شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
28 August 2016
کتاب هفته

«هفت باد و آنگاه نسیم»

۱۳۸۸ اسفند ۰۴

رادیوکوچه

«امیر ساقریچی» متخلص به «رها» یک نویسنده ساکن اتریش است. کتاب شعر «نسیم»  آخرین کتابی‌ است که نوشته و در همین ماه در آمریکا به چاپ رسیده‌است.

او در دیباچه‌ای که برای این کتاب نگاشته‌است چنین نوشته: قلم از عظیم‌ترین نعمت‌هایی است که خداوند به بشر عطا کرده‌است. این نعمت‌ الهی نه‌تنها به مثابه هنر که عصاره حیات است. آری شعر، تصویرخطابه بیکران روح شاعر است که پیکره بی‌جان کلمات راروح می‌بخشد و با نوازش نت‌های متن موسیقی کلام، طنازی رقص را به آن‌ها می‌آموزد که در ورای زمان‌ها حرکت می‌کند و بنایی زیباتر از آن‌چه شاعر در ذهن داشته در درون خواننده می‌سازد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شعر از «اندیشه» تا «هیجان» را بین دو ذهن شاعر و خواننده به جریان می‌اندازد، همانند آب حیاتی که در انتهای زمستان در تار و پود شاخه‌های خشک با نوید بهار حرکت می‌کند و این تصویر را جان می‌بخشد. این اوج هنر یک شاعر است که طرحی جان‌دار در روح خواننده به وجود بیاورد. آن‌چه هنر شعر است، نفوذ در عمیق‌ترین خلاءهای روحی خواننده است.

چیره‌دستی نگارنده شعر، در استفاده از کلمات،ترکیبات و جملات، ارزش و لطافتی دو چندان به شعر خواهد بخشید. هرچند درک خواننده از شعر، تابعی از پیش فرض‌های ذهنی اوست ولی شعر همانند کلاس درسی است که استاد اصلی آن خواننده بوده و شعر، کتاب تدریس این معلم است .

نفوذ باورهای فردی و اجتماعی سبب شده است که از یک طرف تصوف وعرفان در شعر رنگ و بوی ساختار یافته داشته باشد و از طرف دیگر ذهن خلاق نفوذ در متافیزیک، در فرهنگ ایران آن‌چنان عمیق شود که امروزه نیز در اشعار نو کاملن مشهود است. تعبیر عشق در شعر ایرانی در ورای جایگاه زمینی عطرخدایی یافته است و اهمیت آن را تا جایی پیش برده که سعادت نسل بشر را در دست‌آویزی به عشق می‌بیند.

نفوذ زبان‌ها و گویش‌های مختلف در شعر ایرانی به دلایلی مثل تقابل و تعامل قومیتی، دایره لغات ادبیات ایرانی را به طور قابل توجهی گسترش داده است که این خود در بسیاری از موارد، طراوت دلنشینی به شعر داده که به جرات، زیباترین این ظهور در اشعار نظامی قابل مشاهده است. امروزه نیز این تعاملات فرهنگی به دلیل مهاجرت نخبگان به خارج از کشور با ظهور کلام‌های اروپایی به شعر ایرانی نطفه بسته است.

تسلط همیشگی استبداد در تاریخ کشور کهن ایران باعث شده است که ادبیات این کشور نه‌تنها گرایش به ادبیات شفاهی داشته، بلکه در ادبیات نوشتاری ویژگی‌های منحصر به فردی پیدا کند. سخن چند منظوره و بیان تلویحی و مقصود مستتر هر چند خود زیبایی کلام ایرانی را برجسته کرده است، اما فضای مسموم و بسته‌ی سیاسی و عدم آزادی بیان شاید افسوس‌برانگیزترین بخش شعر و به جرات هنر ایرانی است . در این میان ساختار فرهنگی جامعه نیز به دلیل باورهای سنتی همواره مانع بزرگی برای ظهور نخبگان در عرصه‌های هنری شده است.

