Saturday, 18 July 2015
01 August 2021
اعدام شده توسط صدام‌حسین:

«بیست‌سال بعد از مرگ گزارش‌گر آبزرور، فرزاد بازوفت»

2010 March 17

دونالد ترلفورد زمانی‌که گزارش‌گرش در عراق اشتباهن به جرم جاسوسی دست‌گیر و در 15 مارس 1990 اعدام شد سردبیر آبزرور بود. وی دوست و همکارش که مرگ وی زنگ خطری برای جهانیان در مورد صدام بود را بیاد می‌آورد .

دونالد ترلفورد، روزنامه آبزرور ، یک‌شنبه 14 مارس 2010

5 جعبه حاوی بریده روزنامه‌ها، نامه‌ها و دیگر مدارک درمورد فرزاد بازوفت در تمام دنیا در بیست سال گذشته با من بوده است. چیزی همیشگی در زمان وحشتناکی که من در آبزرور تا‌کنون داشته‌ام. گشت و گذار دوباره بین آن‌ها و بیاد‌آوردن آن دوران وحشتناک واقعن درد‌آور است ولی باعث روشن شدن این تجارب می‌شود.

فرزاد بازوفت

فرزاد در زمان اعدام، 31 سال داشت. وی در ایران به دنیا آمده بود و در سال 1975 هنگامی‌که 16 سال داشت به انگلیس آمده بود تا تحصیلاتش را تمام کند. پس از انقلاب خمینی در 1979 وی در همین‌جا باقی ماند. وی تبدیل به روزنامه‌نویس مستقلی شد و در تمام دهه 1980 وی به آبزرور و رسانه‌های دیگر مثل BBC بین‌الملل در مورد جنگ ایران و عراق خبر می‌رساند.

وی شخصیتی جذابی داشت و شبیه عمر‌شریف بود. با این که هیچ‌گاه با کارکنان آبزرور نبود ولی از وی استقبال خوبی در دفتر‌ها می‌شد و اجازه داشت که از میز و تلفن استفاده کند. بخشی از جذابیت وی ناشی از همت وی برای تبدیل شدن به روزنامه‌نگاری مشهور مثل  روزنامه‌نگاران واشنگتن پست Watergate sleuths, Bob Woodward و Carl Bernstein بود. وی هموراه کتاب قهرمانان جان پیلگر را با خود داشت. فیلم محبوبش ” The Killing Fields” بود که درباره یک گزارش‌گر خارجی در کلمبیا بود. وی همیشه برای کارهایش راه دومی هم داشت. این طبیعت ساده و احساسی زندگیش برای وی سرنوشت غم‌انگیزی را رقم زد.

مخالفت وی با رژیم خمینی باعث شد که وی به عراق راه پیدا کند، و پنج با به آن‌جا دعوت شد تا جبهه‌های جنگ را از آن طرف مشاهد کند. ششمین و آخرین دعوت وی در سپتامبر 1989 به وقوع پیوست، زمانی‌که این فرصت را یافت که اخبار انتخابات کردستان را پوشش دهد. در روزی که بخش خبری وی به بغداد رسید، روزنامه ایندیپندنت ماجرای انفجار عظیمی در یک مرکز نظامی که 700 کشته بر جای گذاشت را منتشر کرد. گمانه‌زنی می‌شد که این عمل توسط طرح‌های آزمایشی شیمیایی یا هسته‌ای انجام گرفته باشد.

یک گروه فیلم‌برداری از شبکه ITN به محل اعزام شدند تا ببینند که چه اتفاقی رخ داده است اما فیلم آن‌ها توقیف شد. فرزاد با معاون وزیر خارجه، نظام حمدون، دیدار کرد و خواست که از محل حادثه بازدید کند. وی هم‌چنین خبر از ارتباطاتی با وزارت اطلاعات در مورد بردن وی به آن‌جا داده بود. سپس وی حس کرد که این خبر می‌تواند برای همیشه سر صدا کند، آن‌گاه وی لیستی را با کمک دافنه پریش که یک پرستار انگلیسی که وی قبلن دیده بود را تهیه کرد و با وی به الحیله در 40 کیلومتری جنوب بغداد رفت. آن پرستار با این شرط پذیرفت که هیچ‌گونه از روی حصار پریدن یا جیمز باند بازی وجود نداشته باشد. وی در روز بعد برای عکس‌برداری و برداشتن نمونه خاک براه افتادند و با این حال تمامن در جاده‌های عمومی رانندگی می‌کردند.

