Saturday, 18 July 2015
26 October 2020
مصاحبه خانم الهه با آن سینگلتون

«الهه بانوی کبیر خوانندگان ایرانی»

2010 March 09

قابل تامل است که گفت‌‌وگوی زیر در سال 2005 رخ داده و خانم الهه در 15 آگوس 2007 درگذشته است.

الهه یکی از مهم‌ترین خوانندگان تاریخ موسیقی ایران است. او با صدای خود بسیاری از آوازهای سنتی، پاپ، جاز و استاندارد را به شهرت رسانده است. صدای او آن‌قدر دلنواز بود که داوود پیرنیا، بنیان‌گزار و مدیر برنامه «گل‌ها» در رادیو ایران الهه را برای مدیریت این برنامه انتخاب نمود. صدای او بیش از هر خواننده دیگری در برنامه «گلها» پخش شده است.

ممکن است خلاصه‌ای از زندگی خود  بعنوان یک خواننده را بیان بفرمایید؟

من سال‌ها در رشته خوانندگی اصیل ایرانی آموزش دیدم و در آن زمان داوود پیرنیا این نوع خوانندگی را از طریق برنامه «گلها» که از رادیو ایران پخش می‌گردید به شنوندگان آن معرفی نمود. این ارکستر و خوانندگان برنامه گل‌ها بودند که پایه‌های موسیقی اصیل ایرانی را انسجام بخشیدند. در طی مدت پانزده سالی که این برنامه پخش می‌گردید، من خواننده اصلی آن بودم. البته بعد از انقلاب دیگر امکان پخش صدای زنان خواننده میسر نبود و ما ساکت شدیم.

با چنین گذشته‌ای لطفن بفرمایید که چه شد که با مجاهدین خلق مرتبط گردیدید؟

مدت‌های زیادی بود که من دیگر امکان خواندن برای مردم ایران را نداشتم. یکی از راه‌هایی که من می‌توانستم به خوانندگی ادامه بدهم پیوستن به تبعیدیانی بود که در سواحل غربی امریکا مقیم شده بودند ولی اختلافات فی‌مابین آن‌ها بقدری زیاد و از طرفی بی‌ربط و خرده‌ریز بود که من علاقه‌ای به پیوستن به هیچ یک از این گروه‌ها پیدا نکردم.

در سال هزار و نهصد و نود و چهار برخی به من مراجعه کرده و خود را بعنوان «ایرانیانی روشن‌فکر» در اروپا معرفی نمودند که می‌خواهند کنسرتی ترتیب داده و از این طریق از یک طرف مخالفت خود با رژیم آخوند‌ها را بیان کنند و از طرف دیگر هم‌بستگی خود با مردم داخل ایران و مبارزاتشان برای آزادی و دموکراسی را نشان بدهند. آن‌ها گفتند که از مجاهدین خلق هم حمایت می‌کنند. البته من قبلن نام مجاهدین را شنیده بودم ولی چیز زیادی از آن‌ها نمی‌دانستم. این افراد آن‌ها را بصورتی به من معرفی کردند که انگار این‌ها برای آزادی می‌جنگند.

آن‌ها من را به اجرای برنامه در کنسرت دعوت کردند. احساس من همیشه این بود که صدای من‌، بخاطر این که از طریق شنوندگان برنامه «گلها» معروف شده است، پس متعلق به مردم است و من باید آن را به هر طریقی که شده به آن‌ها برگردانم. مجاهدین وسیله‌ای بودند که می‌توانست چنین راهی را باز کند. البته من تنها نبودم و خوانندگان مشهور دیگری هم بودند که توافق کردند تا در این کنسرت‌ها شرکت کنند.

