Saturday, 18 July 2015
15 January 2021
خاطرات و سنت‌های پاییزی

«رویای واقعی»

2013 December 12

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

پنجره را که باز کرد باد جعبه مداد‌ها را انداخت روی میز و پخش کرد. پرده توری شروع به تکون خوردن کرد. امروز روزش بود. روز بادبادک. روزنامه‌ها و چسب و چوب حصیر، توی زیرزمین بود. همه چی داشت و الان هم یک روزی بادی خوب.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فقط مشکل این بود که دوستش «علی» نبود. سه روز تعطیل بود و خیلی از همسایه‌ها از جمله علی و خانواده‌اش رفته بودند سفر. محله خیلی ساکت بود. روبروی خونه به فاصله فقط چند متر، یک پارک بزرگ بود که الان پر از رنگ زرد و نارنجی و قرمز شده بود.

1

امروز باد اون قدر زیاد بود که حتا کلاغ‌ها را نمی‌شد روی درخت‌ها دید. تنها جای مناسب برای هوا کردن بادبادک اون جاده پهن وسط پارک بود. البته اگه شانس می‌آورد و بادبادک به شاخه‌های درختای کنار جاده گیر نمی‌کرد.

یک ساعتی طول کشید بادبادک را ساخت. سعی کرد تا جای ممکن با دقت کار کنه. تمام تلاشش را کرد که هیچ مشکلی نداشته باشه. حالا حاضر بود. کتونی را پوشید و رفت توی اون جاده. موهاش بلند شده بود و باد مرتب اونا رو می‌آورد توی چشم‌هاش. عصبی بود از این‌که نمی‌تونه موهاشو کنار بزنه چون هر دو دستش پر بود. شروع کرد به دویدن. شاید فقط داشت تند راه می‌رفت و فکر می‌کرد داره می‌دوئه. حالا ناگهان داشت سوزش شدیدی را توی سینه‌اش حس می‌کرد. پاهاش توان نداشت ولی یک انرژی داشت می‌کشوندش. بلاخره سقوط کرد.

2

وقتی که افتاد روی زمین هر چی سعی کرد بلند بشه نشد. شاید پاش شکسته بود. یا دستش. صدای پاهایی را اطرافش می‌شنید.

زن سفیدپوش را که بالای سرش دید، گویا ناگهان یادش اومد چه خبر شده. البته نه درست.

صداهای اطرافش غریب بود. او را پدر جان صدا می‌کردند. و حالا داشتند حملش می‌کردند. از ورودی ساختمان که وارد شدند وقتی به آیینه بزرگ کنار در نگاه کرد، پیرمرد شصت ساله با موهای سفید را دید که توسط دو مرد حمل می‌شه. نه، این نمی‌تونست تصویر خودش باشه. او کودکی هشت ساله بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,