شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 November 2016

«دختری که هیچ‌وقت از خدا خوشش نیامد»

۱۳۸۸ اسفند ۲۶

رضا عرب / رادیو کوچه

روجا رضایی / نقاش تصاویر

هیچ‌وقت از درختان خوشش نمی آمد. درختان یک روز کاشته می‌شدند بعد کم‌کم، باز هم کم‌کم رشد می‌کردند تا یک روز بزرگ شوند. وقتی که بزرگ می‌شدند نگاه‌شان که می‌کردی از تو بزرگ‌تر بودند. به درختان بزرگ که می‌نگریست، می‌دید درخت به هیچ دردی نمی‌خورد. درخت انگار فقط بزرگ است تا ثابت کند که خدایی آن بالا هست و باعث شده این درختی که تو یک روز یک دانه بود و کاشته‌ای تا بزرگ شود، حقارتت را توی سرت می‌زند. تمام کار خدا همیشه برایش همین بود که حقارت آدم را نشانش بدهد. انگار خدا نشسته تا به ما بگوید، ببین در این میان «بزرگی‌ها» تو چه قدر کوچکی. همیشه از کودکی توی ذهنش خدا را به تخم نداشته‌اش حواله می‌داد.

همان زمانی که فهمیده بود تخم چیست، دریافته بود که خاصیت تخم همین است که هر چیز به درد نخوری را به آن حواله داد. خوشحال بود که تخم ندارد و لازم نیست سنگینی آن چیز‌هایی را که هرروز و هر لحظه به آن حواله می‌دهد را حس کند یا مجبور باشد با تخم‌های سنگین راه برود. می‌ترسید اگر تخم می‌داشت، زیر سنگینی آن همه چیزی که هر روز به آن‌ها حواله می‌داد، نتواند راه سنگلاخ تا مدرسه اش را طی کند.

مهتاب تنهایی

خلاصه خوشحال بود که دختر است. نمی‌فهمید چرا دوستش، صمیمی‌ترین دوستش که همیشه دوست داشت وقتی دلش گرفته به چشم‌های عسلی او نگاه کند، دوست دارد پسر باشد. یا قیافه‌اش را مثل پسرها درست می‌کند. می‌گفت من هم می‌توانم بخندم، بگریم، بدوم، بازی کنم، بپرم، مامانم را ببوسم، دلم برای بابایم تنگ شود، به مدرسه بروم و شیطانی کنم، میوه‌های همسایه را کش بروم، آن‌هایی را که دوست دارم را ببوسم، و یا حتی شب‌ها با عروسکی توی بغلم بخوابم. با تمام این‌ها می‌توانم تمام چیزهایی که حقارتم را نشان می‌دهند را به تخمم حواله دهم و از سنگینی تخم‌های بی‌مصرفم نترسم.

اولین بار که یک مرد را برهنه دیده بود شب‌ها خوابش نمی‌برد. پدرش را دیده بود که به حمام می‌رود و حواسش نیست که حوله از دورش افتاده و خم شده است. شکل تخم‌های پدرش عین همان درخت بزرگ بود که به او گفته بود «تو که هنوز کوچولویی». کلی شکل از مزخرف‌ترین چیز سنگین دنیا کشیده بود و خندیده بود. هنوز هم همان نقاشی‌ها را نگه داشته است.

خلاصه خیلی خوشحال بود که دختر است. شبها که همه خواب بودند، می‌رفت روی ایوان. خودش را از نرده‌های کج ایوان آویزان می‌کرد. به ماه خیره می‌شد و تصور می‌کرد از گوشه‌ی ماه آویزان است. هی با خودش فکر می‌کرد که اگر من تخم داشتم، شبیه ماه بود؛ مثل ماه، نه مثل مردها. به ماه که نگاه می‌کرد تصور می‌کرد می‌تواند تمام شکلات‌های دنیا را ببرد مدرسه به تمام بچه‌ها یک دانه از آن‌ها بدهد و ازشان بخواهد که همه‌شان سر جای خودشان بنشینند تا او از لبخند‌هایشان شکل بکشد. پسرها را اخمو می‌کشید و دختر‌ها را کچل. می‌گفت «اگر همه این‌جوری بودیم دیگه همه این‌جوری نبودیم.» همه این حرفش را حفظ بودند. خانم معلم او را فیلسوف کلاس می‌نامید. از کلمه‌ی فیلسوف خوشش نمی‌آمد اما از قهقهه‌ی پسرها بعد از شنیدن این حرف خوشش می‌آمد. همیشه می‌گفت: «پسر‌ها اگر فقط بخندند و کاری به کار دخترها نداشته باشند می‌توانم همه‌شان را بین عروسک‌هایم بگذارم و شب‌ها بهشان نگاه کنم.»

