Saturday, 18 July 2015
19 January 2021
خاطرات و داستان‌های کودکی

«چشمان آبی»

2014 January 03

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

این‌که یک زخم‌های کوچیکی روی انگشتاش بود همیشه برای رویا سوال‌برانگیز بود. ولی هیچ‌وقت جرات نداشت ازش سوال کنه. با همه این حرف‌ها دفتر و کتاب‌هاش همیشه جلد شده و مرتب بود. درسش هم خوب بود. «اکرم» همیشه یک بویی می‌داد. بوی عجیبی بود. «رویا» می‌دونست این بوی عرق تن نیست. ولی این رو هم می‌دونست که بوی خوبی نیست. با همه این حرف‌ها اکرم را روست داشت. آخه اون هم مثل خودش کتاب قصه دوست داشت. با هم از کتاب‌خونه پارک کتاب می‌گرفتن و می‌بردن خونه رویا اینا و می‌رفتن توی اون اتاق رویا بلند بلند می‌خوندند. هر بار یکی می‌خوند. صدای اکرم گرم بود و بم. خیلی خوب می‌خوند. چشماش دقیقن رنگ آسمون بود وقتی حتی یک لکه ابر توش نیست. وقتی کتاب می‌خوند رنگ چشماش برای رویا می‌شد یک پنجره و ازش می‌رفت تو رویاهای خودش. نمی‌فهمیدن زمان کی و چطوری گذشت تا وقتی که موعد رفتن به مدرسه می‌شد اگه ظهری بودن یا موعد رفتن اکرم به خونشون.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

shahrzad2

اکرم نمی‌تونست زیاد بیاد خونه رویااینا. می‌گفت مادرم دست تنهاست. ولی نمی‌گفت کارش چیه. هر وقت از آدرس خونشون حرف می‌زد یک جایی اون دور را با انگشت نشون می‌داد ولی نمی‌گفت دقیقن کجا. رویا هم اصراری نداشت بدونه. تا روزی که رویا او را کنار پیرمرد چشم آبی دید. پیرمرد بداخلاقی که همیشه با یک چیزی که نه گاری بود. نه موتور و می‌شد گفت یک جورایی ترکیبی از هردوش هست با یک بار پر از کودهای بدبو از کوچه‌ها گذر می‌کرد و می‌رفت. اون پیرمرد بداخلاق با اون صدای خش‌دار که نون خشک‌های محل را می‌خرید دخترش را آورده بود درمانگاه. یعنی همون اکرم رو.

دست اکرم شکسته بود و گچ گرفته بودند. وقتی رویا ازش پرسید چی شده همون پیرمرد بداخلاق این بار ولی با لبخند تلخی، گفت که از دار قالی افتاده.

حالا خوب می‌فهمید چرا سر انگشتای اکرم همیشه پر از بریدگی و زخم بود. یادش می‌اومد که مادرش چند بار جلوی اکرم به شوخی بهش گفته بود اگه درس نخونی می‌ذارمت قالی‌بافی و اکرم هم چیزی نگفته بود. چرا چیزی نگفته بود. چرا نگفته بود که خونشون اون طرف زمین‌های کشاورزی هست. چیزی که الان داشت می‌شنید پدرش به داروخانه‌چی درمانگاه می‌گه. پیش خودش به لباس‌های پرچین اطلس و ابریشم که درباره‌اشون توی قصه‌ها می‌خوندن و حرف می‌زدن فکر کرد.

shahrzad1

دست اکرم دردش خیلی زیاد بود. قرار بود بهش مسکن بزنن. از درد به خودش می‌پیچید ولی صداش در نمی‌اومد. رویا با این‌که سرما خورده بود و تب داشت عین موتور مغزش کار می‌کرد و داشت چیزهایی که فهمیده بود را تحلیل می‌کرد. اما مغز یک بچه ده ساله چطور می‌تونست این همه تفاوت توی زندگی خودش و صمیمی‌ترین دوستش را درک کنه. یادش می‌اومد که اکرم همیشه می‌گفت می‌خواد هر جور هست دکتر بشه. با خودش فکر می‌کرد یعنی می‌شه؟

از این‌که فهمید نزدیک‌ترین دوستش که هیچ تفاوتی زیادی بین خودش و او نمی‌دید از شدت کار کردن روی قالی خوابش برده و پرت شده پایین و این‌که این کار هر روز و هر شبش هست و تازه علاوه بر اون کلی دام هست که باید بهشون برسه و خیلی کارهای دیگه از تعجب خشکش زده بود.

دلش می‌خواست بهش کمک کنه ولی هیچ راهی به ذهنش نمی‌رسید. تب و گیجی سرماخوردگی و گرمای درمانگاه باعث شد خوابش ببره و خواب یک جفت چشم آبی را ببینه که براش قصه‌های تازه می‌گفت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,