ممکن است در مورد روش‌های نزدیک شدن این افراد به مردم و بخصوص چگونگی رفتارشان با خود شما برای جلب توافقتان برای شرکت در کنسرت توضیح بدهید؟

من به آن‌ها گفتم که اگر چه من سمپاتی‌ای نسبت به پایداری مجاهدین در قبال رژیم ایران احساس می‌کنم ولی به شخصه در مسایل سیاسی گروه‌ها دخالت نخواهم کرد بنابراین آن‌ها فقط می‌توانند از پرچم ایران در کنسرت استفاده کنند و نه علایم دیگر و من هم در آن کنسرت فقط  آواز‌های کلاسیک ایرانی را خواهم خواند و نه هیچ کار دیگری. لازم است یاد‌آوری کنم که من در تمام مدت خوانندگی‌ام تا بحال هیچ‌وقت قرارداد و امضا و این چیز‌ها نداشته‌ام. حرف من همیشه کافی بوده. ولی آن‌ها اصرار می‌کردند که کنتراتی رسمی امضا شود. من به این اعتبار که این‌ها آماتور هستند و غیره قبول کردم. قرارداد برای شش برنامه کنسرت بود با تاکید بر غرامتی چند‌هزار دلاری در صورتی که من حاضر به خواندن نشوم. از آن‌جا که چنین چیزی تا بحال برای من اتفاق نیفتاده بود قبول کردم. آن‌ها رفتند و من دیگر آن‌ها را ندیدم. یک ماه قبل از شروع کنسرت من هنوز هیچ اطلاعی نداشتم و بنابراین شروع کردم به تماس گرفتن ولی بی‌نتیجه بود. یک هفته قبل از زمان کنسرت متوجه شدم که کنسرت به نام مجاهدین خلق و در حمایت از مریم رجوی اعلام شده است!

بعد از این کنسرت، رادیوهای ایرانی شروع کردن به بدگویی به من چرا که برای مجاهدین خوانده بودم. مجاهدین هم از طرف دیگر فقط نیمی از دستمزد من را دادند و رفتند. رادیو امریکا گفت که من باید پشت میکروفون رفته و از ایرانی‌ها در هر کجا که هستند معذرت خواهی کنم. در چنین وضعیتی تمام گروه‌های آپوزیسیون بجای این که به کمک من بیایند فقط من را بیشتر و بیشتر به طرف مجاهدین هل دادند. این بود نتیجه فشارها و انتقادات و حملات بی‌رحمانه‌ای که به من می‌کردند. من دیگر هیچ پناه‌گاهی نداشتم.

در چنین وضعیتی، مجاهدین پروژه‌ای از نشان دادن محبت و احترام و غیره نسبت به من را آغاز کردند. آن‌ها وانمود می‌کردند که واقعن برای من اهمیتی قایل هستند و نگران من هستند. در این فاز، من واقعن به چنین محبت‌هایی نیازمند شده بودم. من حالا می‌فهمم که این روش معمول فرقه‌ها برای عضو‌گیری از میان مردم است. در آن زمان اگرچه من متوجه می‌شدم که این‌ها دروغ است ولی یک نیازی و یک چیزی در رفتار و گفتارشان بود که جلبم می‌کرد و از طرف دیگر بشدت علاقه‌مند شده بودم که بیشتر در مورد آن‌ها بدانم.

آیا می‌توانید توضیح بدهید که از نظر شما مجاهدین چگونه بصورت یک فرقه عمل می‌کنند؟

من از طرف آن‌ها دعوت شدم که بعنوان یک خواننده به آن‌ها بپیوندم و البته فکر می‌کردم که آن‌ها جنگ‌جویانی برای آزادی هستند ولی خیلی زود واضح شد که آن‌ها یک فرقه بیش نیستند. فرقه‌ای با محدوده فکری بسیار بسته و متعصب.

بعد از این که برخی خودشان را در اعتراض به دست‌گیری مریم آتش زدند به آن‌ها گفتم که دیگر با من هیچ تماسی نگیرند. آن‌ها مثل حسن صباح هستند. نه، بدتر. حسن صباح با مقطوع‌النسل کردن مردانش آن‌ها را در مقابل غریضه‌های جنسی‌شان حفظ می‌نمود ولی او هرگز از پیروانش نخواست که خودشان را بخاطر وی بسوزانند. رجوی هیچ رحمی ندارد. او خودش را بالاتر از هر‌کس و هر چیز می‌داند. رجوی‌ها در بهترین خانه‌ها خودشان را در دریایی از لباس و غذا و زندگی لوکس غرق کرده اند و بقیه واقعن در حال زجر مستمر به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.

