Saturday, 18 July 2015
27 November 2020
پاورقی

«نوشته بودم مونیکا بلوچی بانوی دو عالم»

2013 November 19

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل هشتاد و چهارم

  دوباره راه افتادیم. رسیدیم به اتاقی که باید دم درش می‌ایستادم. صداهای ناآشنا می‌شنیدم. یکی گفت «اینو باید ببریم رجایی‌شهر؟» دلم ریخت پایین. اجازه دادند وارد اتاق بشوم. با ترس روی نیمکت نشستم. چند لحظه‌، از آن‌ها که به اندازه‌ی یک قرن طول می‌کشد، گذشت که صدایم کردند. رفتم داخل اتاقی دیگر و روی صندلی روبه‌روی یک میز نشستم. مرد مسئول، کاغذی گذاشت جلویم. گفت «بنویس تو زندان باهات چه‌جوری رفتار کردن.» شروع کردم به نوشتن. هول‌هولی و تند و با خط وحشتناک. نوشتم «رفتار مراقب‌ها خوب بود. در زندان به ما شیر و آجیل و میوه می‌دادند. تغذیه‌مان خوب بود. به مسایل بهداشتی توجه می‌شد. هر دو روز یک بار اجازه‌ی حمام داشتیم.» نوشتم و زیرش را امضا کردم. مرد مسئول گفت «عجله نکن. تا دو دقیقه دیگه میری بیرون و هوای کثیف تهران رو استشمام می‌کنی.» وسایلم را تحویل داد. کیف پول و کفش و شلوار. گفت «چک کن که چیزی کم نباشه.» داخل کیفم یک تک تومانی هم نبود. همان لحظه که دستگیر شدم، از شانسم تمام پول‌ها را از که روز قبل به رویشان شعار نوشته بودم، برداشته بودند. از اتاق خارج شدم و رفتم داخل اتاقکی که برای تعویض لباس بود. شلوار و کفشم را که چروک و له شده بودند، از کیسه در آوردم و پوشیدم. از اتاق بیرون آمدم و دوباره نشسستم روی نیمکت؛ منتظر.

 فصل هشتاد و پنجم

  امیرحسین شایگان نشست روی صندلی عقب؛ کنار من. گفت «قبلن ستاد بوده. معلومه. پوسترها رو تازه از روی دیوارا کندن. از چند تا از همسایه‌ها پرسیدم، گفتن زمان انتخابات، ستاد کروبی بوده.» ابراهیم سرش را برگرداند سمت من «مطمئنی تو ستاد کروبی نبودی؟» ترسیدم. فکر کردم لابد الان می‌فهمند کل داستانم چاخان بوده و در انتخابات هم اصلن به کروبی رای داده‌ام، نه میرحسین. نامطمئن و آرام گفتم «نه!» و منتظر ماندم تا واکنش‌شان را ببنیم. هیچ‌چی نگفتند. کمی جرات پیدا کردم؛ ادامه دادم «اصلن من توی ساختمون که نرفتم. جلسه‌ها تو حیاط برگزار می‌شد.» امیرحسین شایگان گفت «آخه چه‌جوری می‌شه تو حیاط جلسه بذارید اما هیچ‌کدام از هم‌سایه‌ها شما رو ندیده باشن؟» گفتم «نمی‌دونم. جلسه‌هامون که طولانی نبود. شاید ندیدن.» چند لحظه ساکت ماندند. شهرام گفت «بعید نیست ستادها با هم هم‌کاری می‌کردند. ظاهرن ستاد کروبی بود اما ستاد پشتیبان میرحسین هم بوده.» کسی چیزی نگفت. برای این‌که بحث را تمام کنم، گفتم  «اما من مطمئنم که همین‌جا بود.» شایگان گفت «آره معلومه که ستاد بوده. هنوز چسب پوسترها رو دیوارا بود. همسایه‌ها هم می‌گن تا زمان تبلیغات فعال بودند اما بعدش جمع کردن و رفتن.» داشتم به روزهای تبلیغات فکر می‌کردم و تنها باری که این طرف‌ها پیدایم شد. در حیاط پرده زده بودند و فیلم تبلیغاتی کروبی را نشان می‌دادند. وقتی فیلم تمام شد، در راه برگشت، طرف‌دارهای میرحسین را دیدیم که برای ستاد پایینی تبلیغات می‌کردند. از کل ستادها، فقط همین دو آدرس را، آن هم نصفه و نیمه، بلد بودم و برای قصه‌ام استفاده کرده بودم و حالا چهار تایی دو ساعت زل زده بودیم به ساختمانی که پرنده هم دور و برش پر نمی‌زد.

  فصل هشتاد و ششم

 «می‌خوام وقتی آزاد شدم، یه مطلب بنویسم تو یکی از مجله‌ها برای مونیکا بلوچی؛ بگم من به خاطر تو افتادم زندون، تو هم باید بذاری ازت یه فیلم مستند بسازم.» ما داستان اتهام حسین به خاطر مونیکا بلوچی را می‌دانستیم، اما حاجی که در جریان نبود، کنجکاو شده بود که قضیه چیست. حسین دوباره داستان را تعریف کرد «به خاطر سایتی که برای مونیکا بلوچی درست کرده بودم، بهم اتهام تسهیل مال نامشروع زدن. تو وبلاگم هم نوشته بودم مونیکا بلوچی بانوی دو عالم. گفتن به حضرت فاطمه توهین کردی.» حاجی خندید؛ گفت «این‌که کاری نداره. بگو منظورم از دو عالم، این دنیا و جهنم بوده. تازه باید ازت تقدیر هم بکنن. دیگه چه اتهامی داری؟ بگو برات حلش کنم.» حسین می‌خواست باقی داستان را تعریف کند، که در زدند. مراقب بود. ساعت هواخوری شده بود. یکی یکی رفتیم بیرون. مراقب گفت “دیروز یکی‌ رو آورده بودن، دو برابر اژدر.» حسین خندید و گفت «چرا به این بنده خدا می‌گی اژدر؟» مراقب جواب داد «خب گنده‌ست دیگه. مثل اژدر می‌مونه. اما حالا از اژدر گنده‌تر هم داریم این‌جا.» با خنده رفتیم سمت حیاط.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,