Saturday, 18 July 2015
19 January 2021
مصاحبه با رئیس‌کل سازمان اطلاعات برون‌مرزی فرانسه در دوران انقلاب 1357 ایران - 2

«انقلاب ایران از زبان رییس اطلاعات برون مرزی فرانسه»

2010 February 25

امید ساعدی

این مطلب بخش دوم مصاحبه‌ با رئیس‌کل سازمان اطلاعات برون مرزی فرانسه در دوران انقلاب ١٣۵٧ ایران است. این گفت‌و گو  را روزنامه‌نگار به‌نام فرانسوی، «کریستین اُکرنت» (Christine Ockrent) با «الکساندر دو مارانش» (Alexandre de Marenches)انجام داده‌است و در سال ١٩٨۶ درکتابی تحت عنوان «Dans le secret des princes» (اندر اسرار فرمان فرمایان) توسط انتشارات stock در پاریس چاپ و منتشر شده‌است. این مصاحبه توسط «امید‌ساعدی» دانشجوی دکترای دانشگاه سوربن ترجمه شده‌است.

بخش نخست مصاحبه را از این جا ببینید.

کریستین اُکرنت ــ درآن زمان، خمینی درعراق درتبعید به سرمی‌برد؟

الکساندر دو مارانش ــ بله، خمینی درعراق درتبعید به سرمی‌برد. دوستم سعدون شاکر، که درکنارسایر وظایفش، اورا هم زیر نظر داشت و مرا در جریان می‌گذاشت، تعریف می‌کرد که آیت اله یک خلق وخوی وحشتناکی داشت. یک خودکامه قرون وسطایی است. یک روزبچه یکی ازهمسایگان با یکی از بچه‌های خانواده‌اش دعوا کرده بوده است. خمینی می‌خواسته آن بچه‌ای را که جرأت کرده بود روی خانواده او دست بلند کند را بکـُشند. بدیهی است که عراقی‌ها خواسته اورا اجابت نمی‌کنند.

او سعی می‌کرد با سخنان آتشین خود، درمملکت ایران آشوب واخلال به پا کند. اویک حس انتقام‌جویی شخصی علیه شاه داشت، این درحالی است که شاه او را با تبعید کردنش در سال ١٩۶٣ به نوعی درامان گذاشته بود. ژنرال پاکروان، سفیر پیشین ایران در پاریس، که مربی و مشاور نظامی مورد اعتماد شاه جوان نیز بوده است، زندگی خمینی را با تبعید کردنش نجات داده بود، آن‌هم به رغم این‌که بعضی‌ها پیشنهاد می کردند که اورا به اجداد محترمش ملحق کنند. سال‌ها بعد، هنگامی که ژنرال پاکروان به ایران برگشت، یکی از اولین اقدامات خمینی دستگیری و تیرباران کردن او بود. چرا؟ برای این‌که تعریف نکند که آیت‌اله حیات و زندگی خود را مدیون او بوده است.

ازسال ١٩۶٣تا ١٩٧٨ که خمینی در نجف در تبعید به سر می‌برد، به هزینه عراقی‌ها امرار معاش می‌کرد. درپی یک نزدیکی روابط میان شاه و صدام حسین، مذاکراتی برای خفه‌کردن صدای فعالیت‌های خمینی انجام شد.

درهمان هفته ای که مذاکرات انجام شده بود، مدیر دفتر خودم را، که حامل یک پیام شفاهی برای صدام حسین بود، نزد ایشان فرستادم. به او گفتم که به صدام بگوید که باید خیلی مواظب ومراقب این مرد باشد. مردی که به تصورمن یک گلوله آتش زای واقعی بود، گلوله آتشینی که چیزی مهیب تر وهولناک‌تر ازآن وجود ندارد، مگرحریق جنگل‌ها، که اغلب هم بوسیله باد پیشروی کرده و جاده‌ها ومرزها را درمی‌نوردد، تا جنگل‌های همسایه ومجاور را نیز طعمه حریق خود سازد. ازآنجا که عراقی‌ها پذیرفتند که به صحبت‌های من گوش کنند، لذا ترتیبی دادند که دیگر برای مدت زیادی اورا نزد خود نگه ندارند.

مدیردفترم بعد ازدو روزازعراق برگشت و به من حساب پس داد: «آقای مدیرکل، خوش به حالتان می شود.»  تصمیم براخراج خمینی توسط عراقی‌ها، عملا گرفته شده است.

عالیجناب(خمینی)ازاین وضعیت خیلی ناراحت شده‌بود وتمام آن کسانی (عراقی‌ها) را که طی این‌همه سال، به او واعقابش ماوی ومامن داده بودند، تهدید کرد که همان سرنوشت و بلایی را که برای شاه درنظر گرفته است برسرآنان نیز خواهد آورد.

