Saturday, 18 July 2015
27 January 2021
خاطرات و داستان‌های کودکی

«کودکان فراموشی»

2013 December 27

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

با این‌که کت پشمی تنش بود و تا جای ممکن زیپ را بسته بود، سرما از بالای یقه کت به تنش نفوظ می‌کرد. دستاش سر شده بود و هر لحظه می‌خواست اون چوب بی‌خاصیت را که سرما تبدیلش کرده بود به یک تیغ تیز که در دستش فرو می‌رفت در گوشه‌ای رها کنه و تا جایی که می‌تونه توی برف بدوئه و خودش را به روستا برسونه. ولی از طرفی چوب کمکش می‌کرد توی برف‌ها راهش رو پیدا کنه و پیش بره. دارو بیش از هر چیزی براش اهمیت داشت. زیر کتش پنهانش کرده بود. جان مادربزرگ به این دارو وابسته بود. اگه این دارو اثر نمی‌کرد مادربزرگ باید می‌ماند همین جا و حتمن تا وقتی برمی‌گشتند می‌مرد.

روزهای کوچ گذشته بود. همه روستا رفته بودند. از خانواده «بهرام» فقط سه نفر باقی مونده بود. خودش، مادرش و مادربزرگ که عملن رو به موت بود. قرار بود تا دو هفته پیشش بمانند و اگه خوب نشد بروند پیش بقیه. ولی نه مادر و نه بهرام راضی نشدند مادربزرگ را تنها بذارند. الان یک‌ماه بود این‌جا بودند. این‌جا ماندن در زمستان برابر مرگ بود. هیچ غذایی برای خوردن نبود و همه گله‌ها رفته بودند قشلاق. مسیر آن‌چنان سخت و نا‌هموار بود که عملن غیر ممکن بود بشود یک مریض بدحال را به هم‌راه برد. پس همه خانواده بجز مادر و بهرام رفته بودند و با خود گله را برده بودند. توی روستا غیر از این خانواده و دو پیرزن و پیرمرد رو به موت دیگر، که محکوم به مرگ تا آخر زمستان بودند کسی نبود.

shahrzad1

اما روز پیش با شنیدن این‌که دکتر به روستای بالا آمده بهرام راهی شده بود که آخرین شانس‌شان را قبل از رفتن برای همیشه امتحان کنند. کسی به روستا آمده بود و گفته بود که دکتری به روستای بالایی آمده و مریض‌ها را رایگان می‌بیند و دارو می‌دهد. حالا با هر قدمی که به خانه نزدیک می‌شد امیدوارانه‌تر گام برمی داشت. انگار همه دنیا در این چند دارو توی نایلون یخ زده خلاصه بود. انگار شیشه عمر در دست داشت. دکتر اول راضی نمی‌شد بدون دیدن مریض به او دارو بدهد ولی با دیدن اشک‌های بی‌امان بهرام که کودکی ۸ ساله بود تسلیم شد و بعد از شنیدن شرح بیماری مادربزرگ چند دارو به او داد.

بهرام با احتیاط در را باز کرد. بوی آش دوغ در خانه پیچیده بود. صدای نفس‌های بلند و هم‌راه با خس و خس مادربزرگ هنوز به گوش می‌رسید. مادر در گوشه‌ای از اتاق نزدیک آتش روی زیلوی پاره به خواب رفته بود. بهرام نگاهی کرد و خواست به سمت آش دوغ برود. اما ناگهان سرش گیج رفت و کف اتاق افتاد. همه چیز در یک آن سیاه شد.

در خواب، خودش، مادر و مادربزرگ را در کنار بقیه شاد و سرحال می‌دید. چمن و درختان سرسبز، سیاچادر، دام‌های پروار، خانواده، فامیل…

دستی تکانش داد. مادر بود.

shahrzad2

: بیدار شو پسرکم. از خستگی از حال رفتی. بلند شو نان بخور باید راهی شویم.

همه اتفاق‌ها در یک آن در سرش جمع شد. مادربزرگ، دارو، دکتر، قشلاق، چگونه راهی شویم؟ کجا؟

دستش ناخوداگاه به سمت کیسه دارو رفت. هنوز در جای خودشان بودند.

اما…

در آن گوشه اتاق توده‌ای سیاه رنگ می‌دید. وضوح دیدگانش که کامل شد هیکل کوچک و لاغر مادربزرگ از زیر چادر سیاهی که روی سرش کشیده شده بود نمایان بود.

مادر: باید مادربزرگ را دفن کنیم و هر چه زود‌تر راهی شویم. بلند شو و نانی بخور.

از فکر طی کردن مسیری و سخت و سرمازده و پرخطر برای پیوستن به بقیه تنش مورمور شد. انگار تا همین الان یادش رفته بود که باید این مسیر تا قبل از رسیدن سرمای واقعی و تمام شدن جیره غذایی طی شود. به سرعت و زود‌تر از آن‌چه فکر می‌کرد غم از دست دادن مادربزرگ را فراموش کرد. مسئولیت‌های زیادی داشت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,