Saturday, 18 July 2015
26 November 2020
خاطرات و داستان‌های کودکی

«استخر و رویاهای ساده کودکی»

2013 November 22

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

 

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از این‌که از پس چادر و مقنعه می‌تونست توی این رخت‌کن تنگ و شلوغ معلم‌ها و ناظم را ببینه از تعجب داشت شاخ در می‌آورد. اما هر چی منتظر شد خانم قران و دینی هم مقنعه‌اشو در بیاره خبری نشد. فقط مانتو. زیرش هم یک بلوز گشاد و تیره و بلند مدل مردونه تنش بود. بچه‌ها ذوق زده بودن. همه در حال پوشیدن مایو‌ها، برای پریدن در استخر. گیرسرهای خوش‌رنگ را از کیف‌های مدرسه در می‌آوردن و به موهاشون آویزون می‌کردن. بچه‌ها همه بار چندم‌شون بود که به استخر بابای «لیلا» می‌اومدن. ولی «نفیسه» بار اولش بود. چیزهایی که می‌دید اون قدر براش جالب بود که اصلن و ابدن براش مهم نبود که بخاطر مایو نیاوردن، نمی‌تونه شنا کنه و بره توی آب.

نفیسه سه روز بود که به این مدرسه اومده بود. مدرسه شهر. قبلن توی روستا می‌رفت مدرسه. اون‌جا همه‌چیز از دست رفت. بی‌آبی و خشک‌سالی باعث شد همه زمین‌ها دونه دونه از بین بره. بلاخره برای پدر شغلی در شهر دست و پا شد و به این‌جا اومدن. یک هفته‌ای مدرسه نرفت. ولی بلاخره توی نزدیک‌ترین مدرسه ثبت نام شد. از اون‌جایی که پدر و مادرش سرایدار یک خونه‌باغ چسبیده به مدرسه بودن ثبت‌نام راحت بود. امروز صبح وقتی رفت توی کلاس فهمید هیچ چیز عادی نیست. بلوایی بود و بچه‌ها از رفتن به استخر حرف می‌زدن. نفیسه فقط اسم استخر را شنیده بود. بابای لیلا، یکی از هم کلاسی‌هاش، استخرش را هر هفته یک سانس در اختیار یکی از کلاس‌های مدرسه می‌گذاشت. از قضا امروز روز کلاس اون‌ها بود.

Swimming

اولش می‌ترسید. ولی الان توی این رخت‌کن تنگ و کوچیک که تعداد زیادی دانش‌آموز و معلم توش وول می‌خوردن، دیدن دوستاش و معلم‌ها با مایو و بدون روسری خیلی براش هیجان انگیز بود.

اوه نگاش کن معلم ریاضی!

وای خانم علوم را ببین!

نفیسه از وقتی یادش می‌اومد روستای کوچک‌شون حمام‌نمره داشت. برای همین هیچ موقع فرصت دیدن این تعداد هم‌جنس خودش را بدون لباس نداشت. این تجربه براش فقط توی بچگی با مادر پیش اومده بود. وقتی که او و خواهرش را به حمام می‌برد. ولی این یکی خیلی فرق داشت. حتا دیدن معلم دینی و قران یا همون قران و دینی و پرورشی البته، با پیراهن تیره مردونه و مقنعه تا روی ابرو و چونه دار و بدون چادر سیاه جالب بود.

بعد که وارد محوطه اصلی استخر شدند، دیدن بچه‌ها که یکی‌یکی با هیجان و با اون دماغ‌گیر‌ها و عینک‌های خوشگل رنگی توی آب می‌پریدن براش خیلی جالب‌تر بود.

لیلا ازش پرسیده بود مایو داره یا نه؟ و وقتی بهش گفته بود نداره اون قول داد دفعه دیگه براش مایو بیاره. حتا بهش گفته بود که وقت‌های دیگه می‌آردش استخر و بهش شنا یاد می‌ده. آخه توی کلاس کنار هم می‌نشستن. شادی بچه‌ها و جیغ و فریادشون به نفیسه که بیرون استخر بود هم منتقل شده و بی‌دلیل هم‌راه اون‌ها ذوق می‌کرد و می‌خندید.

2

اون شب نفیسه تا صبح خواب استخر می‌دید. خواب شادی و شوری که می‌تونست روزهای دیگه با بچه‌های کلاس داشته باشه. تصور می‌کرد‌‌ رها و شاد برای خودش شنا می‌کنه. حتا توی اون قسمتی که بچه‌ها بهش می‌گفتن عمیق، و جز یک معلم و سه تا دانش‌آموز کسی جرات نداشت بره. اونایی که رفته بودن تو اون قسمت دیدن‌شون لذت عجیبی داشت. عین ماهی پا می‌زدن و شنا می‌کردن. نفیسه خواب می‌دید که از همه بهتر شنا می‌کنه. دید که همه دارن نگاش می‌کنن و با تعجب زل زدن به شنا کردنش. حتا اون دو تا خانوم که مسئول استخر بودن و بچه‌ها می‌گفتن وظیفه‌اشون اینه که اگه کسی خواست غرق بشه نجاتش بدن و اسم خیلی سختی هم داشتن که نفیسه با این‌که صدبار شنید از همه، یاد نگرفت.

نفیسه اون شب قبل از خواب هم کلی رویا‌پردازی کرد. اون خیال می‌کرد دنیا با یاد گرفتن شنا و پازدن مثل ماهی توی آب‌روشن و صاف استخر که لیلا صدبار گفته بود بابام قبل از اومدن شما داده عوضش کنن، تموم می‌شه. انگار همه آرزوهای اون کله کولوچو قلمبه شد و توی اون استخر و شنا محدود شد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,