بغداد اعتنایی به این سخنان نداشت، والبته که، دولت برتصمیم خود باقی ماند. بر سراین قضیه، مرد مقدس، یک اکیپ تلویزیونی فرانسوی را که جهت ملاقات با او آمده بودند، به حضور پذیرفت. آن‌ها به وی گفتند که برای کسی مثل او فرانسه کشورایده آل است. که این امر، برتمایل این پیرمرد برای آمدن به فرانسه، تأثیر گذاربود.

کریستین اُکرنت ــ منظورتان این نیست که این ژورنالیست‌های تلویزیون فرانسه بودند که این فکر و ایده را به خمینی القاء کردند که از فرانسه تقاضای پناهندگی نماید؟

الکساندر دو مارانش ــ اگرچه خود اوازقبل به این موضوع فکر می‌کرد ولی این‌ها به او گفتند که درفرانسه به خوبی ازاواستقبال و پذیرایی خواهد شد، واین چنین شد که یک روزدرفرانسه پیاده شد.

کریستین اُکرنت ــ پس این سرویس شما نبود که استقبال از خمینی را در فرانسه سازمان‌دهی کرد ؟

الکساندر دو مارانش ــ مطلقن خیر! خمینی یک گلوله آتش است و همان‌طور که دیدیم، یک خطر فوق‌العاده بین‌المللی است.

کریستین اُکرنت ــ این را چگونه توضیح می‌دهید که قدرت حاکمه فرانسه، آمدن و مستقر شدن او را در فرانسه، فاقد اشکال تشخیص داده باشد؟

الکساندر دو مارانش ــ دومکتب ودوطرز فکروجود داشت. برخی‌ها در وزارت امور خارجه براین نظربودند که فرانسه، می‌باید سنت دیرین خود، به عنوان سرزمین میهمان نوازی و پناه را با استقبال از عالیجناب (خمینی) نشان بدهد. بنده اینطور فکر نمی‌‌کردم . من فکر می‌کردم که بهتر، این است که برود و درسرزمین‌های خوش آب وهواتر مثل ایتالیا اقامت کند.

کریستین اُکرنت ــ چرا ایتالیا؟

الکساندر دو مارانش ــ برای این که آب وهوای آن‌جا، بهترین است. البته خمینی قبل ازاین‌که ما را با حضورش درفرانسه مستفیض کند، تلاش کرده بود که بتواند به همراه خانواده اش درکویت مستقر شود. اما کویتی‌های وحشت زده، به این مقدس مرد گفته بودند که آب وهوای گرم ومرطوب کـُنج خلیج مناسب وضع سلامتی ضعیف او نیست.

هنگامی که این خبر را شنیدم، یکی از صحنه‌های کـُمدی اِدوارد بورده(Edouard Bourdet) برایم تداعی شد که درآن، درمورد یکی از پرسوناژها، که دیگرخیلی هم جوان نبود و قیافه سرد و بی روحی داشت وهمیشه بیمار، ولی هرگز نمی‌مُرد، می‌گفتند که ««یک ناخوشی…آهنین دارد!»

خلاصه، خمینی١٠ اکتبر١٩٧٨ به نوفل لوشاتو رسید، جایی که درآن‌جا یک کمیته استقبال، مرکب از مشتاقان و چپی‌هایی ازهمه نوع، که دست به دست از دانشگاهای بزرگ غربی آمده بودند، به اضافه متخصصین مختلف دیگری که درمیان آن‌ها بودند، درانتظار او بود.

به استحضارکاخ اِلیزه رساندم که، ازنظرمن، آمدن این ویزیتور دست و پاگیر، خبر خوشی نیست. کارگلوله‌های آتشین، به آتش کشیدن هرچیزی است که در معرض و دسترس آن‌هاست.

کریستین اُکرنت ــ نظر به این‌که، این سرویس‌های شما، و طبعن خود شما، بودید که اهمیت روحانیت شیعه را مطرح کرده بودید، آیا به خاطرهمین نکته سنجی‌ها و دوراندیشی‌ها نبود که درفرانسه ازخمینی استقبال شد، برای این‌که روی آینده شرط بندی کنند؟

الکساندر دو مارانش ــ گمان نمی‌کنم که این دوقضیه به هم ربط داشته باشد. من فکرمی‌کردم که می‌بایست خیلی مواظب بود، زیرا بخشی از روحانیت شیعه، تحت نفوذ خمینی، بیش از پیش علیه سلطنت فعالیت می‌کرد. مخالفت آنان با سلطنت، قبلا و درسال ١٩۶٣ در جریان انقلاب سفید شاه خود را نشان داده بود. انقلابی که درطی آن شاه زمین‌های بسیاری را که بطور سنتی در اختیار روحانیت شیعه بود، مصادره کرده بود تا آن‌ها را بین دهقانان تقسیم کند. ازجمله این موارد، مصادره اموالی ازخانواده خود خمینی بود، که همین موجب تشدید نفرت اواز سلطنت واز خود شخص شاه شده بود.