دوستی در میان مجاهدین معنی ندارد. آن‌ها حتی در قبال هوادارانشان هم بشدت خشن هستند. فرماندهان به آن‌ها دستوراتی می‌دهند که واقعن هیچ معنی و منطقی ندارد. آن‌ها دو چهره دارند. یکی چهره خوب بیرونی است که سعی می‌کنند به جهان خارج نشان بدهند و دیگری چهره عصبی، خشن و فحاش واقعی‌شان.

بیشترین تنفر من از آن‌ها بخاطر کارهایی است که در عراق کرده‌اند. من بخاطر آن‌چه که آن‌ها و عراقی‌ها با کشور من کردند  از آن‌ها متنفرم.  من بعد‌ها در داخل آن‌ها متوجه شدم که رجوی هیچ مرزی ندارد. او واقعن برایش فرقی نمی‌کند که با چه کسی همکاری می‌کند، دوست، دشمن، … یک‌بار من از مریم در رابطه با کارشان با صدام پرسیدم. او به من گفت: «اگر صدام جنگ را نباخته بود و ایران را تصرف کرده بود، وقتی که ما ایران را بدست می‌گرفتیم خوزستان را بعنوان جایزه به صدام می‌دادیم»!

یکی از مسایلی که مشاهده آن از نزدیک بسیار حیرت‌آور بود حسرت بی‌پایان رجوی‌ها برای قدرت است. به یاد دارم که یکی از اعضای شورای ملی مقاومت با مسعود رجوی در مورد آن‌چه که مجاهدین پس از گرفتن تهران خواهند کرد صحبت می‌کرد. رجوی که چشمانش در این زمان برق می‌زد به وی گفت: «وقتی ما به ایران برسیم، چند روزی طول خواهد کشید که خود را به تهران برسانیم. ما در راه یک میلیون بسیجی و یک میلیون پاسدار خواهیم کشت و … آن‌گاه باید ببینیم بعد چه باید بکنیم».

روابط جالبی بین رهبران سازمان هست. برای همه مشخص است که مریم بشدت دنبال قدرت کامل است و در این راه به دنبال کنار‌زدن مسعود است. همسر سابق وی مهدی ابریشم‌چی هم می‌خواهد که وی جای‌گزین مسعود شود. چرا که نه؟

باید بگویم که اگر امریکا بخواهد از آن‌ها حمایت کرده و بطرف ایران هول‌شان بدهد آن‌ها در ایران به مراتب بد‌تر از صدام برای امریکایی‌ها در عراق خواهند بود. آن‌ها در زمان جنگ فعالیت‌های اطلاعاتی بر علیه کشور خودشان داشته‌اند. من اخیرن یک پرستار ایرانی را دیدم که حین توضیحاتی که می‌داد و یادش می‌آمد، نمی‌توانست جلوی گریه خودش را بگیرد. او گفت که کارخانه آزمایش ورقه‌های بزرگ فلزی درست کرده بود که در جنگ بتوان از آن‌ها بعنوان حفاظ استفاده نمود. این ورقه‌ها برای حفاظت بیش از سی‌هزار سرباز مورد استفاده قرار گرفته بود ولی از آن‌جایی که مجاهدین اطلاعات مربوطه را به عراق داده بودند، عراقی‌ها منطقه را بمباران کردند و حدود هفتاد تا هشتاد هزار نفر به همین خاطر جان خود را از دست دادند. به همین خاطر است که می‌گویم آن‌ها واقعن بیش از آن‌چه قابل باور باشد بی‌ریشه هستند.

آیا شما قبل از ارتباط با مجاهدین آن‌ها را می‌شناختید؟

من راجع به آن‌ها شنیده بودم. ولی به این صورت که اکنون می‌شناسم‌شان، نمی‌شناختم. من فکر می‌کردم آن‌ها آزادی‌خواه هستند. ما در مورد جنایات مشترکی که با صدام انجام داده‌اند نمی‌دانستیم. بخصوص ما هیچ اطلاعی از رفتار آن‌ها در درون سازمان‌شان نداشتیم.

