Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
خاطرات و سنت‌های پاییزی

«آیا نادیا پاییز را یادش هست»

2013 November 28

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

 

صدای خرچ و خروچ برگ‌ها زیر پا‌های‌مان وقتی از مدرسه برمی‌گشتیم برای من آهنگین بود و برای او دلیلی برای خنده‌های از ته دل. کوچه‌های سرد ایران. کوچه‌های رنگی. کوچه‌های قصه و خاطره. نمی‌دانم «نادیا» کجاست. کاش می‌دانستم.

 نه… کاش هیچ‌گاه ندانم.

می‌ترسم از این‌که او هم متفاوت شده باشد. می‌ترسم رنگ‌های زیبای پاییز بی‌تکلف را نداشته باشد.

نادیا از شهر جنگ آمد. خرمشهری بود. دو سالی مدرسه نرفته بود. برای همین و البته بخاطر دلایل ژنتیک قدبلند‌ترین دختر کلاس بود. زیبا بود. آن قدر زیبا که به چشم می‌آمد. پوستی سفید و درخشان داشت و چشم‌های میشی. به گفت خودش اصلیتش به گیلان می‌رسید.

1

 ولی دو نسل را در جنوب سپری کرده بودند. خوش سخن، با لهجه شیرین جنوبی و راحت و آرام و بدون ترس با معلم‌ها و ناظم حرف می‌زد. در فاصله بسیار کوتاهی توانست بخش زیادی از بچه‌ها را شیفته خود کند و حتا از کلاس‌های دیگر هم برای دیدن و آشنا شدن با او می‌آمدند.

با این‌که والیبالیست قهاری بود اصرار داشت که در بین ۵ رشته ورزشی پیش‌نهادی مدرسه پینگ‌پنگ کار کند. از همین طریق ارتباط من با او بیش از سایرین شد. در هر فرصتی مرا با خودش به زیرزمین که میز پینگ‌پنگ مدرسه قرار داشت می‌برد تا تمرین کند.

بعد از جنگ خانه ویلایی بزرگ‌شان در خرمشهر سوخته بود. دلش برای هیچ یک از چیزهایی که از دست داده بود نمی‌سوخت جز کلکسیون تمبرش. کلکسیونی که به گفته او از دوره پدربزرگش جمع آوری شده بود و بعد به او سپرده شده بود. با خوردن خمپاره توپ به دیوار خانه به اجبار و با عجله خانه را به امید بازگشت ترک می‌کنند ولی کمتر از یک هفته بعد از آن خبر سوختن کامل خانه به آن‌ها می‌رسد.

دو سال در یکی از روستاهای دورافتاده شمال و در خانه کوچکی در روستای پدری زندگی می‌کنند و بعد بلاخره…

2

دوستی من و او آن چنان جدی شد که حتا عصر‌ها برای جدا شدن از هم و رفتن به خانه دلمان عمیق می‌گرفت. نادیا عاشق پاییز بود. عاشق رنگ‌های پاییز و عاشق هوای بی‌اختیار هوس‌ناک پاییز. وقتی ناگهان باد آغاز می‌شد یا ناگهان باران می‌گرفت و یا صدای پیچش باد را در بین درختان می‌شنید از ته دل می‌خندید. به همین سادگی و راحتی مرا هم عاشق پاییز کرد. می‌گفت عاشق صدای کلاغ‌ها در بین درختان خشکیده هستم. دلیش این است که حس می‌کنم کلاغ‌ها در پاییز بیش از همه می‌اندیشند.

می‌گفت: اون کلاغ را روی اون درخت خشکیده ببین. شاید سیصد سال عمر کرده باشه. شاید اون زن‌های شلیته‌پوش و روبندی رو دیده باشه. الان اون بیشتر از ما می‌دونه که این دنیا چقدر الکی قابل تغییر و هیچی جز زندگی کردن و خوش بودن مهم نیست.

3

نادیا فقط دوسال از من بزرگ‌تر بود. ولی واقعیتش الان که فکر می‌کنم خیلی بیشتر از من می‌فهمید. تفریح اصلی ما دوتا توی پاییز خورد کردن برگ‌ها زیر پاهامون بود!

سال بعد اون رفت. برای همیشه. و من طبق سنت اون زمان که همه چیز را الکی تحمل می‌کردیم به جای تغییر دادن اوضاع، تحمل کردم نبود او را.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,