره هم هست!» آقامهدی گفت «ببینم!» دید و خندید. کارشان دیگر تمام شده بود. ابراهیم بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. گفت «مواد مخدر نداری؟» گفتم «نه!» گفت «بابات چی؟» خندیدیم. گفتم «نه!» در  کابینت‌ها را باز کرد. «بار چی؟ بار ندارین؟» چیزی پیدا نکرد. در یخچال را باز کرد و نگاهی انداخت. سرش را آورد پایین. دست کرد و بطری را برداشت. گفت «این چیه؟» چیزی نگفتم. بقیه حواسشان جلب شد. ادامه داد «مشروبه. چی پیدا کردم. گذاشته بودی خنک بشه؟ چه جلبی هستی!» بطری‌های خالی دیگر به دردشان نمی‌خورد. همه را جمع کردند و سرجایشان گذاشتند. بطری بلک‌اند وایت، پر و خنک، وسط هال بود.

داستان پاورقی را از ایبجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,