به یاد داشته باشیم که شاه ایران، یک غربی تا حدی پرورش یافته دراروپا بود.همین امر، به اضافه بیماری‌اش، یکی ازعلل عمده و مهم سقوط او بود. اگر شاه واکنش وعکس‌العملی شرقی داشت، درهمان زمان که اولین اخلال‌ها آشکار شدند، احتمالا به گونه‌ای عمل می‌کرد که این اغتشاشات بلافاصله سرکوب و متوقف شوند..

اغلب او را با پدرش مقایسه می‌کردند. پدرش یک استوار ساده‌ای بود که بعدا به سرهنگی قزاق‌ها رسیده بود و برخلاف پسرش، آدمی بود زرنگ، تیز و باعظمت. در آن دوران، یک جمله را برای من گزارش کردند که چکیده اوضاع و احوال آن زمان بود. آن جمله تکان‌دهنده این بود: «به پدرش، کسی جرات نمی‌کرد دروغ بگوید. به او(شاه) کسی جرأت نمی‌کند حقیقت را بگوید.»

کریستین اُکرنت ــ شما به اومی گفتید حقیقت را؟

الکساندر دو مارانش ــ شاه ازمن خواسته بود که همیشه حقیقت را بگویم، لااقل آنچه که از نظرمن حقیقت بود. همواره حقیقت را گفتم و یا بهتر بگویم حقیقت خودم را، زیرا کیست که بتواند ادعا کند که حقیقت همان است که او دراختیار دارد؟ اجازه بدهید که یادآوری کنم که، تنها و یگانه دغدغه و نگرانی من، دفاع ازمنافع عالی فرانسه، اروپا و دنیای آزاد بود. نه نیاز و نه تمایلی به ترفیع و پیشرفت ـ برای به کجا رسیدن؟ ـ داشتم و نه به هیچ جایزه و پاداش دیگری.

کریستین اُکرنت ــ به شاه گفتید : مواظب باشید! ملاها در روستاهای شما در جنب و جوش هستند؟

الکساندر دو مارانش ــ بله این را گفتم، ضمنن به او گفته بودم که «مواظب بازار» هم باشد و خصوصن به او گفتم که «مواظب دستگاه اداری دولت کارتر»هم باشد. او را مطلع کردم که این پرسوناژ فاجعه بار ملی و بین‌المللی، که پرزیدنت کارتربود، تصمیم گرفته‌است که او را جایگزین کند.. رئیس‌جمهوری آمریکا کاملا از واقعیت‌های خاورمیانه و ازجمله ایران، بی خبروناآگاه بود. از نظرکوتاه بین ِاین پرسوناژ پیش آهنگِ خوش‌سیما، که از ایران لابد فقط همین را می‌دانست که درکجا واقع شده است، شاه دیکتاتورشرور و بد ذاتی بود، که مردم را به زندان می‌انداخت و بنابراین، دیگرمساله این بود که در اسرع وقت، سیستم دمکراتیک، به شیوه USA را، درآنجا مستقر و حاکم کرد. تصورمی‌کنم که هرگز کسی به این مهمان کاخ سفید این قاعده طلایی شرق را یاد نداده‌بود که «ببوس دستی را که نمی‌توانی قطع کنی»

یک روزاسامی کسانی را که درایالت متحده، مسوولیت بررسی و ارزیابی رفتن و جایگزین کردن شاه را به عهده داشتند به وی اعلام کردم. حتی در یک جلسه‌ای شرکت کرده بودم که یکی ازمسایل مطرح شده درآن جلسه این بود که: «چگونه عمل کنیم برای بیرون راندن شاه، وبا کی او را جایگزین کنیم؟»

شاه نخواست مرا باورکند. به من گفت: «هرچه بگویید باورمی‌کنم بجزاین یکی. ــ ولی سرورم، چرا دراین مورد به من باورندارید؟ــ برای اینکه جایگزین کردن من خیلی احمقانه خواهد بود! من بهترین مدافع غرب دراین منطقه ازدنیاهستم. بهترین ارتش را دارم. بزرگ‌ترین قدرت را دراختیاردارم» او هم‌چنین اضافه کرد که: «این موضوع آنقدرنامعقول وغیرمنطقی است که اصلن نمی‌توانم آن را باورکنم» و پس از سکوتی کوتاه، که درآن تاملی کردم به آنچه که درپاسخ بگویم، به وی گفتم: «امریکایی‌ها مرتکب اشتباه شده باشند؟»

