Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
پاورقی

«دکتر قرص‌هایش را نمی‌خورد»

2013 November 05

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل شصت و هشتم

گفت «مشکل ذهنی که نداری؟» داشتم فکر می‌کردم مشکل ذهنی یعنی چی. آقامهدی کلافه بود. من همان حرف‌های قبلی را مو به مو می‌گفتم. هر شب، قبل از خواب، کل قصه و شخصیت‌ها را برای خودم تکرار می‌کردم و فردا در برگه‌ی بازجویی می‌نوشتم و آقامهدی هم هرچه‌قدر جلالی حدودن ۴٠ ساله با موهای جوگندمی و رامین قد متوسط و بهاره‌ی موبلوند را کنار هم می‌گذاشت، به نتیجه نمی‌رسید. نمی‌توانست بفهمد پول‌ها از کجا آمده و پول دهنده‌گان و گیرنده‌گان کجا گم و گور شده‌اند که با این نشانه‌های دقیق و آدرس‌های کامل، نتوانسته‌اند هیچ‌کدام را دست‌گیر کنند. هرچه‌قدر هم سوال‌ها را تکرار می‌کرد تا بلکه تناقض و نکته‌ی جدیدی دستش را بگیرد، فایده‌ای نداشت. گفت «مشکل ذهنی که نداری. فیلم‌هایی که ازت گرفتیم، همه‌شون فیلم‌های آوانگارد اروپایین. کسی که این فیلما رو می‌بینه که مشکل ذهنی نداره. فیلما رو که دیدی؟» گفتم «آره!» و متوجه منظورش شدم. حالا فکرم رفته بود به این سمت که واقعن طرف مثلن گدار و آنتونیونی را می‌شناسد یا همین‌جوری از عکس‌های روی سی‌دی فهمیده فیلم‌ها به قول خودش «آوانگارد اروپایی» هستند. گفت «کسی که این فیلما رو می‌بینه، حتمن می‌فهمه دیگه. عقب مونده که نیست.» گفتم «آره! اما خب من چه‌کار کنم؟ من هر چی می‌دونستم گفتم.» سکوت کرد. چیزی نگفت. لابد کلافه‌تر شده بود.

 فصل شصت و نهم

 دکتر کرمی عصبانی بود. نشسته بود گوشه‌ی دیوار و داشت منفجر می‌شد. دنبال مجرم می‌گشت و به حسین چشم غره می‌رفت. آخر نتوانست تحمل بکند. آمد سمت حسین. گفت «من مال ایلم. حواست باشه. شب می‌خوابی، صبح بلند می‌شی، می‌بینی سرت رو سینه‌ته.» حسین چیزی نگفت. لبخند زد. من و مجتبا کپ کرده بودیم. حاجی آمد وسط و خواست دکتر را آرام بکند. حسین به مراقب‌ها گفته بود که دکتر قرص‌هایش را نمی‌خورد و بین آشغال‌ها و ظرف‌های غذا قایم‌شان می‌کند. قبلش هم با ما مشورت کرده بود. همه موافق بودیم که به مراقب‌ها خبر بدهد. چون دکتر قرص‌هایش را نمی‌خورد و حالش بد می‌شد. دکتر را برده بودند بیرون و گفته بودند دیگر قرص‌هایش دور نیندازد و حالا دکتر برگشته بود و دنبال منبع خبر می‌گشت و یقه‌ی حسین را گرفته بود. چون او اول صبح قرص‌ها را بین آشغال‌ها کشف کرده بود و دنبال صاحبش می‌گشت. دکتر کمی آرام شد. نشست سر جایش. چند لحظه با نصیحت‌های حاجی و سکوت گذشت. دکتر دوباره از جایش بلند شد. خودش را کشید طرف حسین. آرام و با لحن تهدیدآمیز گفت «خلاصه حواست باشه آقاپسر!» حاجی دوباره خواست پا در میانی کند اما حسین خون‌سرد گفت «من قضیه‌ی قرصا رو گفتم. چون اگه پیداشون می‌کردن برای همه دردسر می‌شد.» دکتر دوباره آتشی شد. حاجی سریع وسط را گرفت. دکتر رفت سر جایش نشست. زیر لب غر می‌زد و زیر چشمی حسین را نگاه می‌کرد. حالش از همیشه بدتر شده بود. تهدیدهایش داشت باورمان می‌شد.

فصل هفتادم

مجتبا افتاده بود سر لج و قد بازی در می‌اورد. هر چی بهش می‌گفتیم از دست‌شویی و توالت فقط خودمان استفاده می‌کنیم و خودمان هم باید تمیزش بکنیم، به خرجش نمی‌رفت. ایستاده بود یک گوشه و ما را نگاه می‌کرد و غر می‌زد که چرا ما باید توالت را تمیز بکنیم. من و حسین یکی یکی توالت‌ها را شستیم و منتظر ایستادیم دم در دست‌شویی تا مراقب‌ها بیایند. ابوالفضل آمد؛ چشم‌بندها را زدیم و راه افتادیم. ابوالفضل گفت «آخر توالتا رو نشستی؟» مجتبا گفت « نه!» ابوالفضل گفت «شماها چی؟» حسین گفت «شستیم!» ابوالفضل گفت «حالا حالت رو می‌گیرم که بفهمی این‌جا خونه‌ی خاله نیست.» داخل سلول شدیم. ابوالفضل هنوز تهدید می‌کرد و حرص می‌خورد «من که نمی‌تونم به حاجی و دکتر با اون سن و سال بگم توالت رو تمیز کنن. خودتون استفاده می‌کنین. ما که استفاده نمی‌کنیم. توالت ما یه جا دیگه‌س.» در را بست و رفت. مجتبا بغ کرده نشست کنار دیوار. داشتیم ماجرا را برای حاجی تعریف می‌کردیم که در سلول باز شد. مجتبا را صدا زدند. بلند شد و رفت سمت در. حاجی گفت «کجا می‌برینش؟» ابوالفضل جواب درست و حسابی نداد. مجتبا را چشم‌بند زده تحویل گرفت، در را بست و رفت.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,