Saturday, 18 July 2015
05 December 2019
زندگی‌نامه‌ زنده‌یاد ادهم مظفری

«به یاد معلمی که غرق شد تا دانش‌آموزش را نجات دهد»

2015 March 09

باقر پیری / مقاله وارده / رادیو کوچه

 

«ادهم مظفری» پنجم شهریور ماه سال ۱۳۵۳ه‍. ش در خانواده‌ای متوسط، در روستای محروم «پشته» از توابع کامیاران در استان کردستان به دنیا آمد. تولد وی در ماه شهریور (خه‌رمانان) که ماه برداشت محصولات کشاورزی است همراه بود، پدر آن را به فال نیک گرفته و عامل فزونی محصول به شمار آورد و این امر بر محبوبیت او در خانواده افزود.

رودخانه به تعداد شاگردان مدرسه تماشاچی داشت اما هیچ‌کدام را نمی‌پسندید. به‌دنبال میهمان خود می‌گشت

وی هم‌چنین چهار برادر و پنج خواهر دارد. ادهم کودکی را در میان کانون گرم و صمیمی خانواده در روستای پُشته سپری نمود و به سن شش سالگی رسید. سن فرا رسیدن تحصیل و مدرسه، پدر که دوستدار تحصیل فرزندش بود او را به شهر کامیاران فرستاد، تا بتواند به مدرسه برود. محیط شهر برای کودکی هم چون ادهم غریب بود اما وی با استعداد و لیاقتی که داشت. خیلی زود خود را در مدرسه میان معلمان و هم‌کلاسی‌هایش جا انداخت. با تلاش خود و کمک‌های بی‌دریغ برادران دلسوزش توانست هم در اخلاق و هم در درس برای دوستان و هم‌سالانش الگویی خوب باشد.

همه او را دوست داشتند، چون دارای حجب و حیایی مخصوص به خود بود. چون ساده و بی‌آلایش بود زود در دل اطرافیان جای می‌گرفت. ادهم توانست مراحل ابتدایی و راهنمایی را با کسب بهترین نمرات سپری نموده و به دبیرستان راه یابد و در رشته‌ی ریاضی فیزیک در دبیرستان غفاری کامیاران به ادامه تحصیل بپردازد. بار‌ها در دوران تحصیل، توانسته بود، شایستگی و توانایی‌های فراوان خود را نشان دهد و جزء نفرات ممتاز مدرسه باشد.

adham1

در سال دوم دبیرستان بنا به علاقه‌ قلبی که به شغل معلمی داشت و دریافته بود که منطقه‌ زادگاهش با کمبود معلم روبه‌رو است، با شرکت در آزمون ورودی دانشسرای طرح دوساله در خرداد ماه ۱۳۷۱ه‍. ش با نمره‌ی عالی در دا‌نشسرای بروجردی سنندج پذیرفته شد.

سال ۱۳۷۳ه‍. ش با کارنامه‌ای درخشان فارغ‌التحصیل شد و به جمع معلمان شهرستان کامیاران پیوست. با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر شروع به کار نمود. در سال تحصیلی ۷۴-۱۳۷۳ه‍. ش در روستای «درویان سفلی» در سال تحصیلی ۷۵- ۱۳۷۴ه‍. ش در روستای «ورمهنگ»، در سال تحصیلی ۷۶-۱۳۷۵ه‍. ش در روستای «پشاباد» و در سال تحصیلی ۷۷-۱۳۷۶ه‍. ش در روستای «الک» از توابع کامیاران مشغول به تدریس شد و هر ساله نیز با کسب بالا‌ترین درصد قبولی موفقیتی جدید به دست می‌آورد.

رودخانه‌ «کام» به خود جرات داده بود کام برف و باران را برآورده نماید

«ادهم» با اخلاق نیک و حسن رفتاری که داشت، بسیار خوب توانسته بود، در میان مردم و دانش‌آموزان نفوذ معنوی پیدا کند. به طوری که هنگام شهادت او تمامی مردم منطقه داغدار و مرگ او را بِسان مرگ فرزندی رشید و شهید پنداشتند. ادهم علاوه بر شغل معلمی ایام تعطیلات تابستان در امر کشاورزی به پدر کمک می‌کرد و این کار را بی‌هیچ شائبه‌ای به خوبی انجام می‌داد. علاقه‌ای عجیب به کشاورزی و باغداری داشت. به طوری که در سال ۱۳۷۵ه‍. ش که در روستای پشاباد تدریس می‌کرد، تعداد ۲۵۰ اصله نهال گردو را خریداری و در روستای پُشته کاشته بود. که اکنون به عنوان یادگاری، از او باقی است. ادهم آن قدر کار کشاورزی را خوب انجام می‌داد، که بار‌ها باعث تعجب برادران و همسایه‌ها شده بود.

