Saturday, 18 July 2015
26 January 2021
پاورقی

«احتمالن حکم حسین اعدامه»

2013 December 11

حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل هفتم

 آدرس دقیق را بلد نبودم. اتوبوس که به سعادت ‌آباد رسید، پیاده شدم و دنبال کوچه گشتم که گفته بود ابتدایش یک داروخانه‌ی بزرگ است. کوچه گشاد و باز بود و خلوت. گه‌گاهی ماشینی ازش می‌گذشت. گوشه‌ی پیاده‌رو، کنار یک درخت ایستادم و گوشی‌ام را در آوردم. چند تا میس‌کال داشتم. شماره‌ی آمری بود. روی صفحه‌ی گوشی‌ام، سمت چپش، یک نوشته‌ی جدید بود. فکر کردم نکند گوشی‌ام را ردیابی کرده‌اند. نوشته چند حرف لاتین بود که معنایی نداشت. توهم زده بودم؟ گوشی دوباره زنگ خورد؛ آمری. گوشی را برداشتم. نذاشت به سلام و احوال‌پرسی برسیم. گفت “چرا جواب نمی‌دی؟ نکنه خط جدید گرفتی؟” گفتم “نه بابا. خط جدید کجا بود؟” گفت «فردا می‌آی به این آدرسی که می‌گم. میدون ارگ. دادسرا.» گفتم «برای چی؟» گفت «بیا. کارت داریم. با اون قیافه‌ت هم نیای‌ها. ریشت رو مرتب می‌کنی. لباس درست و حسابی می‌پوشی. شاید دادگاه تشکیل بشه.» با این‌که از لحنش پیدا بود که لاف می‌زند و می‌خواهد بترساند اما باز ترسیدم و یخ کردم. خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. هنوز نوشته‌ی مرموز گوشه‌ی گوشی‌ام بود. دیگر برایم بود و نبودش فرقی نداشت. در حال پر از ترس و اضطراب خودم بودم که صدای آهنگ عربی کوچه را برداشت. از دور یک ماشین شاسی‌بلند سفید نزدیک می‌شد. ماشین با مشخصات می‌خواند. ماشین «جمشید علف‌فروش» بود. آمدم لب کوچه ایستادم. ماشین از کنارم رد شد و کمی جلوتر نگه داشت.

 فصل هشتم

 ایمیلم باز نمی‌شد. پسوردش را عوض کرده بودند. وارد ایمیل‌ دیگرم شدم. شروع کردم به نوشتن. حتا ایمیلی که آدرسش را نداشتند هم می‌ترسیدم تحت کنترل باشد. کلمات خطرناک را جدا جدا می‌نوشتم. اطلاعات سپاه، شد ا ط ل ا ع ا ت س پ ا ه. اوین شد ا و ی ن. داشتم درباره‌ی حسین درخشان می‌نوشتم. این‌که در دو الف یا د و ا ل ف است و اگر قرار بازداشتش تمدید بشود، می‌خواهد اعتصاب غذا بکند و دوست دارد خبرش عمومی بشود. آدرس کسانی که به نظرم ممکن بود کمک کنند را وارد کردم. ابراهیم نبوی، نیک‌آهنگ کوثر و هادی خرسندی. کس دیگری یادم نبود که به نوعی با حسین در ارتباط بوده باشد و من ایمیل‌ آدرسش را داشته باشم. ایمیل‌ها را که فرستادم، گوشی‌ام زنگ زد. مجتبا بود. گفتم  «درباره‌ی حسین برای کسی ایمیل فرستادی؟» گفت  «نه بابا!» گفتم «چرا ؟ من الان برای چند نفر فرستادم.» گفت «منم فرستادم.» گفتم «برای کی؟» گفت «ابراهیم نبوی اما … » سکوت کرد. گفت «خبر رو خوندی؟» گفتم «کدوم خبر؟» گفت «تو بالاترین لینکش بود. نوشته بود احتمالن حکم حسین اعدامه.» گفتم «نه بابا!» گفت «آره.» صفحه را رفرش کردم. هنوز کسی جواب ایمیل‌هایم را نداده بود.

 فصل نهم

 گوشه‌ی میدان ایستاده بود که پژو ۴٠۵ از جلویم گذشت. آقامهدی سرش را آورده بود بیرون. ماشین نگه داشت. رفتم سمتش و سوار شدم. پشت فرمان امیرحسین شایگان نشسته بود. ماشین راه افتاد به سمت بالا. منتظر بودم ماجرای تکراری شروع بشود. «چشم‌بند بزن، سرت‌و بذار رو صندلی.» و وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم، لابد داخل سلول هستم. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. خنده و احوال‌پرسی بود. سر دومین کوچه ماشین پیچید. داشتم فکر می‌کردم که داریم کجا می‌رویم که شایگان زد روی ترمز. ماشین ایستاد. آقا مهدی برگشت سمت من و لبخند زد و گوشی‌ام را گرفت طرفم. گفت «بهت که زنگ نزدن؟» گفتم «نه!» گفت «اگه زنگ زدن، باهات قرار بذارن، پا نشی بر‌ی‌ها؛ راحت سرت‌و می‌کنن زیر آب. حتمن به من خبر بده.» مات مانده بودم که چه‌طور باید خبر بدهم که آقامهدی ادامه داد «شماره‌ی منو داری؟» گفتم «نه!» گفت «یادداشت کن.» کاغذ و قلم هم‌راهم نبود. آقامهدی از شایگان خودکار گرفت و تکه‌ای از جعبه‌ی دست‌مال کاغذی را کند و داد به من و گفت «پس چی داری تو؟» و شماره را گفت. نوشتم و مقوا را گذاشتم داخل جیبم. آقامهدی گفت «این شماره رو هیشکی نداره. ببین چه‌قدر مهمی تو!» منتظر بودم اجازه بدهند بروم. می‌ترسیدم همه‌ی این‌ها بازی باشد و ماشین یک‌دفعه روشن بشود و برویم سمت یک ناکجا. آقامهدی گفت «چه‌کارا می‌کنی؟» گفتم «هیچ‌چی همش خونه بودم این چند روز.» گفت «کار خوبی می‌کنی. بیرون نیا. خطرناکه. ممکنه یه بلایی سرت بیارن.» سکوت کردم. می‌خواستم زودتر خلاص بشوم. آقامهدی گفت «خب اگه می‌خوای بری، برو. باهات کاری نداریم.» خوش‌حال شدم. گفتم «راستی به آقا ابراهیم هم سلام برسونید.» آقامهدی زد زیر خنده و سر تکان داد و زیر لب گفت «ای بابا!» منظورش را نگرفتم. شایگان گفت «اگه امروز من نمی‌اومدم، سراغ من‌ رو هم می‌گرفتی یا فقط یاد ابراهیم هستی؟» گفتم «نه بابا! ما که قرار بود با هم بریم قلیون بکشیم.» شایگان حرف را ادامه نداد و سرش را برد به سمت دیگر. فهمیدم حرف ناجوری زدم. خداحافظی کردم. می‌خواستم سریع از ماشین پیاده بشوم که پایم گیر کرد به چیزی. نگاه کردم. دیدم قفل فرمان ماشین افتاده کف زمین. برش داشتم و گذاشتم سر جایش و گفتم «این‌که تخریب اموال عمومی محسوب نمی‌شه؟» آقامهدی خندید و گفت «چرا!» پیاده شدم و با سرعت به سمت میدان حرکت کردم. هر چند ثانیه یک‌بار پشت سرم را نگاه می‌کردم. باور نمی‌شد که آزاد هستم و کسی هم دنبالم نمی‌آید.

 داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,