Saturday, 18 July 2015
29 November 2020
پاورقی

«عین خود صدام شدی»

2013 October 24

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل پنجاه و سوم

 «فرق ما همین یه دره. شما اون‌ور درین. ما این‌ورش. پس فردا هم آزاد می‌شین می‌رین اما ما این‌جا میمونیم.» ابوالفصل پشت در ایستاده بود و با حاجی حرف می‌زد و سعی می‌کرد آرامش بکند. قرار بود چند نفر نماینده از مجلس یا قوه‌ی قضاییه برای سرکشی به زندان بیایند و حاجی قصد داشت اعتراض بکند و مراقب‌ها افتاده بودند به هول و ولا و مهربان و مظلوم شده بودند. حاجی که دم در نشسته بود، با رفتن ابوالفضل، آمد عقب‌تر و به دیوار انتهای سلول تکیه داد و شروع کرد به مرور فردا که به نماینده‌ها چه چیزهایی بگوید. حسین اما خوش‌بین نبود. گفت «حالا که فهمیدن می‌خواین اعتراض کنید، نمی‌ذارن نماینده‌ها بیان سلول ما.» حاجی گفت «وقتی اومدن، می‌زنم به در.» نزدیک اذان مغرب بود. یکی از مراقب‌ها در زد و بعد از دریچه‌ی پایینی غذای حاجی که روزه بود را گذاشت داخل سلول. سالاد الویه بود. حاجی قبلن هم خورده بود. جزو غذاهای زندان نبود و از رستوران فقط برای مراقب‌ها و مسئولان زندان می‌آوردند. حسین گفت «من چن بار اعتراض کردم که چرا واسه ما از بیرون غذا نمی‌آرن. گفتم حتا حاضرم پول‌ غذا رو خودم بدم اما قبول نکردن.» افطار که شد، حاجی ظرف غذا را باز کرد و کمی خورد. گفت «آره همون الویه‌ی قبلیه. مزه‌ی الویه‌ی خونه‌گی رو می‌ده.» بعد برای هر کدام از ما، یک لقمه گرفت و داد بهمان. الویه مزه داشت. شوری خیارشور، ترشی آب‌لیمو، تندی سس مایونز با سیب‌زمینی و مرغ نرم توی دهانم پخش شدند و رفتند پایین، خیلی زود! لقمه‌ی کوچکم تمام شد. کل ظرف الویه پنج لقمه هم نشد. اما به اندازه‌ی تمام غذاهایی که تا آن روز در زندان خورده بودم، مزه داشت. مزه‌ی غذای بیرون.

فصل پنجاه و چهارم

مراقب در ساختمان بازداشت‌گاه را باز کرد. از زیر چشم‌بند هم نور معلوم بود. وارد فضای باز شده بودیم. یک حیاط بود. شیبی کم ارتفاع و کوتاه که منتهی می‌شد به یک در. مراقب جلو می‌رفت و من پشت سرش. جلو پایم را نگاه می‌کردم و حواسم به دری بود که نمی‌دانستم به کجا باز خواهد شد. یک دفعه همه‌چیز کج و کوله شد. به جای زمین، آسمان، نصفه‌نیمه، جلو چشم‌هایم بود و در پیش‌رو کج شده بود و از دور‌تر مراقب را می‌دیدم که به طرفم می‌آید. از بالای بلندی افتاده بودم پایین. حواسم به عرض شیب نبود و کمی پایم را آن‌ور‌تر گذاشته بودم و حالا پخش زمین، وسط حیاط بودم. مراقب رسید و دستم را گرفت. بلندم کرد و شروع کرد به تشر زدن «حواست کجاس؟ هان؟» جوابی ندادم. گفت «حالت خوبه؟» گفتم «آره.» دستم را گرفت و غرولندکنان کشید به طرف در.

فصل پنجاه و پنجم

وارد سلول شدم. حسین تنها نشسته بود. تا من را دید، خندید. گفت «قیافه‌ات عین مجاهدین شده… نه عین خود صدام شدی!» نشستم. حسین هنوز نگاهم می‌کرد و می‌خندید. گفت «بذار نقاشیت رو بکشم.» کاغذ و خودکارش را آورد. چند تا از کاغذ‌ها را داد به من. گفت «اگه می‌خوای بخون. یه قصه‌ی کوتاه‌س و یه طرح هم واسه سایتم چلغوز.» کاغذ‌ها را گرفتم. حسین هم مشغول کشیدن نقاشی شد. نوشته‌ی مربوط به چلغوز را سرسری خواندم. یک مصاحبه‌ی خیالی و طنز بود با میرحسین موسوی. چیزی که نوشته بود تقریبن‌‌ همان حرف‌های موسوی در مصاحبه‌ها و بیانیه‌هایش بود. رفتم سراغ قصه‌ی کوتاه. داستان آرایش‌گری بود که قاتل پسرش که یک مامور زمان شاه بود، می‌آمد در سلمانی‌اش و زیر دست و تیغش می‌نشست و آرایش‌گر دو دل بود که طرف را بکشد یا نه. حسین نقاشی‌اش تمام شد. نگاهی به تصویری که کشیده بود، کرد و گفت «فهمیدم شبیه کی شدی. رسول ملاقلی‌پور!» نقاشی را نشانم داد. یا واقعن شبیه ملاقلی‌پور شده بودم یا من را شبیه به ملاقلی‌پور کشیده بود. گفت «اگه اجازه می‌دادن کاغذ ببری بیرون، می‌دادم به خودت.» کاغذ را پس دادم. در باز شد. حاجی آمد داخل. قیافه‌اش عوض شده بود. صورت او را هم با تیغ تراشیده بودند.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,