Saturday, 18 July 2015
24 November 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«آتش و مادر»

2013 November 08

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

 

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

: عجب عصر دلگیری هست امروز.

«مهری» به «جلال» این حرف رو طوری زد که اون ته دل جلال هم سوخت و آب شد، از غمی که می‌دونست الان روی شونه‌های مهری انبار شده. طوری دست کوچولوی «زهره» را که توی دستش بود می‌کشید و می‌رفت که انگار داره زنبیل پر از میوه و سبزی می‌کشه.

جواب آزمایشات به روشنی و واضحی نشون داده بود که مهری دیگه هرگز بچه‌دار نخواهد شد. جلال قبل از این‌که برن برای گرفتن نتیجه آزمایش، آرزو می‌کرد نتیجه همین باشه که الان هم هست. یعنی این‌که کارخونه جوجه‌کشی برای همیشه تعطیل بشه. ۷ تا بچه تا الان. دفعه آخر مهری داشت می‌مرد.

1

حتا زهره هم اون شب را خوب یادش بود. الان دیگه داشت دمپاییش از پاش در می‌اومد از بس مامان تندتند راه می‌رفت. اون شب زهره کوچولو و چهار تا خواهر دیگه‌اش پشت در اتاق زایمان نشسته بودن و جیغ‌ها و عربده‌های مادر را می‌شنیدن. گاهی «رباب» خواهر بزرگش، انگشتاش را می‌گذاشت روی گوش‌های کوچولوی زهره ولی بی‌فایده بود. بعد آروم آروم فریادهای مادر تبدیل به ناله شد و بعد هم تموم شد. بلاخره دم‌صبح دکتر رسید کمک ماما. با کمک هم‌دیگه دوقلو‌ها را به دنیا آوردن. مادر زنده موند. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد زنده بمونه. حتا مادربزرگ تا قبل از اومدن دکتر رفته بود سر همون چمدونی که همیشه وقتی زهره می‌رفت سرش دعواش می‌کرد. بهش گفته بود رخت سفرش به اون دنیا تو چمدونه و زهره دوست داشت بدونه این رخت چه شکلی هست. اون شب مادربزرگ داشت با گریه رخت را می‌گذاشت توی یک ساک. زهره با همه بچگی فهمید این یعنی مامان می‌میره.

دو تا دوقلوی دختر به دنیا اومد. حتا مادر حاضر نشد بهشون شیر بده. حتا حاضر نشد نگاه‌شون کنه. بعد هم دکتر گفت احتمالن دیگه بچه‌ای نخواهد بود. اونوقت تازه گریه‌های مامان شروع شد. تا ۵ روز غذا نمی‌خورد. گریه‌هاش بند نمی‌اومد و دختر‌ها را توی اتاق راه نمی‌داد. بابا هیچی نمی‌گفت. فقط وقتی زهره را می‌گذاشت روی پاش موهاشو نوازش می‌کرد و می‌گفت:

: بچه‌های بدبخت من

2

بابا خیلی مهربون بود. همیشه بیشتر از مامان زهره را ناز می‌کرد و قربون و صدقه‌اش می‌رفت. ولی مامان این‌جور نبود. مگر زهره مریض می‌شد که مامان نازش کنه. عوضش تمام تخمه‌شادونه‌هایی که بو می‌داد می‌گذاشت توی کیسه و می‌داد به پسرهای خاله «اشرف». پسرهای خاله اشرف هم هی دور و برش راه می‌رفتن و خاله جون خاله جون می‌کردن.

زهره ازشون متنفر بود. بچه‌های لوس و بی‌مزه‌ای که تا مامان پشتش را می‌کرد و می‌رفت به سمت زهره تف می‌انداختن و یا موهاشو می‌کشیدن. زهره وقتی به مامان می‌گفت که اونا اذیتش می‌کنن

مامان می‌گفت: دخترم پسرا همشون شلوغ و شیطونن. اونا مثل برادرهای خودت هستن.

از همه بد‌تر رفتار پدربزرگ بود. پدر مادرش. با اون نگاه‌های سنگین از پشت اون ابروهای پرپشت و با قرانی که توی دستش بود و کنار سفره هفت سین نشسته بود، عیدی زهره را درست نصف پسر‌ها می‌داد. چه زهره چه خواهراش همه همین اندازه عیدی می‌گرفتن. ولی وقتی زهره جرات کرد از مادربزرگ بپرسه چرا به «علی» که هم‌سن اون هست بیشتر عیدی می‌دن مادربزرگ از پشت قابلمه بزرگ پلو سرش رو آورد بیرون و با تعجب و جوری که عجیبه زهره نمی‌دونه گفت:

: چون اونا پسر هستن مادر جون.

3

و زهره هیچ وقت نفهمید این یعنی چی.

وقتی رسیدن به خونه مادر تقریبن پرتش کرد گوشه اتاق و رفت توی اتاق اونور حیاط و در رو بست. دختر‌ها هیچ کدوم سمت اون اتاق نرفتن. بعدالظهر وقتی بابا رفت و خوابید و خواهراش هم یکی یکی بعد از شستن ظرف‌ها رفتن توی اتاق که چرت بزنن، زهره که با بیلچه توی باغچه دنبال کرم می‌گشت مادر را دید که رفت توی آشپزخونه. چیزی نگفت تا مامان نبینتش. مادر مثل آدمای خواب راه می‌رفت.

اون وقت زیاد طول نکشید که صدای جیغ‌های وحشتناک مامان به گوش رسید و زهره با چشمای درشت و قهوه‌ای خودش از پشت دیوار آشپزخونه دید که مادر داره توی شعله‌های آنش می‌سوزه. حالا می‌فهمید اون پیت نفت را برای چی با خودش می‌برد. زهره نه جرات می‌کرد جیغ بزنه و نه می‌تونست کمک بخواد. گرچه زیاد طول نکشید که بقیه رسیدن. ولی دیر شده بود.

زهره بعد از اون ماجرا تا امروز نتونسته حرف بزنه. شاید هم نمی‌خواد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,