Saturday, 18 July 2015
04 July 2020
افسری آگاه و با روحیه‌ای انسانی

«تلاش برای هضم فقدان ناخدا کوروش بایندر»

2014 July 19

همایون مبصری  / رادیو کوچه

 

در گذشت نا‌بهنگام ناخدا کوروش بایندر، افسری آگاه و با روحیه‌ای انسانی، مرا هم مانند بسیاری دیگر، به خود مشغول کرده است. ذهنم در تلاطم هضم این فقدان، روز‌ها و سال‌های گذشته را در چشمم به تصویر می‌کشد. هم تصاویری زنده و روشن و هم تصاویری مبهم که با گذشت زمان و سال‌های از کف رفته غبار آلود و مه گرفته‌اند.‌گاه بر فراز آسمان گرم و تف‌زده بندرعباس به پرواز در می‌آیم و از درون ترکیبی از رطوبت و هوای داغ، در خاطراتم به دنبال رد پاهای او می‌گردم و‌ گاه از درون صداهای نگران کننده آژیرجنگ و هیاهوی تلاش و تکاپو در ستاد مشترک تهران.

زنده یاد ناخدا کوروش بایندر نیازی به معرفی ندارد. متانت، درایت و سوابق خدمتی او بر همگان روشن است. قصدم به هیچ وجهه معرفی وی نیست که مُشک خود ببوید. دردم این است که بایدبتوانم طوری با او وداع کنم و من این وداع را با ذکر دو خاطره از او که مرا سخت به خود مشغول کرده است به انجام خواهم رسانید.

koroshbaiandar

در شرح یکی از خاطراتم از زنده یاد بایندرناچار به ذگر مقدمه‌ای کوتاه می‌باشم.

اواخر دهه چهل شمسی ازدواج افسران با اتباع بیگانه ممنوع اعلام گردید و دانشجویانی که برای چند سالی تحصیل به کشور‌های خارج اعزام می‌گردیدند، اگر در دیار غربت به کسی دل می‌بستند و او را مناسب همسری، همراهی و همگامی بقیه زندگی خویش تشخیص می‌دادند، اجازه نداشتند تا با او ازدواج کنند. ازدواج تنبیه انضباطی و زندان را در پی داشت. یا می‌بایست از عشق خود چشم بپوشند و دل شکسته به وطن بازگردند، ویا عطای وطن را به لقایش ببخشند و با فرار از خدمت، دست معشوق را گرفته و مقیم کشور خارج گردند. و می‌دانیم که کم نبودند دانشجویانی که این راه را برگزیدند.

زمانی که زنده یاد بایندر ریاست ستاد فرماندهی ناوگان خلیج فارس و دریای عمان را عهده داربود، اولین محکومین این قانون غیرانسانی تحویل زندان دژبان بندر عباس گردیدند. حال می‌توانید خود روحیه و وضعیت این افسران را بادر نظر گرفتن شرایط زیستی زندان دژبان در آن هوای داغ و مرطوب و نیزدل نگرانی‌شان را از همسران‌شان که تنها مانده‌اند، به خوبی تجسم کنید. همسرانی که تازه به ایران و آن‌هم به بندر عباس آمده‌اند و با فرهنگ و محیط بومی تقریبن نا‌امن آن‌جا بیگانه‌اند.

در منازل سازمانی شهرک سورو در خیابانی که من ساکن بودم، با چند خانه فاصله همسرخارجی یکی از همین افسران زندانی زندگی می‌کرد. زنده یاد بایندر با قبول مسئولیت وپذیرش خطر، هر روز صبح به منزل این افسر رفته و او را شخصن به دژبانی می‌برد و غروب هر روز او را از دژبانی تحویل گرفته و در درب منزل از اتومبیل خود پیاده می‌کرد تا همسرش شب را تنها در منزل نماند. و این افسر یازده ماه ازدوران محکومیت خود را بدین صورت سپری کرد. این یک نمونه از خاطرات انسانی و زیبایی است که من آن را هرگز از یاد نخواهم برد و البته درسی است گرانبها از یک افسر ارشد و یک فرمانده برای یک افسر جوان و در آغاز کار همچون من.

Iranian_Navy_Commander_Destroyer

و اما خاطره دوم من بر می‌گردد به آغاز جنگ عراق علیه ایران. به نظر من چنین می‌رسید که زنده یاد ناخدا بایندر یا خود، خود را کنار کشیده یا به طریقی از نیرو کنار گذاشته شده است. به باور من او به شغلی تقریبن تشریفاتی و به عنوان افسر هماهنگ کننده نیروی دریایی در ستاد مشترک نیروهای مسلح منصوب گردیده بود. از قضا من هم در آن زمان در اتاق جنگ ستاد مشترک به عنوان افسر رابط نیروی دریایی و تحت ریاست ایشان به کاری بی‌نام و مسمی مشغول بودم تا زمانی‌که عراق به ایران حمله کرد. در شب نگهبانی من بود که اعلامیه جنگ صدام علیه ایران واصل گردید. دولت ایران به تهدید صدام حسین به این‌که همه کشتی‌ها در اروند رود باید از ساعت هشت صبح پرچم عراق را بالا برده و از راهنماهای عراقی برای هدایت کشتی‌ها استفاده کنند و… در غیر این صورت عراق برای احراز حقوق خود از همه امکانات استفاده خواهد کرد، توجهی ننمود. از اینجا بود شغل و موقعیت زنده یاد بایندر شکل و مفهوم واقعی خود را پیدا کرد و البته در کنار او کار من هم به نحو ارزنده‌ای متحول گردید.

بلافاصله پس از حمله ظهر هنگام هواپیماهای عراقی به تهران و پرواز در ارتفاع کم تا میدان فردوسی، نیروی هوایی ایران به حمله انتقامی و ضربت زدن به اماکن و تاسیسات عراقی دست زد ولی تقریبن بدون طرح و برنامه‌ای مشخص و بررسی شده.!

پس از سردر گمی‌های چند روز اول، زنده یاد بایندر در اتاق جنگ با متانت و خُلق و خوی آرام خود ضمن حضور فرماندهان نیروی زمینی و هوایی، کنترل برنامه‌ریزی عملیاتی را به دست گرفت و با نشان دادن درایت لازم تا سال ۱۳۶۲در سمت معاونت عملیات اداره سوم ستاد مشترک ارتش مسئولیت هدایت و هماهنگی عملیات رزمی بین نیروهای سه گانه ارتش را برعهده داشت.

تاریخ دقیق را به درستی به خاطر ندارم، ولی می‌دانم که حدود ۲۰یا ۳۰روزی از آغاز جنگ می‌گذشت که من را به کناری کشید و گفت که در جنوب وجود من بیش‌تر مثمرثمر خواهد بود تا در تهران. و این آخرین دیدار من بود با زنده یاد ناخدا کوروش بایندر. یادش گرامی

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,