زمانی‌که فرزاد به بغداد رسید به دیگر خبرنگاران گفت که آنجا چه می‌کرده است و آن‌چه را که یافته بود را به آن‌ها نشان داد. برخی از آن‌ها نگران اوضاع وی شدند و از وی خواستند که کشور را ترک کند. وی منتظر هواپیمای عراق به لندن شد. قبل از نیمه شب 15 سپتامبر وی در فرودگاه بغداد برای بازپرسی توسط مخبرات، پلیس مخفی بد نام صدام حسین، دستگیر  شد.

زمانی‌که این روزنامه و وزارت خارجه، کمیسیون اروپایی  و بسیاری از تشکل‌های روزنامه‌نگاری دیگر در سرتاسر جهان خواستار آزادی وی بودند، وی به مدت شش هفته در سلول انفرادی نگه داری می‌شد. پیش از آن در اول نوامبر، عراقی‌ها نواری از وی را منتشر کردند که اقرار می‌کرد که وی جاسوس اسراییل بوده است. قبل از آن آن‌ها می‌گفتند که وی جاسوس انگلیس بوده است. زمانی‌که همکاران فرزاد در آبزرور آن فیلم را نگاه کردند از ظاهر وی شوکه شدند. وی وزن زیادی کم کرده بود و بنظر می‌رسید که بسیار کوفته شده و به وی داروی خورانده باشند و یا وی را تحت فشار شکنجه گذاشته باشد و یا حتی تمام این موارد بر روی وی انجام داده باشند. چشمان وی نشان می‌داد که وی بیمار و بسیار ترسیده است.

جهان خواستار آزادی وی یا حداقل محاکمه وی در دادگاهی عادلانه بود. من با سفیر عراق در لندن دو بار ملاقات کردم. بر طبق QC انگلیس، ما برای دفاع از وی انتخاب شده بودیم ولی من اجازه حاظر شدن در دادگاه وی را نپذیرفتم. وکیل مدافع وی در بغداد برگه یک روزه دادگاه وی را دریافت کرد. آن به عربی بود، زبانی که فرزاد به آن آشنایی نداشت. صحبت‌های آبزرور و همکاران روزنامه‌نگار وی در دادگاه پذیرفته نشد. در 26 نوامبر دادگاه انقلاب حکم کرد که وی بدون حق اعتراض اعدام شود و خانم پریش هم به 15 سال کار اجباری سخت محکوم شد (وی بعد از 10 ماه آزاد شد و به انگلیس بازگشت).

فریاد رسانه‌های سرتاسر جهان از این حکم برخواست. خانم تاچر که نخست وزیر بود بشدت در این باره صحبت کرد. وزیر خارجه، داگلاس هارد، خواست که به بغداد برود ولی به وی گفته شد که به او اهمیتی داده نخواهد شد. اخبار نشانه‌های خوبی را حکایت نمی‌کرد. بعد از آن در 15 مارس، سفیر انگلیس در بغداد، رابین کلی به زندان ابوغریب در بغداد احضار شد و به وی خبر داده شد که فرزاد در طی یک ساعت آینده اعدام خواهد شد و این کار تنها برای این بود که بفهمد که به زندانی چنین خبر داده نشده است. وی بایست این خبر را می‌داد که فرزاد با وقار آن را تحمل کرده. وی نامه‌هایی به خانواده و دوستان خود نوشته بود و از خانم پریش هم بخاطر این‌که وی را درگیر ماجرا کرده بود عذر‌خواهی کرده بود. آخرین جمله‌های وی این بود: «من تنها روزنامه‌نگاری بودم که، بدنبال آشکار کردن رفتم».

در این میان، حتی این کابوس تبدیل به لحظات نیش داری شد. آن‌های که آنجا بودند همیشه آن مراسم‌های دعایی را که نزدیک دفتر روزنامه آبزرور توسط Canon John Oates ، کشیش خیابان بریج و کلیسای خیابان فلیت در صبح روز مرگ فرزاد بیاد می‌آوردند. خاک سپاری وی در گورستان‌های گیت، نزدیک به مقبره کارل مکس تاثیر عمقی را به همراه داشت. میز وی در دفتر تبدیل به مکان مقدسی شد. عکس‌های وی مملو از  گل و پیام‌های بود که آن‌ها را پوشانده بود. خوانندگان صد‌ها نامه تسلیت فرستادند که برخی از آن‌ها حاوی شعر و پول بود. روزنامه آبزرور با تلاش‌هایی که در وزارت خارجه انجام داد بسیار در پی این بود که پیکر فرزاد به خانواده او در انگلیس تحویل داده شود. پس از آن، خیلی دیر، تابوت همراه با پیام دل سرد‌کننده‌ای از سوی مقامات عراقی در نیمه شبی به فرودگاه هترو رسید که نوشته بود: «خانم تاچر او را می‌خواست. ما وی را در جعبه‌ای براش فرستادیم». روزنامه دیلی اکسپرس خبر رسوا‌کننده‌ای را زد که می‌گفت نماینده  آبزرور در فرودگاه نبوده و نشان می‌داد که آن روزنامه با آن همه صحبت‌های که انجام داده، اهمیتی برای مرگ همکارش قایل نشده است.