این همان چیزی بود که اتفاق افتاد. آمریکایی‌ها تصمیم خود راگرفته بودند. مثل همیشه، بینش و نگرشی که ازایران داشتند، منطبق ومطابق با نگرش ایرانی‌هایی بود که با آن‌ها معاشرت داشتند: همان ایرانی‌هایی که از دانشگاه‌های هاروارد، استنفورد و سوربن فارغ‌التحصیل می‌شدند وعملن کم‌تر از یک درصد جمعیت ایران را نمایندگی می‌کردند. درایالت متحده، و هم در اروپا، تصور نمی‌کردند که مردم ایران از مردمانی تشکیل شده است که در قرن یازدهم زندگی می‌کردند. ایرانیانی که با آمریکایی‌‌ها معاشرت داشتند در تهران زندگی می‌کردند، درمجالس باده‌گساری شرکت می‌کردند. بهتراین می‌بود که دست ازاین مهمانی‌ها برداشته می‌شد، میهمانی‌هایی که درآن هیچ چیزی نمی‌آموختیم وهیچ چیزی جز بیماری‌های کبدی برایمان نداشت، وبه جای آن در تماس و ارتباط بامردم عادی بازار و روستاها به سرمی‌بردیم. من نمایندگان خود را مُلزم کرده بودم که این ضابطه را رعایت کنند.

کریستین اُکرنت ــ دراروپا هم برداشت همواره مثبت وخوشایندی ازرژیم شاه وجود نداشت.

الکساندر دو مارانش ــ برداشت و تصویرغربی ازرژیم شاه، تصویری بود که اغلب ازآینه معوج وموج دار ساواک می‌گذشت. ازنظربعضی‌ها، ساواک حاصل جمع یک فوق ِگشتاپو به علاوه «کا.گ.ب،» ضربدر در١٠ بود! که چنین نیست. دلیل آن‌هم، ناتوانی و ناکارآمدی ساواک در پیش‌بینی وقایع وحوادث و سپس مقابله کردن با آن‌ها بود. وقتی‌که به ژنرال ِارتش، نصیری، فکر می‌کنم که طی سال‌ها رئیس ساواک بود، که شاه برای دورکردنش، او را به عنوان سفیرایران دراسلام آباد تعیین کرده‌بود، بعدا به تهران بازگشت تا درحضورآیت‌اله توضیح دهد وازخود بگوید! بلافاصله مورد شکنجه قرار گرفت وبه قتل رسید. همین قتل نصیری ثابت می‌کند که رئیس ساواک حتی درمورد جان و زندگی خود نیز قادر به انجام یک تحلیل صحیح نبود. اگر او کارآمد می‌بود، شاه هنوز بر تخت سلطنت می‌بود و خمینی درتبعید.

کریستین اُکرنت ــ آیا زوال رژیم را از نزدیک دنبال کردید؟

الکساندر دو مارانش ــ شاه که دراثربیماری، بیش از پیش فرسوده شده بود، توانایی خود را برای کاروتصمیم‌گیری کاهش یافته می‌دید. درفاصله یک ماه، دیدم او را که به اندازه چندین سال پیرشده بود. دیگرهمان مرد سابق نبود. و دیگر این‌که، قربانی اطرافیانش شده بود. که البته این امر فقط مختص اُتوکراسی‌ها وحکومت‌های خودکامه شرقی نیست. شاه ازوقایع اطلاعات غلط داشت، بیهوش و از مردم بریده شده‌بود.

شاه درحال بیرون آوردن مملکت ایران ازقرن یازده وهدایت آن بسوی قرن بیستم، یا شاید قرن بیست ویکم بود.. ولی شورواشتیاق اوبرای طی‌کردن صدها سال درطول عمرکوتاه خود، موجب بی احتیاطی‌هایی شده بود.. بی‌احتیاطی و بی‌پروایی‌های یک مرد مدرن در برابر یک دنیای قرون وسطایی.

کمااین‌که اورا خیلی سرزنش می‌کردند که چرا در روزعید مسلمانان، با یونیفـُرم به مسجد جامع رفته وبه جای این‌که مثل همه بر روی زمین بنشیند، با خود یک مُبلی به مسجد برده بود. بد زبانان ِتلخ‌گوی دیگر به این مطلب اشاره می‌کردند که: «شاه بانو، به جای این‌که مُحَجبه باشد، با کت و دامن پاریسی به مسجد آمده است» وحرف‌هایی از این قبیل… اگراین چیزها درغرب مضحک و خنده‌دار بنظر می‌رسد، درعوض، اصلا خوشایند مردمانی نیست که در قرن یازدهم زندگی می‌کنند. مردم عوامی که درعصری دیگر بسرمی‌برند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,