یک شب گوشه‌ی دفتر نقاشی کلاس سومش که مادرش هنوز آن را نگه داشته است تمام حرفش درباره‌ی پسرهای کلاس را نوشت:

«‌پسرا اگه دوست باشن خوبه. اما خوب نیستن. انگار چون قراره بابا بشن باید این‌جوری باشن. مگه بابا باید اخمو باشه. بابای فرشته بعزی وختا اخم داره اما باباها که نباید اخم کنن. اگه پسرا بشینن از دخترا باشن و دامن بپوشن دیگه کسی نمی‌فمه که پسرن و باید بابا بشن. مامان من اگه بدونه بابا میشه دیگه نمیاد پیش من بخابه بوسم کنه و کتابامو بچینه تو کیف. بابا باید شام بخوره مامان باید بره پیشش. اگه پسر باشم باید شازده کوچولو شم تا شال گردن داشته باشم سرما نخورم.»

سارای داستان ما که خیلی خوشحال بود دختر است از همین موقع بود که به توصیه‌ی معلم مدرسه‌اش ماهی یک‌بار برای «بررسی سلامت روانی» باید به پیش دکتر می‌رفت. وقتی که توی حیاط مدرسه به معلم مرد ورزشش گفت «بوگندوی پشمالو» فقط با یک تذکر مشکل حل شد، اما وقتی به معلم خودش سر کلاس بلند بلند گفت «تو یه بی‌تخم باید هوای من رو داشته باشی، نه هوای پسرها رو بدبخت» دیگر فقط رفتن به کلینیک روان‌پزشکی مانع از اخراجش از مدرسه شد.

روان‌پزشک بعد از آزمایشات بسیار زیاد، گزارشی را برای مدرسه ارسال کرد که باعث تعجب تمامی مربیان مدرسه و اولیای دانش‌آموزان شد: «دانش آموز دختر مورد آزمایش به گونه‌ای از ازدیاد تجربه‌ی بصری در زمینه‌ی مسایل جنسی برخوردار است. البته کلمه‌ی «برخوردار» واژه‌ی درستی برای توصیف وضعیت بیمار فوق نیست، بلکه در فقدان واژه به ذهن حقیر خطور کرده است. لذا این دختر تحت تاثیر صحنه‌های غیر‌مجازی  که دیده قرار گرفته است. این صحنه‌ها می‌تواند پرونو گرافیک بوده ، یا می‌تواند خشونت بیش از حد تلویزیونی بوده باشد و یا می‌تواند زخمی شدن یا خون‌ریزی یکی از نزدیکانش در مقابل چشمانش باشد. در تمامی آزمایشاتی که طبق نظریه‌ی آفرینش خودکار برای واکاوی ناخودآگاه فروخورده این دختر به کار گرفته شده است، این بیمار سه نوع تصویر را کشیده است. (لازم به ذکر است که این تصاویر ناواضح‌اند و بررسی‌های تخصصی تیم پزشکی توانسته بخش‌هایی از این واقعیت‌های ذهنی این دانش‌آموز را عیان کند) تصویر اول تصاویری مغشوش از بیضه‌های مردانه‌ای‌ست که درونش چندین درخت روییده است. تصویر دوم تصویری از قسمت واژن زنانه است که پر از قرمزی و لکه‌های خون مانند است و تصویر شماره‌ی یک در وسط یا گوشه‌ای از آن قرار دارد. و تصویر سوم تصویر مغشوش انسانی (کچل و احتمالن مرد است) که از نرده‌ای خودش را آویخته یا دار زده است و در وسط شکمش یک ماه روییده است و روی گوشه‌ی ماه یک پروانه است که روی دو بال پروانه تصاویر شماره‌ی یک و شماره‌ی دو نقش بسته شده است. نظریه‌ی تیم پزشکی با اتفاق کامل بر آن است که این دختر بی‌گناه که در اثر ندانم کاری والدین به این وضعیت روان‌رنجوری حاد گرفتار شده است باید به طور فشرده و هفته‌ای یک‌بار مورد آزمایشات تخصصی قرار گیرد.»

