Saturday, 18 July 2015
22 February 2020
پاورقی

«ما فعالیت‌های شما رو بررسی کردیم»

2013 December 23

 حامد احمدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

فصل هجدهم

 دنبال سایت معتبری می‌گشتم که خبر حکم اعدام حسین درخشان را نوشته باشد. اما جز چند تا لینک پرت چیزی پیدا نکردم. همین‌طور بی‌هدف در نت می‌چرخیدم که دیدم چراغ مهدی عزیزی در مسنجرم روشن شد. ایمیل جدیدم را نداشت. کرم و شیطان با هم افتادند به جانم که سر به سرش بگذارم. نوشتم «سلام آقای عزیزی! می‌تونم وقتتون رو بگیرم؟» سریع جواب داد «بله! بفرمایید!» نوشتم «شما از دوستان حامد احمدی هستید؟ درسته؟» با کمی تاخیر نوشت «بله.» نوشتم «راستش نمی‌خوام مزاحمتون بشم. فقط می‌خواستم یک سری سوال ازتون بکنم.» منتظر ماندم. مسنجر خبر می‌داد که دارد تایپ می‌کند اما نوشته‌اش را ارسال نمی‌کرد. بالاخره نوشته را فرستاد «خواهش می‌کنم.» نوشتم «ما فعالیت‌های شما رو بررسی کردیم. این‌که عضو بالاترین هستید و در زمینه‌ی ساخت وب هم فعالیت دارید. البته از دید ما مشکلی نیست. فقط شاید لازم باشه کمی با ما هم‌کاری کنید.» جوابی نداد؛ ادامه دادم «لطفن هم درباره‌ی این صحبت‌ها با کسی حرف نزنید. ما نمی‌خوایم برای شما مزاحمتی ایجاد کنیم. امیدوارم لزومی برای دیدار حضوری هم نباشه. اما یه سری اطلاعات باید به ما بدید.» مدتی گذشت تا جواب داد «ببخشید من کار دارم. خداحافظ.» نوشتم «این رفتار شما درست نیست. من می‌خواستم مشکل رو دوستانه حل کنیم اما مثل این‌که می‌خواید جور دیگه‌ای باهاتون رفتار بشه. به زودی هم‌دیگه رو می‌بینیم.» به ثانیه نکشید که چراغش خاموش شد. از نقش مزخرفی که بازی کرده بودم، خوش‌حال بودم. این‌که مثلن یکی را سر کار گذاشته‌ام و ترساندم. وسط حالم، گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی آمری بود. با ترس و لرز برداشتم. گفت «فردا باید هم‌دیگه رو ببینیم. بیا مصلا تهران. نمایش‌گاه فن‌آوری!» گوشی را قطع کردم. دوباره شده بودم خودم. ترس‌خورده و مضطرب.

فصل نوزدهم

 عادت نداشتم هیچ زنگی را جواب بدهم. برای همین صدای زنگ در را که شنیدم، توجه نکردم و غلت زدم اما زنگ دوم، کش‌دارتر از قبلی، خواب را از سرم پراند. حس خوبی نداشتم. از تخت پایین آمدم و رفتم پشت در. از چشمی بیرون را نگاه کردم. خبری نبود. می‌خواستم بروم سراغ باقی خوابم که دیدم از پاگرد دو نفر دارند به سمت خانه‌مان می‌آیند. آمری بود با یک جوان کم‌ریش قد متوسط. آمری آمد به سمت در و زنگ زد. جوان هم‌راهش در همان پاگرد ایستاده بود و سرش را تکیه داده بود دیوار. پشت چشمی خشکم زده بود. آمری چند باری زنگ زد. برگشت به پسر جوان گفت «جواب نمی‌دن. صدا هم نمی‌آد.» و رفت طرف در خانه همسایه. زنگ زد. پیرزن هم‌سایه در را باز کرد. آمری گفت «حاج خانم این همسایه‌تون نیستن؟» پیرزن گوشش سنگین بود و چیزی نشنید. آمری سوالش را تکرار کرد. پیرزن باز چیزی متوجه نشد و یک جواب پرت و پلا داد. آمری این‌بار یک جمله‌ی دیگر گفت «همسایه‌تون هنوز این‌جا زندگی می‌کنن، شبا میآن خونه یا از این‌جا رفتن؟» پیرزن در جوابش چیزی گفت که معنی‌اش این می‌شد «من خبر ندارم!» آمری گفت «اگه ازشون خبری شد، می‌شه به ما خبر بدین؟ من از دادگاه اومدم!» پیرزن دوباره چند کلمه‌ی نامفهوم گفت و رفت داخل خانه. آمری همین‌طور معطل و آویزان مانده بود. دوباره زنگ خانه‌مان را زد و کمی پا به پا کرد و آخر رفت به سمت جوان و هر دو در پیچ پله‌ها از دیدم خارج شدند. هنوز بی‌حرکت پشت در ایستاده بودم. همان‌قدر که آن‌ها راهی برای ورود نداشتند، من هم راه فرار نداشتم. به آدم مشکوکی که دیشب سرکوچه دیده بودم فکر می‌کردم؛ که کاش جدی گرفته بودمش و بعد از یک ماه برنمی‌گشتم به خانه‌مان. اما دوباره شجاعت و بی‌ملاحظه‌گی احمقانه‌ای کرده بودم و حالا خشک و یخ‌زده روی یک نقطه ایستاده بودم تا شاید سایه‌ی تهدید خود به خود کنار برود و بتوانم حرکت بکنم.

داستان پاورقی را از اینجا دنبال کنید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    wh0cd2736798 Atenolol