Saturday, 18 July 2015
14 December 2019
شاعر در تبعید

«آن‌کس که دیگر موطنی ندارد»

2014 June 11

بخش فرهنگ / رادیو کوچه

شعری از نینب لاماسو _ شاعر آشوری

مترجم از آرامی به فارسی: باریس بدل داود

آن‌کس که دیگر موطنی ندارد، سرزمین خود را در سروده‌هایش می‌یابد

چه مسرت‌بخش خواهد بود

آن‌گاه که تمامی جهان موطن تو باشد.

و چه اندوه‌بار،

از دست دادن سرزمینت بر عرصه‌ی این  خاک پهنه‌ور.

خوش آن‌دم

که  شهروند این جهان باشی!

(و زمین بر کَنَد زتَن، جامه ی وَصلهِ پینهِ  را)

چه اندوهناک است،

آن‌دم که از تو بپرسند؛

در کجای جهان ست میهنت؟

و آن‌دم …

آویخته به دار، بر زبانک حنجره‌ات

جان می‌کَنَد میهن.

زندگانی‌ام هم‌چون رودی ست روان.

وزان هنگام

که راه بر بسته‌اند بر سرچشمه‌ی وجودم،

هر چندسال، من از این رود می‌گذرم،

بر روی معبری ازالوارهای سقف خود

که می‌کشانم به دوش.

پس از گذار سالی چند،

من گذر می‌کنم از این رود،

وز نشیب و قراز سنگ‌ها

مینشانم به جای، نقشی از عبور خود.

 

آری، من عبور می‌کنم

خستگی ناپذیر

می‌گذرند سالیان بر من،

به تندیِ روانِ این رود.

ملالی نیست گر ترا دور بدارند

در پس کرانه‌های دور،

خوشا

پیوند تو با سرزمینت.

 

گرچه ترا به فراق سِپُرَند، چند و چون

تا بَندِ اَفشُره‌ی هستی‌ات بخشکانند،

لیک ترا با سرزمینت پیوندی ست

بسان پیوستگی جنین با آبستن مادری،

… و چه اندوهگین خواهد بود

آن‌گاه که بر این جهان خیره شوی

و سرزمینت را نیابی!

 

شگفت انگیز است؛

چرا سرزمینی که مرا در دامان خود پرورده

می‌راندم ز خویش،

جز آن دم که با روئی گشاده،

تن بی‌جان مرا به آغوش گیرد!

اینجا در میان گذرگاه سنگی و عبور سال‌ها،

اگر “اَبجَد و هَوَز” را به بسترم نخوانم

هم‌چون جوانی  در خواب گرم، با فرشته‌ی خود

بی‌تاب در بستر،

اگر از خواب برنخیزم، در دامان “کَلَمَن و سَعفَس”،

هر شب جان خواهم سپرد

وزان پس، با شعرم احیاء نخواهم شد،

تا با هر پگاه،

دیگر بار متولد شوم

در دامان “کَلَمَن و سَعفَس”،

.. و آن‌گاه؛

– بشارت!

من شهروند جهانم!

– اما من در این جا بیگانه‌ای بیش نیستم.

بیا و هم‌چون من، سرزمینت را در نوشته‌هایت بیآفرین؛

تا بتوانی سرزمینت را در سروده‌هایت بیابی،

و با هر سروده، جان تازه‌ای در تو دَمیده شود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,