امروزه من به اندازه کافی با چشم‌های خودم دیده‌ام و تنها چیزی که باید بگویم و تاکید بکنم اخطار به دیگران است که به این فرقه نزدیک نشوید. این‌ها خائنین و بزه‌کارانی بیش نیستند. وقتی هم می‌گویم بزه‌کاران، منظورم غلو کردن نیست. من یک‌بار برای ملاقات‌شان به پاریس رفتم. البته آن‌ها سعی زیادی برای رسیدگی به ما کردند ولی یک زن جوان در میان‌شان بود که در کنار ما کار می‌کرد. دقیقن بخاطرم مانده است!

یک روز عصر که من واقعن خسته شده بودم ولی تفکرات اجازه خواب نمی‌داد به اطاقم رفتم و قرص خواب خوردم تا آرام بشوم. بعد از مدتی صدایی در اطاق شنیدم و نیمه خواب و نیمه بیدار سرم را بلند کردم و دیدم که این زن جوان در حالی که دستش توی کیف من است ایستاده است. من آن‌قدر حالم بد بود که اصلن نفهمیدم خواب می‌بینم یا بیدارم و به هر حال دوباره به خواب رفتم.

وقتی که صبح بیدار شدم متوجه شدم که پاسپورتم، کارت سبزم، کارت‌های دیگرم و حدود هزار دلار از کیفم دزدیده شده است. با این وجود این زن بدون تعارف در مقابلم ایستاده بود و به روی خودش نمی‌آورد و وقتی که من با وی رودررو شدم یکی از زنان فرمانده‌شان دخالت کرد و وی را بیرون فرستاد. آن‌ها هیچ وقت اموال من را پس ندادند.

یک بار دیگر بخاطر دارم که من را راضی کردند تا از قرارگاه‌شان در عراق بازدید کنم. قبل از رفتن به خاطر این که یکی از کفش‌هایم پایم را می‌زد، یک تکه کاغذ تا کرده در کف آن گذاشته بودم. در زمان شام در قرارگاه، من کفشم را در آوردم که پایم کمی آرام بگیرد و بنظرم این تکه کاغذ دیده شد. یکی از زن‌ها که در کنار من نشسته بود بدون هیچ تعارفی سریعن این تکه کاغذ را برداشت و فرار کرد و ناپدید شد. یک لحظه واقعن خشکم زد. چی؟

بعد از چند لحظه متوجه شدم مساله چه بوده است. آن‌ها فکر کرده بودند که فردی در کمپ نامه‌ای به من داده که با خودم از آنجا خارج کنم. این‌جا بود که واقعن همه پرده‌ها از جلوی چشمانم افتاد. حالا دیگر من می‌دانستم که برخی از افراد واقعن خواستار خارج شدن هستند و می‌دانستم که آن‌ها هر کاری انجام خواهند داد تا کسی نتواند فرار کند و می‌دانستم که تمامی داستان‌هایی که در‌باره شکنجه و زندان افراد خودشان گفته می‌شود حقیقت دارد. من واقعن نگران شده بودم.

من بیش از آن‌چه که لازم باشد دیده‌ام. من ناظر بسیاری از کارهای غیر‌قانونی‌شان بوده‌ام ولی می‌دانی، بدترین کاری که می‌کنند که در ظاهر غیرقانونی هم نیست بازی با مغز و قلب مردم بی‌گناه است.

