Saturday, 18 July 2015
27 November 2020
پاورقی

«طرحی دارم برای وقتی که آزاد شدیم»

2013 November 14

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل هشتادم

  دکتر کرمی رفته بود. صدایش کردند و بدون این‌که وسایلش را جمع بکند، رفت. منتظر بودیم که برگردد. بازجویی‌اش مدت‌ها بود که تمام شده بود؛ احتمالن دوباره برای دادگاه دنبالش آمده بودند. وقت هواخوری شده بود. رفتیم داخل حیاط. فقط من و حسین بودیم. راه می‌رفتیم و از کنار هم رد می‌شدیم و گاهی حسین متلکی چیزی می‌گفت که بخندیم. دکتر نبود که راه برود و به دیوار مشت بکوبد و برایمان نقشه‌‌اش برای فرار از زندان را تعریف کند. راه افتادیم سمت سلول. حسین چند لحظه‌ای دیرتر آمد. گفت «دکتر کرمی رو بردن یه بند دیگه.» ابوالفضل گفته بود. پتو دکتر تنها و بی‌مصرف افتاده بود گوشه‌ی سلول. غروب شده بود. همه بی‌حوصله بودیم. حاجی با خنده‌ی تلخی گفت «با این‌که خیلی حرف می‌زد و سر آدم رو می‌برد، اما جاش خالیه.» حسین خنده‌ای کرد و گفت «اومده بود سراغ من، می‌گفت یه طرحی دارم برای وقتی که آزاد شدیم…» حاجی با خنده‌ی بلندتر پرید وسط حرفش «راستش اول به من گفت. حال و حوصله نداشتم. فرستادمش سراغ تو. گفتم حسین بیش‌تر اهلشه.» به من هم پیش‌نهاد داده بود که او طرح بدهد و من فیلم‌نامه بنویسم. برای هر کدام‌مان یک ایده داشت! صدای اذان بلند شد. حسین پتو دکتر را برداشت و لوله کرد و گذاشت زیر سرش.

  فصل هشتاد و یکم

  حسین گفت «بخواب قطره‌ات رو بریزم.» اصلن یادم رفته بود. حسین گفت «اگه این‌جوری وقت نگذرونم که دیوونه می‌شم؛ بالاخره اینم یه کاریه!» پتو را تا زدم و گذاشتم کنار دیوار و دراز کشیدم. حسین قطره را آورد. چشم‌هایم دیگر کبود نبود. دیگر تار نمی‌دیدم. خوب شده بودم. اما حسین اصرار داشت قطره را بچکاند. دو تا قطره چکید در چشمم. چشم‌هایم را بستم و فشار دادم. چشمم را که باز کردم، دیدم حسین کنار دیوار ایستاده و دارد ادای راه رفتن من وقتی تازه وارد سلول شده بودم را در می‌آورد. گفت «وقتی آزاد شدم، حتمن ادات‌و برای دوست دخترم در می‌آرم. خیلی باحاله.» پاهایم که روزهای اول لنگ می‌زد هم خوب شده بود. فقط هنوز کمی کبود بود. نشستم و تکیه دادم به دیوار. حسین خنده‌هایش تمام شده بود. داشت دور خودش می‌گشت که یک سرگرمی جدید پیدا بکند.

  فصل هشتاد و دوم

  منتظر بودیم که چشم‌بندها را تحویل بگیریم اما در باز نشد. فقط صدای مراقب آمد «برید ته سلول؛ رو به دیوار وایسید.» تعجب کرده بودیم. اول حسین و مجتبا بلند شدند و بعد هم من؛ به سختی و لنگ‌زنان خودم را رساندم به ته سلول و رو به دیوار ایستادم. دوباره صدای مراقب آمد «وایسادید؟ روتون به دیواره؟» حسین جواب داد «بله برادر.» در باز شد. چند لحظه در سکوت گذشت. صدای غریبه‌ای آمد «این‌جا چن نفر هستید؟» حسین گفت «سه نفر.» صدای غریبه «کس دیگه‌ای نیست؟» حسین «نه!» صدای غریبه «چن تا پتو دارید؟» حسین «نفری دو تا!» صدای غریبه «تو چرا لباس زندان تنت نیست؟» من «لباس اندازه‌م نبود. گفتن لباس خودم رو بپوشم.» ایستاده بودیم و دیوار را نگاه می‌کردیم و به سوالات صدای غریبه جواب می‌دادیم. منتظر سوال‌های بعدی بودیم. اما خبری نشد. صدای بسته شدن در آمد؛ صدای مراقب هم بلافاصله بعدش «می‌تونید بشینید سر جاتون.»

  فصل هشتاد و سوم

  حسین گفت «یه باری از روی دوشم برداشته شد.» از دادگاه برمی‌گشت و خانواده‌اش را دیده بود و وکیلش را. به قاضی تجدیدنظر گفته که تحت فشار زیر بار اتهام جاسوسی رفته. داشت تعریف می‌کرد و منتظر بود که کتاب‌ها و خوراکی‌هایش را بازبینی بکنند و تحویلش بدهند. وسط روایت خوش‌حالش، یک دفعه چهره‌اش درهم شد؛ گفت «اما بابام خیلی لاغر شده بود. نمی‌دونم چی شده.» سریع از غم قصه‌اش گذشت و دوباره سرحال گفت «اما با یه چیزی حال کردم. دوست دختر فرانسوی‌ام به خواهرم گفته حکم حسین هر چه‌قدر باشه، بازم منتظرش می‌مونم؛ دمش گرم!» مراقب زد به در. حسین رفت دم در. در باز شد و مراقب چند تا جعبه به حسین داد. حسین گفت «پس کتابا چی برادر؟» مراقب جواب داد «فعلن همینا رو داشته باش تا تکلیف اونا رو هم روشن کنیم.» حسین نشست، پاکت شکلاتش را باز کرد و گرفت سمت ما.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,