وی در بخش دیگری از مقدمه این کتاب می‌نویسد: درخصوص شعر امروز این نکته بسیار قابل توجه است که با نسل جدیدی از شعر روبرو شد‌ه‌ایم که به نظر می‌رسد در حال پوست‌اندازی و ورود به مرحله جدید یا حتا سبک جدید است. شعری که با تجمعی از شعر سنتی ایرانی و شعر نو، روح شعر را حفظ کرده است و با رعایت مفاهیم ارزشی، جایگاه شعر را نیز آن‌چنان که در شعر نو با آن مواجه بودیم کم‌رنگ نکرده است.

شعر امروز شعری است که اجتماع را از نگاه فرد می‌نگرد  شعر امروز با الگو‌برداری از تمام تاریخ شعر ایران و ساختار هنرهای امروزی و بادهای جریانات اجتماعی و سیاسی به مثابه «نسیمی» خواهد شد که بر فرهنگ کهن این مرز و بوم وزیدن خود را آغاز کرده‌است و آبستن تحولات زیادی است.

در بخش انتهایی این کتاب دکتر «آرش زندیان» یکی‌ از شعرهای امیرساقریچی به نام «نفس‌های بی‌دلیل» را به قلم نقد در آورده‌است:

امشب کسی به سازِ دلم چنگ می‌زند
بیچاره ، بی‌خبر ، چه بدآهنگ می‌زند
گـویــی کبــوتـرِان دلـم را غــمی شـگرف
در الـتهــابِ قـفـس ســـنـگ مـی‌زنــد

دلگیــرم از هـجــوم نگـاهِ تـو در شبم
می‌سـوزد آفتـابِ خیــالِ تــو در تـبـم
در بـنـد وحــشـتِ هــذیــانِ لحـظه‌ها
قـفـلِ سکـوت گــره خورده بــر لــبـم

بیـــهوده دشنـه بــه دیــوار مـی‌کـشم
زنجیـــرِ زخمـه بـدیـــن تار می‌کشم
بـا جـــرمِ عــاطفه بــی عـفوِ دفـتــری
صدهاغزل به سوگِ تو بردارمی‌کشم

سنگ غمت به سوی نگاهم کمنه کرد
باز ایــن میانه دیده‌ی دل را نشانه کـرد
از بــرکتِ قـدومِ نفس‌های بـی دلیــل
آتش کشیــد و شـرر زد ، زبانـه کـرد

زنجیــرِ خواب به اشـکــی دریــــده ام
غمدیــده گــوشۀ عـــزلت گـزیــــده ام
تعبیـــرِ حـــالِ مـرا مـرگ اگــر کننـد
بیـــدارم اَرچـــه کـنــون آرمـیــــده‌ام
بـیـــهوده سرزنشم می کــنـد زمــــان
شایـــد خبر ندارد از اندوه عــــاشقـان
زنگارِ پیـــری و سیـــمــای زنـــدگـی
چون غنچــه عطرِ نگاهِ تو سر گِــران
کاش از توأم خبری بود  اگر که بــود
بی پرده چشمِ تری بــود اگر که بـــود
طاقت نیارم این‌همه شب را به سـادگـی
کاش از پی اش سحری بوداگرکه بود
عمری بــه ظلم خیـــال تــو سوختــم
قـلبــی شکستم و جـــانی فــروخـتـــم
شعری ز زخمِ –رها- می‌چکد هنوز
لــب را ز داغ سخن گرچـه دوخـتـم

آرش زندیان در نقد این شعر می‌نویسد: به واقع زیبایی این شعر بسیار وسیع است ومن سعی کردم بخشی از آن را در تعابیر دوگانه متناقض،که در انتها به یک نقطه می‌رسند بنویسم:

امشب کسی به سازِ دلم چنگ می‌زند
بیچاره، بی‌خبر، چه بدآهنگ می‌زند
گـویــی کبــوتـرِان دلـم را غــمی شـگرف
در الـتهــابِ قـفـس ســـنـگ مـی‌زنــد

مخاطب در چهار مصراع اول از یک طرف هنرمند است چون می‌تواند با دل غمگین نویسنده ساز بزند که در واقع نهایت هنر یک نوازنده نواختن هم فرکانس با قلب شنونده است و از طرف دیگر به هیچ عنوان بویی از هنر نبرده است چرا که چنگ بر ساز دل نویسنده انداخته است. نکته این است که هر دو تعبیر به علّت بیان غم بی‌حد نویسنده بسیار بد آهنگ هستند و این نقطه تلاقی است.