من بخاطر کمک به مردم ایران به آن‌ها پیوستم و خیلی هم سعی کردم بلکه بتوانم آن‌ها را عوض کرده و یا متوجه واقعیات‌شان کنم. چه در مورد خودشان و چه در مورد اطرافشان. انگار که حتی خودشان هم نمی‌توانستند چیزی جز دروغ‌های تولیدی خودشان را ببینند. من حتی مدتی سعی کردم مریم رجوی راضی کنم آن لباس‌های مسخره‌ای را که می‌پوشد عوض کند. اولین بار که دیدمش لباس یونیفورم نظامی به تن داشت. واقعن با کاری که باید انجام می‌داد بی‌ربط بود. وقتی که به وی پیشنهاد کردم که سعی کند کمی جالب‌تر لباس بپوشد، رفت و هزاران دلار خرج لباس‌های مسخره زرد و صورتی و کیف و پارچه پرده‌ای کرد. انگار اصلن هیچ ایده‌ای نداشته باشد. کسانی که دوره‌اش کرده‌اند هم جرات ندارند انتقاد که هیچ حتی پیشنهاد بکنند که وی یک مقدار به طرز دیگری رفتار کند. فقط من بودم که جرات داشتم آن لباس‌های نظامی را از تنش خارج کنم.

رفتار مجاهدین وقتی که فهمیدید که می‌خواهید ترکشان کنید چگونه بود؟

این یک واقعیت است که وقتی انسان در چنگال مجاهدین اسیر می‌شود راه فراری متصور نیست. درست مثل موش در چنگال گربه. هر وقت بخواهی فرار کنی، پنجول روی سرت فرود می‌آید. بعضی وقت‌ها با چنگال‌های بیرون آمده و بعضی وقت‌ها با نرمی دست و بدون چنگال‌ها. در هر صورت خارج شدن واقعن کار سختی است. یکی از راه‌هایی که برای نگه داشتن افرادی مثل من استفاده می‌کردند تولید بدهی مالی برای فرد بود. آن‌ها هیچ وقت تمام پول قرارداد‌هایشان را نمی‌دادند. آن‌ها همیشه قول می‌دادند که هفته دیگر، ماه دیگر، دفعه دیگر..

یکی از افراد معروف شورا چندی قبل از خروجم به من گفت: «الهه، چرا خودت را خلاص نمی‌کنی. افرادی مثل من نمی‌توانند خارج شوند بخاطر این که صد‌در‌صد وابسته به رجوی شده‌ایم و برای مینیمم‌هایمان هم به او نیازمندیم. ما یک قران هم نداریم ولی تو حداقل خانه و فامیل خودت را داری و وابسته نیستی. تا زمان برایت باقی است فرار کن». من با شنیدن این کلمات واقعن متاسف و متاثر شدم.

یک روز مریم را درپاریس ملاقات کردم و به او گفتم: «ببین. قفسی که من را داخل آن گذاشته‌اید حتی طلایی هم نیست. چوبی است. من نمی‌توانم مردم را ببینم آن‌ها هم نمی‌توانند من را ببینند». تنها واکنش این زن این بود که فقط به من خیره نگاه کند. از آن‌ها خواستم بدهی‌شان به من بابت قراردادها و کارهایی که انجام شده است را بدهند. هنوز که چیزی پرداخت نشده.

هر وقت من در مورد پولی که به من بدهکار بودم سوال می‌کردم و باید بگویم طی سال‌ها به مبلغ زیادی تبدیل شده بود آن‌ها می‌گفتند نمی‌توانیم بپردازیم. زمان کوتاهی بعد از شروع جنگ عراق محمد محدثین را دیدم که به من گفت: «ببین الان نفرات ما در عراق زیر حمله هستند و ما هم هیچ پول نداریم». چهار روز بعد پلیس فرانسه به خانه مریم رجوی در پاریس ریختند و در میان انبوهی از لباس گرانقیمت و کامپیوتر حدود هشت میلیون دلار نقد کشف کردند. فکرش را بکنید. دفعه بعد که محدثین را دیدم واقعا از خجالت سرخ شده بود ولی هنوز هم که هنوز است طلبم را دریافت نکرده‌ام.

