Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
پاورقی

«آقامهدی از بهترین بازجوهای این‌جاست»

2013 October 20

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل چهل و ششم

وسط اتاق دنگال به پهلو دراز کشیده بودم؛ با چشم‌بند روی چشم‌هایم. کسی به جز دست‌گیر شده‌ها در اتاق نبود، چراغ‌ها هم خاموش بودند اما دلم نمی‌خواست چشم‌بند را کنار بزنم و در و دیوار و میله‌ها و ‌‌در نهایت تصویر محو آسمان را ببینم و بعد حدس بزنم کجا هستم. ساعت حتمن از نیمه‌شب گذشته بود. چشم‌هایم داشت بسته می‌شد. به فردا هم فکر نمی‌کردم. انگار هیچ حس و فکری نداشتم. داشت خوابم می‌برد که وسط سکوت شب و دیوار‌ها، صدای نعره‌های یک نفر بلند شد. یکی که یک‌بند به در می‌کوبید. هیچ‌کس جواب‌ نمی‌داد. پسر فریاد می‌کشید «تو رو خدا یکی بیاد. دارم از دل درد می‌میرم.» یکی دیگر از دست‌گیر شده‌ها با بی‌حوصله‌گی گفت «خفه شو دیگه!» پسر اما ول‌کن نبود. التماس می‌کرد، داد می‌کشید و آخر به گریه افتاد. از دور صدای یکی از لباس شخصی‌ها آمد «چه خبره؟ هان؟» پسر گریه می‌کرد و التماس که برود توالت. لباس شخصی گفت «برو بخواب بابا. تا فردا خبری از توالت نیست.» و رفت. پسر هنوز التماس می‌کرد؛ با صدای ضعیف‌تر. باز‌‌ همان صدای قبلی آمد «خفه شو دیگه! بذار بخوابیم.» پسر دوباره به در کوبید. لباس شخصی دوباره سر و کله‌ش پیدا شد «اه! برو بگیر بکپ دیگه. چیه؟ هان؟» پسر دوباره شکم درد و احتیاجش به توالت را توضیح داد. لباس شخصی کمی نرم شد. در را باز کرد. پسر هنوز گریه می‌کرد و «تو رو خدا»، «تو رو خدا» می‌گفت. لباس شخصی گفت «چته دیگه؟ در رو باز کردم. بیا برو توالت. فقط به چشم‌بند دست نمی‌زنیا. کسی دیگه نمی‌خواد بره توالت؟» یکی دو نفر دیگر هم بلند شدند. صدای گریه‌ی پسر و قدم‌های دیگران دور و دور‌تر شد. سکوت برگشت به اتاق.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

فصل چهل و هفتم

تی‌شرتم را گرفتم زیر دوش و شروع کردم به چنگ زدنش. نصفه‌نیمه شستمش و بعد انداختمش روی در حمام و خودم رفتم زیر دوش. تازه از بازجویی آمده بودم و هنوز ذهنم درگیر داستانم و شخصیت‌هایش بود که هی داشتند به هم پیچ می‌خوردند و من را گرفتار‌تر می‌کردند. زیر لب با خودم حرف می‌زدم «خدایا! منو از این‌جا ببر بیرون… خدایا! رحم کن! رحم کن!» بغضم ترکید. زدم زیر گریه. آب با فشار کم می‌ریخت روی صورتم و با اشک‌ها قاطی می‌شد و می‌رفت توی چاه حمام. شیر آب را بستم. تی‌شرتم که هنوز خیس بود را پوشیدم و شلوارم را پا کردم و آمدم بیرون. دو سه نفر داخل دست‌شویی بودند. جا خوردم. در آن چند روز به جز هم‌سلولی‌هایم کسی را ندیده بودم. بچه‌های سلول دیگر بودند که داشتند حمام را می‌شستند. یکی‌شان که کنار دست‌شویی ایستاده بود، گفت «شما رو برای چی گرفتن؟ تو کدوم ستاد بودی؟» گفتم «ستاد شهرک اکباتان…» گفت «آهان! ستاد هنرمندان!… هم‌سلولی‌هات کیا هستن؟» گفتم «حسین درخشان و…» گفت «اِ با حسین اینا هستی. حمزه غالبی هم هست؟» گفتم «نه!» مراقب از پشت در صدایم زد. حوله‌ام را برداشتم که بروم. پسر کنار دست‌شویی گفت «راستی اسمت چیه؟» گفتم «حامد احمدی… اسم شما چیه؟» گفت «من پسر حجت‌الاسلام زم هستم.» دقیق‌تر نگاه کردم. بابت این‌که خودم نفهمیده بودم، تعجب کردم؛ گفتم «اِ آره… شما رو برای چی گرفتن؟» گفت «گر حکم شود که مست گیرند… در شهر هر آن‌که هست گیرند» مراقب در دست‌شویی را باز کرد. چشم‌بندم را زدم و راه افتادم.

فصل چهل و هشتم

از دست‌شویی برگشتم و دوباره نشستم روی صندلی؛ پشت میز. بازجو سوال جدیدی نوشت و برگه را گذاشت جلویم. چشم‌بند را کمی بالا‌تر بردم و سوال را خواندم. «چه شعارهایی در تجمع می‌دادید؟» شروع کردم به نوشتن. «ابطحی با اعتراف، بی‌اعتراف دوسِت داریم»… «یا حسین… میرحسین»… «مرگ بر دیکتاتور»… «کروبی کروبی…» جوهر خودکار کم‌رنگ شد. روی کاغذ فشارش دادم اما دیگر به سختی می‌نوشت. گفتم «این خودکار نمی‌نویسه.» بازجو گفت «بگیر.» روان‌نویسش را گرفتم و باقی شعار‌ها را نوشتم و برگه را دادم بهش. لابد داشت جواب‌ را می‌خواند و سوال جدیدی می‌نوشت که حرف نمی‌زد. بازجو گفت «فکر می‌کنی منظور مردم از دیکتاتور کیه؟» گفتم «احمدی‌نژاد!» گفت «نترس. دردسری برای شما درست نمی‌شه. اون چیزی رو که فکر می‌کنی، بگو.» گفتم «به نظرم منظورشون احمدی‌نژاده.» گفت «دلیلت چیه؟» گفتم «چون احمدی‌نژاد رییس‌جمهور شد دیگه!» چیزی نگفت. از برگه و سوال جدید هم خبری نشد. بعد از چند لحظه سکوت، شروع کرد به حرف زدن «اگه هم‌کاری کنی، منم کمکت می‌کنم. فقط یادت باشه راست بگی. چون هر دروغی که بگی بیشتر تو دردسر می‌افتی. به قول امام صادق: النجاه فی الصدق. می‌دونی یعنی چی؟» گفتم «آره» گفت «یعنی نجات در راست‌گوییه.» صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی زمین آمد. بازجو از جایش بلند شد. صدای دیگری از سمت در آمد «هم‌کاری کرد؟» بازجو گفت «آره. پسر خوبیه. داره هم‌کاری می‌کنه.» صدای دیگر گفت «خیلی شانس اوردی. آقامهدی از بهترین بازجوهای این‌جاست.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,