دلگیــرم از هـجــوم نگـاهِ تـو در شبم
می‌سـوزد آفتـابِ خیــالِ تــو در تـبـم
در بـنـد وحــشـتِ هــذیــانِ لحـظه‌ها
قـفـلِ سکـوت گــره خورده بــر لــبـم

در این‌جا نیز از یک طرف معشوق تمـام شب را کنار نویــسنده حاضر و بیــدار است چرا که تمام شب را به نگارنده نگاه می‌کند (نگاه تو : نگاه معشوق) ولی خیال معشوق مدت‌هاست که در بند نویسنده عاشق نیست. از طرف دیگر معشوق مدت‌هاست که شب‌ها کنار عاشق (نویسنده شعر) نیست (نگاه تو: نگاه عاشق به خیال معشوق).

در برداشت اول عاشق در تب ذهن غیر حاضر معشوق و در برداشت دوم عاشق در تب ذهن حاضر معشوق خود می‌سوزد که در هر دو صورت قفل سکوت بر لبان عاشق خورده است.

بیـــهوده دشنـه بــه دیــوار مـی‌کـشـم
زنجیـــرِ زخمـه بـدیـــن تار می‌کشـم
بـا جـــرمِ عــاطفه بــی عـفوِ دفـتــری
صدهاغزل به سوگِ تو بردارمی‌کشم

زیبایی در این چهار مصراع به اوج خود می‌رسد. در بخش اول از یک طرف نوازنده‌ی عاشق لحظه‌ای‌ از نواختن تار قلب خود دست بر نمی‌دارد و زنجیر وار مضراب را بر سیم تار ترانه می‌ساید و در برداشت دیگر زنجیر محکمی بر مضراب زده و مدت‌هاست که دیگر تار خود را نوازش نمی‌‌کند.
در بخش دوم عاشق صدها غزل را بر دفتر خود همانند فرشی که بر دار قالی آفریده می‌شود نوشته است و از طرف دیگر عاشق صدها غزل را در ذهن خود به دار کشیده و دفتر هنوز سفید است.
هر دو تعبیر در تار و غزل باز در این نقطه به هم تلاقی می‌کنند که همانند فرار از دیوارهای یک زندان با یک دشنه است.

سنگ غمت به سوی نگاهم کمانه کرد
باز ایــن میانه دیده‌ی دل را نشـانه کــرد
از بــرکتِ قـدومِ نفس‌های بـی‌دلیـــل
آتش کشیــد و شـرر زد، زبانـه کـرد

در دو مصراع بخش چهارم نیز دو تعبیر زیبا از غم وجود دارد: غمی که در قلب عاشق است و غمی که در قلب معشوق است. در هر دو برداشت این غم مدت‌هاست که وجود دارد چرا که چشمان نویسنده به علت این غم تشبیه به سنگی شده که در نهایت همانند برخورد سنگ‌های آتش زنه به قلب معشوق، هم عاشق و هم معشوق را به آتش می‌کشد. سنگ دوم نیز در برداشت اول از قلب عاشق و در برداشت دوم از قلب معشوق آمده‌است.
آتش ایجاد شده در تعبیر بسیار زیبای مصراع سوم زبانه کشیده‌است:  نفس، با سکون روی ف، به معنی دو انسان(عاشق و معشوق) که بدون راهنمای عشق(دلیل) به اینجا رسیده اند(تعبیر پیر مغان) و دوم با فتحه روی ف، به معنی دم و بازدم که بدون حجت در حال رفت و آمد هستند. (همانند انسانی که از ابتدا تا انتهای یک زندان قدم می‌زند)

زنجیــرِ خواب به اشـکی دریــده‌ام
غمدیــده گــوشه‌ی عـزلت گـزیــده‌ام
تعبیـــرِ حـــالِ مـرا مرگ اگـر کنند
بیـــدارم اَرچــه کـنون آرمـیـــده‌ام

در این چهار مصراع نیز تعبیر حیات عاشق به اوج خود رسیده است: از یک طرف این برداشت است که عاشق زنده است (اشک و بی‌خوابی مربوط به عاشق است)در گوشه‌ی عزلت نشسته و آرام گریه می‌کند و از نگاه بیننده سوم همانند یک فرد آرامی است که در گوشه‌ی یک جمع نشسته است.