سال گذشته بالاخره به این نتیجه رسیدم که دیگر کافی است. من یک نامه رسمی به آن‌ها فاکس کردم که مستقیمن مریم رجوی را خطاب قرارداده بودم. ولی الان بیش از یک سال است که هنوز حاضر به اعلام جدایی من نشده‌اند و بنظر می‌رسد که نمی‌خواهند قبول کنند. آن‌ها به تلفن‌کردن‌هایشان ادامه دادند و می‌گفتند بیا و طلب و پولت را بگیر. یک بار گفتند که من باید مریم را در پاریس ببینم تا بدهی‌شان را بدهند. وقتی آن‌جا رسیدم دیدم که باز میهمانی شام گرانقیمتی را تدارک دیده‌اند که باصطلاح بخاطر من بود. آن‌ها تعدادی از همسایه‌های اور‌سور اواز را دعوت کرده بودند و حتی دانیل میتران را هم باز آورده بودند برای شام. در آن شب مریم مرتب سعی می‌کرد که نزدیک من بنشیند و با من عکس و فیلم بگیرد ولی من متوجه شدم و از او دوری جستم. طبعن باز هم من بدون دریافت پولم از آنجا خارج شدم.

درواقع  من یک مقدار ترس هم داشتم. می‌دانستم که حتی در حال حاضر هم آن‌ها از روش‌های اطلاعاتی و استراق صمع (سمع) و غیره بر علیه افرادی که مشکوک به مخالفت با آن‌ها باشند استفاده می‌کنند. آن‌ها بدین صورت از تلفن استفاده می‌کنند که به فردی زنگ‌زده خودشان را فرد دیگری معرفی می‌کنند تا بتوانند اطلاعاتی در مورد شخص مورد نظرشان بدست آورده و البته آن را ضبط کنند. این کار فقط در مورد ایرانیان انجام نمی‌گیرد بلکه از این روش بر علیه غربی‌ها هم استفاده می‌کنند. با سازمان‌های حقوق بشری، با مراکز دولتی و غیره. قربانیان مجاهدین فقط ایرانی‌ها نیستند. من هم‌چنین کشف کردم که آن‌ها برنامه‌هایی را دنبال می‌کنند که باعث «تولید حادثه» برای برخی افراد بشوند. من همین الان خیلی نگران هستم. آن‌ها قادر به هر کاری هستند. آن‌ها شبکه گسترده‌ای را در اروپا ایجاد کرده‌اند که می‌تواند به راحتی و بدون سر وصدا به من یا فرزندانم صدمه بزنند. من هنوز بصورت جدی نگران خودم و بچه‌هایم هستم.

فکر می‌کنید ارتباط شما با مجاهدین بر نظر مردم نسبت به شما تاثیر گذاشته باشد؟

من معتقدم که تاریخ خودش قضاوت خواهد کرد. ما همه در طول زندگی خود اشتباهاتی را انجام داده و می‌دهیم. همه ما بالا و پایین رفتن‌هایی را تجربه می‌کنیم بخصوص الان که تاریخ معاصر ایران شاهد تغییرات عظیم و همچنین سختی‌هایی برای بسیاری از مردم بوده که همه ما باید با ماکزیمم توانمان آن‌ها را تحمل می‌کردیم. آن‌چه که به آن اطمینان دارم این است که آن‌چه از من خواهد ماند صدای من است و در سال‌های بعد از من مردم از صدا و آوازهای من لذت خواهند برد. این ها متعلق به ایران و جهان موسیقی است. مجاهدین هم خارج از این که من چقدر در آن دخیل بوده‌ام در تاریخ سر جای خودشان نشانده خواهند شد. من معتقدم که تاریخ آن‌ها را همان‌طور که ما شناختیمشان، بعنوان دروغ‌گویان زبون و خائنین به وطنشان مورد قضاوت قرار خواهد داد.

آخرین سوال این که نظر شما در مورد نگرش سازمان مجاهدین به هنر چیست؟

برای مجاهدین هنر هم مثل هر چیز دیگری است. اگر بتوانند از آن سواستفاده کنند ، دریغ نخواهند کرد. غیر از این برایشان معنی دیگری ندارد. آنها هر کس و هر چیز را در راه اهدافشان مورد سواستفاده قرار می‌دهند و این می‌تواند مردم باشند یا هنر. آن‌ها همان‌طور که مردم را به راحتی از بین می‌برند هنر را هم نابود می‌کنند و البته هنرمند را هم به همراه آن‌ها.

ماهنامه«گزارش نجات یافتگان» سپتامبر دوهزار و پنج 2005

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,