Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«روز اعدام مادر، ساده بود»

2013 November 01

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

 

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

هر روزی که دل‌گیر بود کلاغ‌ها الکی و بی‌خود بیشتر و بیشتر صداشون بلند می‌شد. همه ساکت و بی‌صدا توی یک عصر مسخره و دل‌گیر نشستن دور هم دیگه و حتا وقتی می‌خوان با هم حرف بزنن آروم و زیر لبی حرف می‌زنن. «احسان» کوچولو چند باری رفت سرک کشید. بیشتر از وضع اتاق عصبی می‌شد. محبت‌های مصنوعی، دست روی سر کشیدن‌های بی‌جهت. از این‌که کسی به سر و کله‌اش و موهاش دست بزنه هیچ خوشش نمی‌اومد. تازه وقتی می‌دونست واقعی نیست بیشتر حرصش می‌گرفت. آخه «صغرا خانم» زن عموی بابا برای چرا باید من رو ناز و نوازش کنه. خودش را حبس کرد توی اتاق آخر حیاط. خونه خیلی بزرگ بود و اتاق زیاد داشت. از اساس کل خونه خشتی بود. بگذریم که سال پیش بابا بزرگ قبل از اعدام بابا به هوای این‌که فکر می‌کرد بابا و مامان برمی‌گردن، روی خشت و گل‌ها را گچ کشید و رنگ کرد. یک زرد خیلی زشت که بعد از اولین بارون‌ها روشنایی و درخشندگی خودش را هم از دست داد و همه‌چیز بی‌حال و بی‌رمق و بی‌روح‌تر از قبل شد. احسان خیلی نمی‌دونست اعدام چیه. فقط می‌دونست هر چی هست چیز خوبی نباید باشه. چون اگه چیز خوبی بود ازش نمی‌خواستن توی مدرسه و جلوی بچه‌ها بگه که پدرش سکته کرده.

1

البته ناظم و مدیر می‌دونستن و گاهی وقت‌ها که به هر دلیلی پاش به دفتر مدرسه می‌رسید خصوصن ناظم سعی می‌کرد با مهربونی از زیر زبونش در بیاره که توی خونشون شب‌ها چه حرف‌هایی زده می‌شه. یا مثلن پدربزرگش موقعی که اخبار می‌بینه، وقتی عکس «آیت‌اله خمینی» می‌آد روی تصویر تلویزیون چی می‌گه. اما احسان دیگه خوب بلد بود جواب‌شو بده. حسابی یاد گرفته بود خودش را بزنه به حماقت.

صدای کلاغ‌ها اعصاب خردکن بود. نه این‌که بیشتر از روزهای قبل غارغار کنن. ولی امروز بدجوری روی اعصاب بودن. همش تقصیر این درخت خشکیده نزدیک اتاقش بود. شاخه‌های بلندش توی شب‌ها وقتی از خواب می‌پرید باعث وحشتش بود و الان هم باعث جمع شدن دسته کلاغ‌ها. مداد قرمز درست نمی‌نوشت. با زبونش خیسش کرد تا قرمزش خوش رنگ‌تر بشه.

 آن مرد اسب دارد.

هم‌کلاسیش، «رضا» می‌گفت: پدرش سوارکار اسب هست. برای همین هر وقت این درس را می‌نوشت و می‌خوند یاد رضا و پدر رضا می‌افتاد. بابابزرگ می‌گفت: اون وقت‌ها که شمال بودن و بابا هنوز جوون بوده اسب داشتن. ولی احسان هیچ وقت یادش نمی‌اومد که با دیدن کلمه اسب به یاد پدر افتاده باشه. برای این‌که زیاد چیزی از هیچ‌کدوم‌شون یادش نمی‌اومد. نه پدر نه مادر. از وقتی یادش می‌اومد گوشه این اتاق بوده. همین جا. نزدیک این درخت بلند پر از کلاغ.

2

چندباری خواست ببرنش زندان دیدن پدر و مادرش. اما کسی این کار رو نکرد. ته دلش خودش هم نمی‌خواست بره دیدن‌شون. می‌ترسید. انگار که باور کرده بود که اونا آدمای خوبی نباشن. چندباری دیده بود که آدمای مذهبی حتا خود پدربزرگ برای هدایت‌شون دعا می‌کنن. پس حتمن کار بدی کردن. شاید رعایت من رو می‌کنن و همه چی را بهم نمی‌گن. شاید وقتی بزرگ‌تر بشم بلاخره بفهمم اون‌ها چه کردن. اون کتاب‌هایی که بابابزرگ انداخته توی چاه و روشون اسید ریخته چی بودن؟ یعنی چی توی اون کتاب‌ها نوشته بوده؟ لابد این‌قدر بد بوده که از اعدام هم بدتره. اگه نبود ازم نمی‌خواستن الکی بگم بابا سکته کرده.

احسان برای آخرین بار به مغزش فشار آورد که چی می‌تونه توی یک کتاب باشه که خوندنش تا این حد خطرناک باشه. چیزی به فکرش نرسید. بازم به نظرش رسید که باید صبر کنه بزرگ بشه تا بفهمه.

شب داشت از راه می‌رسید. آسمون سرخ‌سرخ شده بود. صدای گریه‌های خفه را از اتاق اونور حیاط می‌تونست بشنوه. می‌دونست چه خبره. از صبح خبر داشت. ولی نمی‌خواست بهش فکر کنه. مثل دفعه قبل همه بی‌سر و صدا و یواشکی گریه می‌کردن. هر کسی که صداش بلند می‌شد بقیه بهش تذکر می‌دادن که هیس هیس. یواش. همسایه‌ها می‌شنون.

3

صدای عمه از پشت در اتاقش ‌اومد. گوش‌هاش را تیز کرد. داشت به «خاله عزت» که گریه می‌کرد می‌گفت:

می‌دونم خواهرت اعدام شده. خیلی سخته. منم برای داداشم نتونستم گریه کنم و این از همش بد‌تر بود. ولی برای این بچه هم که شده آروم باش. همین محله دور و بر ما پر از خانواده شهید هست. نباید صدا بیرون بره.

 و خاله عزت که بغضش تازه از حرف‌های عمه باز شده بود بال‌های روسری را فرو کرد تو حلق خودش و تلخ گریست.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,