Saturday, 18 July 2015
28 September 2020
اثر ماکس لوندگرن

«جنگ رنگین کمان، قسمت ششم»

2014 June 30

ترجمه و اجرا: طاهر جام برسنگ

بخش ششم

وقتی لیلیا به خانه رسید اهل خانه را بیدار کرد. بابا کل کل با کلاه بوقی‌اش آمد. عمه مینا و زبل هم آمدند. لیلیا داستان رنگین کمان و صندوق و همه آن طلاها را تعریف کرد.
آن‌ها با دهان باز نگاهش می‌­کردند. بلاخره لیلیا بارانی‌اش را آورد و محتویاتش را روی میز آشپزخانه خالی کرد. حالا دیگر او دهانش باز مانده بود. توی بارانی فقط یک مشت برگ پوسیده زرد بود.
– پولای طلا را مدنون برد. فقط برگای کهنه به من رسید.
عمه مینا گفت: اون پسر اصلن تربیت نداره.
زبل گفت: ولی خوب کلکی زده.

ادامه داستان در فایل صوتی:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

قسمت پنجم این مخموعه را از اینجا بشنوید

 

11

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,