اما در این جا (با نگاه به کالبد عاشق )با یک تردستی هنرمندانه این امکان وجود دارد که عاشق مرده است ، اشک و بی‌‌خوابی‌ مربوط به معشوق است که بر سنگ قبری آرمیده و بیننده سوم او را مرده فرض می‌کند و معشوق در گوشه‌ی عزلت خود گریه می‌‌کند و عاشق از فضایی خارج از جهان این وقایع را می‌نویسد.

کاش از توام خبری بود  اگر که بود
بی‌پرده چشمِ تری بــود اگر که بود
طاقت نیارم اینهمه شب را به سادگی
کاش از پی‌اش سحری بود اگرکه بود
عمری بــه ظلم خیـــال تــو سوختم
قـلبــی شکستم و جــانی فــروخـتـم
شعری ز زخمِ -رها- می چکد هنوز
لــب را ز داغ سخن گرچـه دوخـتم
این هشت مصراع کاملن در ادامه‌ی برداشت‌هایی است که از دو بیت قبلی می‌شود. در صورتی که بی‌ خوابی‌ و اشک مربوط به معشوق و مرگ مربوط به عاشق باشد این برداشت می‌‌شود که این چهار مصراع از زبان نگارنده آمده ولی‌ اینگونه نیست و در حقیقت این دو بیت از زبان معشوق است که توبه‌ی بی‌ اثر می‌‌کند و به زمان‌هایی که از دست داده است افسوس می‌‌خورد و آه می‌کشد و زخم عاشق بر قلب معشوق هویداست.
در صورتی که بی‌خوابی و اشک مربوط به عاشق باشد، اوست که به یاد زمان‌های باطل از دست رفته و روزها و شب‌هایی که کام معشوق را از دست داده افسوس می‌خورد و توبه می‌کند و زخم رها همان زخم درون قلب عاشق است.

نکته بسیار مهم در جمع‌بندی دوگانه کل شعر این است که در صورتی که مرگ گریبان عاشق را گرفته باشد، اشتباه از جانب معشوق بوده چرا که او توبه‌ی بی‌اثر کرده و در صورتی که عاشق زنده باشد، توبه مربوط به عاشق است. ولی باز هم هر دو تعبیر در بی اثربودن توبه و زمان‌های باطل از دست رفته به یک نقطه تلاقی می‌کنند.

«عادت»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید


به من عــادت نکـن شایــد

هـنــوزم عــاشـقم بــاشــی‌

چه اصراری به این داری…

نـتــونــی لایــــقـم باشــی‌؟

سکـوت خـونــه دلـگیــره

صــدا درگـیــر زنــدونــه

ولـــی‌ تقصیــر چـشمــاتـه

کــه فریـــادی نمـی‌مونـه

خـلاصم کن ازین وحشت

نـمون بــا سـردی عــادت

چــه فــرقی‌ داره کـابـوس

غـم عـشق تـو بـا غربت؟

تو می‌دونی که احساست

حریف جرات من نیست

ولی بی‌رحمی عادت

جواب طاقت من نیست

نمی‌فهمم نگاه تو

چرا رنگ قفس داره

به من عادت نگن هرگز

که احساسم نمی‌ذاره

از این تکرار دورم کن

برو وقتی نمی‌تونی

برو با این‌که معلومه

از این خودکرده دل خونی

دوباره قلب تنهاتو

از این تکرار راحت کن

به من عادت اگه کردی

همین جا ترک عادت کن

شعر: امیر ساقریچی

خواننده: مرتضی لطفی

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,