Saturday, 18 July 2015
27 January 2021
پاورقی

«ممکنه شنود کنن»

2013 December 12

 حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل دهم

  شماره‌ها را نگاه می‌کردم و مضطرب‌تر می‌شدم. شماره‌های ۴ رقمی و ١٨ رقمی. پیش‌شماره‌های ناآشنا و عجیب‌تر ساعت تماس گرفتن؛ ۶ و ٧ صبح. دو هفته‌ای ازشان خبری نبود و داشت باورم می‌شد که بی‌خیالم شده‌اند. نمی‌دانستم چه‌کار بکنم. می‌خواستم خیالم راحت بشود. شماره‌ی آقا مهدی را گذاشتم جلویم اما دستم نمی‌رفت زنگ بزنم. شروع کردم به نوشتن اس‌ام‌اس. «سلام. من حامد احمدی هستم. پرونده‌ی پول گرفتن از مهدی هاشمی. شما با من تماس گرفته بودید؟ متهم ردیف یک!» مانده بودم بین لحن رسمی و لحن دوستانه و هم‌راه با شوخی کدام را انتخاب بکنم که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی آقامهدی بود. جواب دادم. صدای محو برنامه‌ی کودک می‌آمد و حرف زدن یک بچه. آقامهدی حرف‌های کلیشه‌ای همیشه‌گی را زد. «چه کار می‌کنی؟ خوبی؟ خبری نشد ازشون؟» تا رسید به اصل ماجرا. قرار. «برای چی؟» «هیچ‌چی هم‌دیگه رو ببینیم و در ضمن لپ‌تاپت رو هم بهت بدم که حوصله‌ت سر نره.» «کجا؟» «پارک ملت.» مکالمه تمام شد. قرار گذاشته بودیم برای فردا. مطمین بودم قضیه‌ی پس دادن لپ‌تاپ دروغ است و ماجرا چیز دیگری‌ست. اما نمی‌توانستم حدس بزنم، صبح، ساعت ٧، در پارک ملت قرار است درباره‌ی چه چیزی حرف بزنیم، چه‌کار بکنیم و چه اتفاقی خواهد افتاد.

 فصل یازدهم

 هنوز حرفم را شروع نکرده بودم که وکیل گفت «گوشیت رو که خاموش کردی؟» گفتم «اصلن گوشیم هم‌راهم نیست.» گفت «چون ممکنه شنود کنن. حتا اگه ازش استفاده نکنی و فقط روشن باشه، باز می‌تونن شنود کنن.» شروع کردم به تعریف کردن همه‌چیز؛ قضیه‌ی اتهام و زنگ زدن‌ها و بازجویی آخر در دادسرای میدان ارگ و تهدید به بازداشت دوباره. وکیل گفت «وقتی با قرار کفالت آزاد شدی، دیگه امکان نداره دست‌گیرت کنن. مگه این‌که برات دادگاه تشکیل بشه.» گفتم «یعنی اون جلسه تو دادسرا، دادگاه نبوده؟ چون بهم گفتن اون آقایی که باهام حرف زد، قاضیه.» وکیل گفت «نه. بازجویی بوده. اصلن دادسرای میدون ارگ فقط مال کارکنان دولته. احتمالن سپاه اون‌جا یه اتاق داره برای بازجویی.» کمی دل‌گرم شده بودم. اما دلم می‌خواست خیالم راحت بشود. گفتم «یعنی می‌تونم دیگه گوشیم رو جواب ندم؟ چون با آقای نعمت احمدی که مشورت کردم، گفتن که باهاشون در تماس باش اما سر کارشون بذار.» وکیل جواب داد «اگه می‌خوای جواب ندی، نده. کاری نمی‌تونن بکنن. تا وقتی که احضاریه دادگاه برات بیاد. اون موقع هم بیا به من بگو، می‌آم دادگاه ازت دفاع می‌کنم.» فقط منتظر تایید یک نفر بودم که دیگر جواب تلفن‌ها را ندهم و با حرف‌های وکیل مطمین شدم که تصمیمم درست است. وکیل داشت برایم غصه می‌خورد و می‌گفت «واقعن حیف جوونی مثل شما که می‌تونست برای مملکتش مفید باشه اما حالا این‌جوری گرفتار شده.» زیاد به حرف‌هایش گوش نمی‌دادم. به موبایلم فکر می‌کردم که دیگر وسیله‌ی شکنجه و عذابم نبود. می‌توانستم خاموشش کنم یا بیندازمش داخل کشو و درش را ببندم. انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. وکیل هنوز داشت حرف می‌زد و رسیده بود زمان شاه که همه‌چیز داشتیم و وضعیت انقدر بد نبود و صدایش همین‌طور پایین‌تر می‌آمد.

 داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,