پروانه

تا نوزده سالگی دختر را به تناوب هفته‌ای یک‌بار و ماهی یک‌بار به کلینیک بردند. دختر کم‌کم یادش رفت که می‌تواند نقاشی بکشد و توی نقاشی همه‌ی دنیا را و خدایی را که دنیا را ساخته، به تخم نداشته‌اش حواله بدهد و از سنگینی تخمش نترسد و بدو بدو به مدرسه برود. نقاشی را فراموش کرد و دیگر به این فکر نمی‌کرد که خوشحال است که دختر است یا نه. هم‌زمان با درمان، دبیرستانش را تمام کرد. به توصیه‌ی دکترها رشته‌ی علوم انسانی خواند. به دستور آن‌ها دوساعت در روز را هم به مطالعه ی مجموعه‌ای از کتب دینی، روانشناسی، داستان و شعر پرداخت اما هنوز زیبا‌ترین کتابی که خوانده بود همان شازده کوچولو بود. دکترش با او زبان فرانسه هم کار کرده بود و فرانسه را می‌گفت و می‌نوشت.

نوزده سالش که تمام شد دکتر معالجش که اکنون چهل و پنج سالش بود از خانواده‌اش خواست تا با دخترک ازدواج کند. دختر هیج نظری نداشت و تحت هیچ شرایطی با نظر دکترش مخالفت نمی‌کرد. پدرش هم برای آن‌که این دخترش با این بیماری‌اش مشکلی برایش پیش نیاید صلاح را در این دید که به همسری همین دکتر فرنگ رفته در بیاید.

کمتر از یک هفته کارهای مراسم تمام شد. دختر در این مدت یا کتاب می‌خواند یا خواب بود. به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. ته دلش هم از چیزی خوشحال نبود. به این فکر می‌کرد که از خانه ی پدری می‌رود و دیگر پدر اخمویش را نمی‌بیند. ازدواج کردند. کردند.

شب اول ازدواجشان ساعت 2:30 صبح به خانه‌ی پدر اخمویش برگشت. صبح زود پدرش او را به خانه‌ی دکتر برد. این بار شب به خانه برنگشت. فردا مادرش برای این‌که احوال دخترش را بپرسد به خانه‌ی دکتر رفت. هرچه در زد کسی در را باز نکرد. با دخترش و دکتر تماس گرفت، هیچ کدام‌‌شان جواب ندادند. نگران از سرایدار منزل خواست تا در را برایش باز کند. در باز شد. وارد خانه شد. وارد اتاق‌ها شد. وارد اتاق خواب شد. دید مردی عریان روی تخت دراز کشیده و تکان نمی‌خورد، دخترش آن‌طرف برهنه روی صندلی میز آرایش نشسته است و گردنش پایین با چیزی روی دستش بازی می‌کند. نزدیک‌تر رفت دید دختر بی‌هیچ حرکت اضافه‌ای و فقط با تکان‌های انگشتش دارد با پروانه‌ای بازی می‌کند. مادرش را که دید سرش را بالا آورد، لبخندی را که از 12 سالگی تا آن زمان نگه داشته بود بر لب انداخت. گفت: «‌مامانم ببین. این پروانه را وقتی تبر خوردم زاییدم. مثل درخت رشد کرد.» مادر سرش گیج رفت. به دیوار‌های اتاق خیره شد. هفت نقاشی سیاه روی دیوارها بود از تخم‌های مردانه. از همه‌شان درختی روییده بود و رویشان نور بود، نوری پرنور‌تر از ماه. گوشه‌ی یکی از نقاشی‌ها با سرخی چیزی مثل رژ یا خون نوشته بود «تخم‌های قصاب محل مرا دریدند.» دوباره صورت مادر روی دخترش برگشت. دخترش هنوز همان لبخند را داشت. گفت «مامان تخم‌های شوهرم را ببین. هیچ سنگینی‌ای ندارد. سبک سبک. پریشب که دیدمشان آن‌قدر خندیدم که از خانه بیرونم کرد نصفه شب. من هم دیگر دامن نمی‌پوشم. خیلی ناراحتم که در این دنیا که فقط یک خدا دارد من یک دخترم» .

دکتر نمی‌دانیم در اثر چه مرده بود…

3/11/88


«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,