وی با وجود مشکلات و زحماتی که داشت با پشتکار و تلاش بی‌وقفه‌ خود توانسته بود در آزمون ورودی ضمن خدمت فرهنگیان در رشته‌ زبان انگلیسی دانشگاه همدان پذیرفته شود؛ اما باز هم به تلاش خویش ادامه داد؛ تا این‌که در کنکور سراسری سال ۱۳۷۶ه‍. ش با رتبه‌ی ۲۰۶۰ منطقه دو ایران در رشته‌ روان‌شناسی دانشگاه اصفهان پذیرفته شد و برای سال تحصیلی ۷۸-۱۳۷۷ه‍. ش ثبت نام نمود. همت والا و وجدان بیدار او باعث شد که در بزرگ‌ترین کنکور زندگی‌اش در آستانه‌ی نوروز ۱۳۷۷ه‍. ش سربلند و سرافراز بیرون آید و نام خود را در زمره‌ شهیدان همیشه زنده، در دل مردم ثبت نماید.

adham2

بیست و هفتم اسفند ماه سال ٧۶ مصادف است با چهارشنبه سوری، «ادهم» صبح زود از منزل خارج می‌شود تا به آخرین دیدار با شاگردانش برود، او از اول صبح به قصد خداحافظی رفته بود با شاگردانش، با ما و با همه.

اما غافل از این‌که او از لحظه‌ خداحافظی خود را به ما شناساند و ما تازه با او آشنا شدیم و هرگز پیمان آشنایی را با جدایی عوض نخواهیم کرد. چهارشنبه سوری آن سال برخلاف سال‌های گذشته در منطقه کامیاران چهارشنبه‌ سیاهی بود، هوا طوفانی بود. باران و برف هم از شب گذشته شروع به باریدن کرده بود. رودخانه‌ی «کام» صدای عجیبی داشت.

ادهم آب را در شیر مادر شناخت و هر روز در میان چشمه‌ساران «زرنه» آن را می‌چشید تا بتواند روزی همه‌ آن آب‌های پاک و زلال را بر خود حلال نماید

رودخانه‌ی «کام» به خود جرات داده بود کام برف و باران را برآورده نماید. رودخانه به تعداد شاگردان مدرسه تماشاچی داشت اما هیچ‌کدام را نمی‌پسندید. به‌دنبال میهمان خود می‌گشت. رودخانه بهانه‌ لازم را پیدا کرد و آن بوئیدن یکی از گل‌های مدرسه، دانش‌آموز «شهین فریدی» بود.

او خوب می‌دانست که باغبان برای نجات گل خواهد آمد. همین که گل به روی آب افتاد گل‌های دیگر با فریاد و همهمه باغبان را صدا کردند. آب طغیانگر، گل را نزدیک ۷۰ متر با خود برده بود اما او خوب می‌دانست که گل ته آب نمی‌رود چون هنوز بسیار سبک است و سال‌ها تا درخت شدن فاصله دارد.

«ادهم» خود را در آب انداخت و همچون غواصی شناگر شاگردش را به روی تنه‌ درختی انداخت و او را از مرگ حتمی نجات داد.

adham3

«ادهم» بار‌ها گفته بود که در طول عمرش شنا نکرده و از آب خیلی می‌ترسد. اما این‌بار «ادهم» چیزی دیگر بود؛ انگار که سال‌های سال است با آب مونس است. آب از ترس او صدایش را بلند‌تر کرده بود. همه‌ی مردم در تلاش بودند که «ادهم» را نجات دهند. «ادهم» هیچ سر و صدایی نمی‌کرد، حتی یک‌بار هم نگفت مرا نجات دهید. تنها می‌گفت: مردم من چیزیم نیست، شهین چه شد؟ چندین بار این جمله را تکرار کرد و با جریان سرد و بی‌رحم آب هم‌سفر گشت و برای همیشه به خاطره‌ها پیوست.

یکی از شاگردانش که گفته است، دیگر نگویید آب رودخانه‌ی «کام» خوردنی نیست. مگر ندیدید، که معلم ما آن را صاف و زلال کرد

مردم خوبِ ما می‌دانند که نام و یاد ادهم تا انسانیت باشد، زنده خواهد ماند و هرگز نخواهد مُرد. او درس ایثار و فداکاری را از‌‌ همان کودکی در دامن پاک خانواده در روستای بی‌آلایش پُشته آموخته بود. نام ادهم هم چون «شاهو» سربلند و استوار پا برجا خواهد ماند. زیرا در دامن او بزرگ شده بود، وی از شاهو زیبایی و استواری زندگی را فرا گرفته بود. ادهم با شاهو پیمان بسته بود که قله‌ای شود مرتفع‌تر و زیبا‌تر از شاهو، که به راستی چه زیباست شاهو، شاهِ کوه‌ها و این پیمان ناگسستنی است تا روزی که شاهو پا برجا است.

ادهم آب را در شیر مادر شناخت و هر روز در میان چشمه‌ساران «زرنه» آن را می‌چشید تا بتواند روزی همه‌ آن آب‌های پاک و زلال را بر خود حلال نماید. و چه قدر زیبا این کار را بعد از ۲۳ سال عمر، در روستای الک به انجام رساند، در میان سیل خروشان و گِل‌آلود و آبی که تا قبل از مرگ وی آشامیدنی نبود. اما به گفته‌ یکی از شاگردانش که گفته است، «دیگر نگویید آب رودخانه‌ی «کام» خوردنی نیست. مگر ندیدید، که معلم ما آن را صاف و زلال کرد، مگر نمی‌بینید که از آن روز باغ‌ها، بوستان‌ها و انسان‌ها پیمان بسته‌اند از این آب بیشتر بیاشامند، آبی که نامش انسانیت است».

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,