Saturday, 18 July 2015
23 November 2020
پاورقی

«کی از پول‌ بدش می‌آد»

2013 November 01

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل شصت و دوم

 کم‌کم داشت دل‌شوره‌ی بازجویی فردا شروع می‌شد. نزدیک نیمه‌شب بود و باید می‌خوابیدم. هنوز نشسته بودم و زل زده بودم به روزن و شاخه درختی که زیر نور ماه معلوم بود. گاهی بادی می‌آمد و برگ درخت تکانی می‌خورد. همه گرفته و ساکت بودیم. حسین گفت «ناراحت نباش. تا آخر هفته آزاد می‌شی.» هیچی نگفتم. برای این‌که حال و هوایم را عوض کند، خندید و گفت «مثل این‌که یادت رفته من کیفرخواست می‌نویسم!» به حسین نگاهی کردم و گفت «آره. اون منو آزاد می‌کنه.» نگاهش رفت سمت روزن. گفتم «اون برگ ِ خداست؛ اون منو نجات می‌ده.» حسین مات نگاهم کرد. مانده بود چه بگوید. برای بار هزارم گفتم «وقتی آزاد شدم، می‌رم خیابون ایتالیا؛ آب می‌خورم.» حسین دراز کشید. گفت «بگیر بخواب. خیالت راحت؛ فردا پس فردا آزاد می‌شی.» بیرون، آن‌ور روزن، برگ هنوز داشت تکان می‌خورد.

فصل شصت و سوم

 اذان مغرب تمام شده بود. منتظر نشسته بودیم که مراقب‌ها از راه برسند تا برویم دست‌شویی. تلویزیون برعکس همیشه که بعد از اذان خاموش می‌شد، روشن مانده بود. آهنگ تیتراژ اخبار ورزشی شبکه سه شروع شد. حسین گفت «یادشون رفته تلویزیون رو خاموش کنن.» گوش‌هایمان را تیز کرده بودیم برای صدایی که تا آن روز در زندان نشنیده بودیم. اخبار شروع شد. صدای «معصومی» بود. داشت نتیجه‌ی بازی دوستانه‌ی تیم ملی فوتبال ایران و بوسنی را می‌گفت؛ اولین بازی تیم ملی با افشین قطبی بعد از حذف در مقدماتی جام جهانی. «ابتدا تیم بوسنی دو-صفر جلو افتاد اما با تعویض‌هایی که انجام شد، تیم ایران توانست بازی را با گل‌های نوروزی و شجاعی به تساوی بکشاند و در دقیقه‌ی ٩٠ گل سوم توسط آندارنیک … » تلویزیون خاموش شد. لابد نماز مراقب‌ها تمام شده بود. صدای کشیده شدن دمپایی‌شان روی زمین می‌آمد. یکی‌شان تقه‌ای به در زد. بلند شدیم که برویم دست‌شویی.

 فصل شصت و چهارم

 «پولا چه‌قدر بود؟» «سه میلیون.» «چه‌قدرش رو خرج کردی؟» «٢۵٠هزار تومنش رو.» «چه‌‌قدرش مال خودت بود؟» سریع در ذهنم ٨٠٠ هزار تومان را از سه میلیون کم کردم؛ گفتم «دو میلیون و ٢٠٠» آقامهدی مکثی کرد و گفت «پولای خودت رو از کجا اورده بودی؟ » جواب دادم «مامانم قبلن از این‌که بره مسافرت بهم داده بود.» گفت «پولایی که از جلالی گرفته بودی، تراول بود دیگه. شاید بشه پی‌گیری کرد، معلوم بشه از کجا اومده. اون ٢۵٠ هزار تومن رو کجا خرج کردی؟» گفتم «از سوپر خرید کردم. چیز خاصی نخریدم.» «از کدوم سوپر؟» «یه دونه سوپر نزدیک خونه‌مون؛ بالاتر از بیمارستان آسیا. یه سوپر هم پایین‌تر از ورزش‌گاه شیرودی هست؛ یه تراول پنجاهیم رو اون‌جا خورد کردم.» آقامهدی از جایش بلند شد. صدای راه رفتنش را می‌شنیدم. گفت «آخه تو که نیاز مالی نداشتی. مادرت وقتی برای سه ماه می‌رفته مسافرت، بهت دو میلیون و ٢٠٠ هزار تومن داده. پس به خاطر چی از اونا پول گرفتی؟» مانده بودم چه جوابی بدهم. کمی فکر کردم؛ گفتم «کی از پول‌ بدش می‌آد. می‌دادن، گرفتم دیگه. شما از پول بدتون می‌آد؟» آقامهدی خنده‌ای کرد و گفت «نه بدم نمی‌آد. اما همین‌جوری از کسی پول نمی‌گیرم.» برای این‌که بحث را تمام کنم و خلاص بشوم، گفتم «من اشتباه کردم!»

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,