Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
پاورقی

«پیش‌نماز ایستادن مسئولیت دارد»

2013 October 10

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل سی و سوم

حسین دست‌هایش را به اندازه‌ی یک لیمو متوسط گود کرده بود و به سمت بالا گرفته بود؛ گفت: «الان نصفه جمعیت دنیا منتظر من هستن که برم سراغ‌شون!» شب شده بود. روی پتو‌هایمان دراز کشیده بودیم. حسین غلت زد سمت من و گفت «حالا صبر کن آزاد بشیم، دوتایی با هم می‌ریم دختر بازی!» خندیدم. گفت «جدی می‌گم. اتفاقن از تیپایی مثل تو خوش‌شون می‌آد.» هیچی نگفتم. فقط نگاهش کردم. گفت «انقدر که موجودات عجیبی هستن!» گفتم «حالا صبر کن از این‌جا بریم بیرون اول.» حسین گفت «تو آزاد بشی اولین کاری که می‌کنی چیه؟» گفتم «می‌رم خیابون ایتالیا. یه آب‌خوری اونجا هست، خیلی آبش خوبه!» حسین گفت «یعنی چی؟!» گفتم «نمی‌دونم. آبش خیلی خنک و شیرینه. شب قبل از این‌که دست‌گیر بشم، اونجا بودم و یه عالمه آب خوردم، خیلی حال داد!» حسین دوباره به پشت خوابید. به سقف خیره شد. گفت «می‌ریم بیرون. تو اول برو خیابون ایتالیا آب بخور، بعد هم دو تایی می‌ریم دختر بازی!»

فصل سی و چهارم

سرم را انداخته بودم پایین و راه می‌رفتم. کل حیاط بیست قدم هم نبود. سنگ، سنگ، سنگ شکسته، باغچه‌ی کوچک، شیر آب و در آهنی بسته. گاهی هم که سرم را بالا‌تر می‌آوردم، دیوار، شیب، نرده‌ها و جایی شبیه به تراس را از زیر چشم‌بند می‌دیدم. راه می‌رفتم و زیر لب ذکر می‌گفتم. مجتبا از کنارم رد می‌شد و «ابی» می‌خواند. دکتر کرمی هم زیر لب چیزهایی می‌گفت که نمی‌شنیدم اما مشت زدنش به دیوار آجری را می‌دیدم. حسین آن بالا، که مثل تراس بود، نشسته بود و روزنامه می‌خواند. کمی بیشتر دقت و فضولی کردم. روزنامه‌ی اطلاعات می‌خواند. همان‌ور هم پیرمردی با ریش سفید و پیراهنی روی شلوار، ایستاده بود که «سید» صدایش می‌کردند. می‌گفتند یکی از قدیمی‌ترین زندان‌بان‌ها است. از راه رفتن و هی به دیوار و در بسته رسیدن و دوباره چرخیدن، خسته شدم. وسط حیاط، روی لبه‌ی سیمانی باغچه نشستم. به ثانیه نکشید که صدای «سید» بلند شد. «چرا نشستی؟» زیر لب گفتم «خسته شدم!» گفت «بلند شو، گلا رو خراب کردی!» چاره‌ای نبود. بلند شدم و دوباره راه افتادم. سنگ، سنگ، سنگ شکسته، باغچه‌ی کوچک، شیر آب و در آهنی بسته.

فصل سی و پنجم

بطری را که پر کردم، شیر آب را نبستم. آستین‌هایم را بالا زدم و دست‌هایم را شستم. بعد صورتم را. دست‌ چپم را کاسه کردم و گرفتم زیر شیر. آب جمع شده را ریختم روی آرنج دست راست. بعد آن یکی دست را کاسه کردم و این‌بار ریختم روی آرنج دست چپ. نوک انگشتانم را از وسط سر کشیدم تا نزدیک پیشانی. آخر هم پنجه‌ی پاهایم را خیس کردم. حسین که داشت نگاهم می‌کرد، گفت «پس تصمیم گرفتی نماز بخونی؟» گفتم «آره!» پشت در دست‌شویی ایستادیم. چشم‌بند‌ها را زدیم و مراقب را صدا کردیم. سرمان را پایین انداختیم و رفتیم سمت سلول. دمپایی‌ها را در آوردیم و وارد شدیم. نشستم سر جایم. حاجی هنوز خواب بود. چند دقیقه‌ای که گذشت، بیدار شد. حسین گفت «حاجی باید امروز وایسی پیش‌نماز، حامد می‌خواد نماز بخونه.» حاجی اول نه آورد که پیش‌نماز ایستادن، مسئولیت دارد و از این حرف‌ها اما آخر با اصرار من و حسین قبول کرد. ایستاد جلو و ما هم پشت سرش. چیز زیادی بلد نبودم. کتاب دینی، به اندازه‌ی‌‌ همان وضو گرفتن، در حافظه‌ام مانده بود. قرار بود حاجی بلند‌تر بخواند و من هم همان‌ها را تکرار کنم. نماز که تمام شد، حسین از خنده غش کرد. گفت «انقدر بدنت خشکه، که وقت رکوع و سجود قرچ قرچ صدا می‌داد. حالا خوبه صداهای دیگه ازت در نیومد!» خندیدم و نشستم سرجایم، گوشه‌ی دیوار. حاجی هم نشست. گفت «اولین بارت بود نماز می‌خوندی؟» گفتم «آره!» گفت «ایشالا حالا که نماز خوندی، گره از کارت باز می‌شه.» گفتم «ایشالا!»

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,