حتا الان، پس از گذشت دو دهه، نه فقط در مورد وحشی‌گری صدام، بلکه در مورد نمایندگان پارلمان و بخشی از رسانه‌های انگلیس که سعی کردند مسوولیت مرگ وی را متوجه خود فرزاد بیچاره و روزنامه آبزرور، مخصوصن من بکنند خیلی سخت است که خشم خود را فرو ببریم. با غربال کردن پوشش خبری بخوبی معلوم شد که برخی روزنامه‌نگاران از این کار بخوبی نتیجه گرفتند، مخصوصن Paul Foot, Hugo Young, John Pilger و Keith Waterhouse. دیگران هم همین اشتباه را کردند تا بتوانند این عبارت را بکار ببرند: «فریب کار پست فطرت و دورو»

آقایان Sir Peregrine Worsthorne که مرا به «فرستادن او به کشتارگاه» متهم کردند- با این‌که من فرزاد را به عراق نفرستادم- وی خودش مختار بود که به دعوت مقامات رسمی پاسخ گوید- و من هم تا زمانی‌که وی دست‌گیر شد نمی‌دانستم در عراق است و Sir John Junor در روزنامه Mail در روز یک‌شنبه نوشته (آیا آقای تلفورد بی‌گناه است؟) و لرد Wyatt کسی که در خبرش به دنیا اعلام کرد که انگلیس باید «تجارت را بالا برد و دیگر در مورد فرزاد بازوفت حرفی نزند»  و سردبیر روزنامه Today ،(David Montgomery) و روزنامه دیلی اکسپرس (Sir Nicholas Lloyd) برای پوشش سخت این دشمنی، در راستای همین مقوله قرار می‌گیرند.

زمانی‌که در خبر‌ها اعلام شد که فرزاد بعنوان جوانی که دست به دزدی زده 12 ماه در زندان بوده در تیتر روزنامه‌ها خبرساز شد. این‌طور وانمود شد که این مورد خبر اصلی بوده نه اعدام وی، حتی قضاوت‌هایی هم برای آن آورده شد. روزنامه Mail در روز یک‌شنبه فرزاد را به آن‌چه عراق آن‌را  پروژه «شلیک» خوانده مرتبط دانست و مدارکی را نشان داد که بعد‌ها معلوم شد که ساختگی بوده‌اند.

اقداماتی که دو عضو پارلمان به عمل آوردند نا بخشودنی هستند. حتی زمانی‌که سرنوشت فرزاد معلوم شد، Terry Dicks گفت که وی حقش بوده که اعدام شود. Dicks که خود مجری احکام است، توسط عضو دیگر پارلمان اینطور به تصویر کشیده شد که وی سند زنده‌ای است که یک خوک صفت هم می‌تواند بعنوان نماینده در پارلمان انتخاب شود. Rupert Allason که نام مستعار  Nigel West است، و نویسنده‌ای ترسو است، به جهانیان اعلام کرد که فرزاد جاسوس بوده، ادعایی که به تیتر‌های اول روزنامه‌های مختلف راه یافت. او هیچ مدرکی ندارد و متعاقب آن در کل هیچ مدرکی وجود نداشته است. ادعای وی تنها بخاطر چیزی بود که نام یک تاجر اسراییلی در لیست دفترچه همراه فرزاد وجود داشت، شماره‌ای که در حقیقت من به فرزاد داده بودم. فعالیت فرزاد در بغداد بیان‌گر این بود که از قبل سفرش را به مقامات عراقی اطلاع می داد و نتایج آنرا با همکاران روزنامه‌نگار خود در میان می‌گذاشت و این خیلی سخت بود که به وی اتهام جاسوسی زده بشود.

باید گفت، فرزاد بازوفت به هدف خود یعنی قرار گرفتن در صدر اخبار جهان دست یافت. متاسفانه، نام وی در تتیر‌های خبری بود نه کنار آن‌ها. ولی خبر گسترده مرگ وی ماهیت شیطانی رژیم صدام را کاملن روشن می‌ساخت چرا که هزاران قربانی در رژیم وی در خفا کشته شده بودند و نامی از آن‌ها برده نشده بود. این بی‌عدالتی که بر یک دوست ما اعمال شد باعث نمی‌شود که خشم ما فرونشانده شود. ولی این شان  وی را بالا می‌برد و این معنی را می‌رساند که که ما متوجه خطری بزرگ برای جهان شویم.

دونالد ترلفورد سردبیر روزنامه آبزرور در سال های بین 1975 تا 1993 بوده است.

منبع

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,